چندی نگذشت که یک دریاچه دید. در آن دریاچه کوچک تعدادی ماهی زندگی میکردند. کرم کوچولو به دریاچه که رسید کمی استراحت کرد. ناگهان چشمش به یک کرم شبیه خودش افتاد که در آب زندگی میکرد. خیلی خوشحال شد و گفت: سلام تو هم یک کرم شبیه من هستی. با این تفاوت که من در خشکیام و تو در آبی؛ ولی فکر کنم میتوانیم دوستهای خوبی برای هم باشیم. کرم آبی هم سرش را به نشانه تائید تکان داد. چند روز گذشت و کرم خاکی در این مدت هر روز به دیدن کرم آبی میرفت. در این مدت کوتاه کرم خاکی به کرم آبی علاقهمند شد، ولی همیشه یک سوال برایش بود که چرا کرم آبی هر روز تغییر میکند و بزرگتر میشود. کرم آبی شبیه یک ماهی کوچولو شده بود و دیگر کرم نبود. کرم خاکی هم که میدید دوستش هر روز در حال تغییر و تحول است، خیلی ناراحت بود و هر روز خودش را هم در آب نگاه میکرد تا ببیند تغییری کرده است یا نه!
چند روز گذشت. کرم کوچولو از غصه مریض شده و نتوانسته بود به دیدن ماهی کوچولو بیاید، اما یک روز بلند شد و راه افتاد، اما به دریاچه که رسید دوستش را پیدا نکرد و از ناراحتی شروع کرد به گریه و زاری که ناگهان یک قورباغه سبز رنگ نزدیکش آمد و گفت: چی شده دوست قدیمی من؟ چرا گریه میکنی؟
کرم گفت: چی دوست قدیمی؟ من شما را میشناسم؟
قورباغه گفت: بله، من همان کرم آبی هستم.
کرم کوچولو که تعجب کرده بود، گفت: تو چطوری از یک کرم کوچولو تبدیل به یک قورباغه بزرگ شدی؟
قورباغه گفت: خودم هم نمیدانم، ولی فکر کنم چرخه زندگی من این است.
کرم کوچک که خیلی تعجبزده و ناراحت بود گوشهای نشست و کز کرد، در همین موقع باران شدیدی شروع به باریدن کرد. کرم کوچک احساس سرما کرد و به زیر برگهای یک درخت پناه گرفت. وسط شب بود که سردش شد و احساس کرد نیاز دارد دورش چیزی شبیه یک پتو باشد و ناخودآگاه شروع به بافتن یک پیله به دور خودش کرد تا گرم شود. صبح که از خواب بیدار شد پیلهاش را باز کرد و از آن بیرون آمد و بعد از کمی خستگی در کردن به سراغ دوستش رفت. ولی حالا این بار قورباغه او را نشناخت و اصلا فرصت معرفی هم به او نداد و زبان چسبناکش را دراز کرد و پروانه تازه از پیله درآمده را بلعید.
گلنوشا صحرا نورد