
نرخ نهایتا 30 درصدی شهرنشینی در این کشورها در مدت کوتاهی به چیزی بیش از 60 درصد افزایش یافت. این نرخ بالا به دلایل: 1ـ افزایش زاد و ولد به سبب تحولات امیدبخش سیاسی و ایجاد نسلی جدید، 2ـ مکانیزه شدن ساختار کشاورزی و رانده شدن کشاورزان از روستاها و 3ـ تبدیل شدن شهرها به تنها امید برای بقا، اتفاق افتاد. این رشد نهتنها قابل بازگشت نبوده، بلکه کنترلش نیز بسیار دشوار و پیچیده بوده و است. به این دلیل که حتی اگر دولت دست به کنترل جمعیت بزند، گاه ساختارهای فرهنگی اجازه اعمال تمام و کمال این کنترل جمعیت را نمیدهد. موتور رشد و جذب جمعیت در شهرهایی اینچنینی نه نیازهای صنعتی به نیروی کار ـ همچون دوران صنعتی شدن اروپا ـ بلکه وضع اسفبار روستاهاست که تنها راه نجات را گریز از محل زندگی خود به سمت شهرهای بزرگ میدانند. این نوع از شهرنشینی که برآمده از نیازهای شهری نبوده، بلکه بیشتر در معیوب شدن چرخههای اقتصاد روستایی ریشه دارد به معضلاتی منجر میشود که بیکاری، آلودگی محیط زیست، خدمات نازل حمل و نقل شهری، کمبود مسکن، کمبود خدمات سلامت و پزشکی و کیفیت نازل نظام آموزشی و... را میتوان از نتایج آن قلمداد کرد. این آخری ـ کیفیت نازل نظام آموزشی ـ حل مشکلاتی چون سلامت، بیفرهنگی و بیمسئولیتی عمومی، ناآگاهی به حقوق انسانی و انسداد ایجاد نظمی درخور زیست شهری را ناممکن میکند. ضعف آموزش عمومی، نظام اجتماعی را تحت تاثیر قرار میدهد و در نهایت مشکلات کشورهای در حال توسعه را تبدیل به چرخهای تکرارشونده و غیرقابل حل بین تودهها و حکومتها میکند.
نهادینه شدن شهروندی و مطالبه حقوق مورد نیاز شهروندان، در کشورهای توسعهیافته موجب ایجاد واحدهایی شده است که خود آنها مستقل از دولت باعث گسترش روابط فرهنگی، علمی و ارتباطات اجتماعی اثرگذار شدهاند. مدرسه، آموزشگاه، تئاتر، کتابخانه، انجمنهای محلی و... به وجود آورنده خودآگاهی اجتماعی و بهبود کیفیت زیست انسانی در واحدهای کوچکتر و کارآمدتر شده است. از این طریق در واحدهای کوچک و دولتهای محلی حقوق شهروندان بیشتری، با کیفیتی بهتر تأمین میشود و با نتایج روشنتری از سوی خود آنها پیگیری میشود، اما در کشورهای در حال توسعه به سبب فقدان زمینههای سیستماتیک برای داشتن یک چرخه اقتصادی مطلوب، تضادها و ناهماهنگیها بین ذهنیت رشدنیافته روستایی و فرهنگ وارداتی شهرنشینی یا تسخیر تمام فضاهای عمومی از سوی دولت، حوزهها و نهادهایی که پیگیر حقوق شهروندان باشند، یا وجود ندارند یا ناکارآمدند.
از سوی دیگر عواملی چون نوستالژی نسبت به گذشتههای مبهم دور، فرآیند لازم آموزش شهرنشینی و شهروند شدن را به تعویق انداختهاند.
از چنین شرایطی توقع جامعه مدنی، دموکراسی، شهروند جهانی بودن، شهروند فعال بودن و مسائلی از این دست را نمیتوان داشت. نهتنها حقوق شهروندی در چنین جوامعی پایمال میشود، بلکه حقوق اولیه حیاتی هم نقض میشود.
تنها راهحل در این موقعیت چالشبرانگیز، تمرکز روی آموزش عمومی است. آموزش عمومی نهتنها به معنای آموزش و پرورش رایگان، بلکه آموزش عمومی به منظور تربیت شهروند در سطح شهرها و نهادهای مستقر شهری. با وجود مشکلات خواسته و ناخواسته متعدد دولتهای در حال توسعه و عدم رسیدگی درست آنها به حوزه فرهنگ عمومی یا تصدیگری بیمورد و مخربشان، گسترش کمی آموزش عمومی و همچنین تقویت ظرفیتهای آموزش عالی از سوی دولتها همواره به تربیت شهروند فعال بسیار کمک کرده است، اما امید بستن صرف به دولت برای تربیت شهروند، غلط است. خاصه این که پیچیدگیهای اقتصادی، افزایش بیرویه جمعیت و بحران همیشگی کشورهای در حال توسعه برای رسیدن به یک استحکام و امنیت نسبی، توان رسیدگی محتوایی دولت را در بخش آموزش ضعیف میکند. پس چه باید کرد و به چه دستهای باید امید بست؟
خودآگاهی نسبت به چنین شرایطی یعنی مسئول بودن نسبت به آن، اما خودآگاهی اجتماعی سهم چه گروههایی است؟ همه مردم یا نخبگان، تحصیلکردگان و متنفذان؟ بیشک این نه سهم بلکه قدردانی از هنرمندان، دانشگاهیان، ادبا، روشنفکران، روزنامهنگاران و فعالان حوزههای مختلف اجتماعی اعم از کارگری، محیط زیست، زنان و... است. این اقشار گروههای مرجع یک جامعه را تشکیل میدهند که باید با عمومی کردن خودآگاهی، تأملات، مطالعات و فعالیتهایشان نقش خود را در فرآیند شهروندسازی ایفا کنند. تنبلی و ریاکاری از طریق محصولات فرهنگی بیمصرف یا بیش از اندازه انتزاعی، مکث روی حوزههای خاصی در فلسفه و اندیشه سیاسی که نیازهای واقعی اجتماعی ـ سیاسی جامعه هدف را پاسخ نمیدهد و دنبالهروی از مکاتب هنری که فضا و فهم بینالاذهانی مردمان کشورهای در حال توسعه، زمینههای رسیدن به آنها را طی نکرده، همه موجب ناخودآگاهی به جای خودآگاهی میشود، اما نوعی از آثار هنری و ادبی هست که ضمن حفظ استقلال هنری، مفاهیم مورد نیاز یک جامعه را به سطح بحثهای عمومی آورده و تبدیل به کارگاه فکری عمومی و آموزشی میشود.
مثال متأخر و روشنی که اینجا میتوان بیان کرد فیلم «جدایی نادر از سیمین» است که خود مبدأ بحثهای مهمی در باب شهروندی و حقوق مترتب بر آن شد. یا مثال دیگر میتواند فیلم «قضیه شکل اول و دوم» ساخته عباس کیارستمی در سال 58 باشد. این نمونهها در تولیدات هنری کشورهای توسعهیافته ـ که در ظاهر نیاز کمتری دارند ـ اتفاقا بیشترند و بارها هم جوایز مهم هنری دریافت کردهاند. فیلم «کلاس» (2008) ساخته لورن کانته به نوعی در حیطه آموزش و تأملی انتقادی در باب شکل آموزش در مدارس فرانسه بود که خاصیتی روشنگر در باب چالشهای حقوق معلمان و دانشآموزان ایجاد میکرد. از این گونه مثالها در سینمای اتفاقا هنری دنیا فراوان است. جالب است که فیلمسازان هنری دنیا به اجتماعی بودن و سودمندی اثر در حیطه عمومی، نسبت به سینماگران متفاوت کشورهای در حال توسعه ازجمله ایران بیشتر اهمیت میدهند.
سطح دیگر، تولید تیزرها و فیلمهای آموزشی است، تئاتر کاربردی یا پداگوژیک، نمایشهای کودک و نوجوان، اجراها و هنرهای خیابانی و محیطی و... همه ابزارهای نوین و خلاقی است برای آموزش شهروندی، ارتقای سطح آن و آگاهیبخشی نسبت به حقوق شهروندان. این اعمال همه در حوزه آموزش عمومی میگنجد و بیشتر از دولت نیاز به نهادهای مدنی و گروههای مرجع خلاق و مسئول دارد.
سهراب شکیب / جامجم
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)