مخالفت خانواده شوهر با ازدواج، سرانجام کار را به جدایی کشاند

طلاق همسر به خاطر مادر

شیرین و شهرام قصد دارند از هم جدا شوند. شهرام خواهان این جدایی است و گفته حق‌و حقوق همسرش را می‌پردازد، اما دیگر به زندگی با او ادامه نمی‌دهد.
کد خبر: ۵۹۲۲۹۴

آنها در حالی برای جدایی اقدام کرده‌اند که فقط خانواده شهرام از ماجرا خبر دارند و از این طلاق هم بسیار راضی هستند، اما شیرین تاکنون نتوانسته موضوع را به خانواده‌اش بگوید و نبود خانواده او در دادگاه مشکلاتی را برای آنها درست کرده‌ است.

با این‌که شیرین خواهان طلاق نیست، اما می‌گوید سماجتی هم برای ماندن در این زندگی نخواهد کرد و به این جدایی تن می‌دهد. این زوج به دادگاه خانواده شماره دو تهران مراجعه کرده‌اند و پرونده‌شان در حال رسیدگی است.

پرده اول؛ روایت شهرام

وقتی تصمیم گرفتم با شیرین ازدواج کنم دیگر هیچ مانعی نبود که بتواند جلویم را بگیرد. برای من زندگی با شیرین خیلی مهم بود و به همین دلیل هم در برابر خانواده‌ام ایستادم. مادرم تهدیدم کرد مرا از کمک‌هایش محروم می‌کند و دیگر اجازه نمی‌دهد به خانه‌اش بروم و هرچه به من داده‌بود، گرفت. مجبور شدم به عنوان شاگرد در مغازه یکی از دوستانم مشغول به کار شوم. وضع مالی پدرم خیلی خوب نبود، اما برای من خیلی کارها کرده ‌بود، یک آپارتمان برایم خریده‌بود، مغازه و ماشین هم داشتم و کار می‌کردم و در مجموع موقعیت خوبی داشتم. مادرم می‌گفت زنی که یک‌بار ازدواج کرده و جدا شده نمی‌تواند برای تو همسر مناسبی باشد و اگر او همسر خوبی بود، کنار شوهر اولش می‌ماند. من به این حرف مادرم اعتقاد نداشتم، چون شوهر سابق شیرین معتاد بود و هیچ زن جوانی دوست ندارد با چنین مردی زندگی کند. بنابراین طبیعی بود که شیرین تصمیم به جدایی بگیرد. از نظر من شیرین دختری بود که می‌توانست مرا خوشبخت کند. او فروشنده بوتیکی بود که صاحبش دوست من بود. من و شیرین در آن مغازه با هم آشنا شدیم. گاهی پیش دوستم می‌رفتم و آنجا بود که به شیرین علاقه‌مند شدم. دوستم می‌گفت دختر خوبی است و تا به حال چیزی از او ندیده ‌است. در یکی از دفعاتی که به مغازه دوستم رفتم به شیرین پیشنهاد دوستی دادم و او هم قبول کرد. مدتی با هم دوست بودیم و آن موقع متوجه شدم قبلا ازدواج کرده و جدا شده‌است. می‌گفت شوهرش اعتیاد داشت و او را کتک می‌زد. من دیده ‌بودم روی دستش جای بخیه داشت و می‌دانستم راست می‌گوید. چندباری هم شوهرش را که دنبالش می‌آمد تا با او آشتی کند، دیده‌بودم. آن مردجلوی مغازه می‌آمد، داد و فریاد به راه می‌انداخت و می‌رفت. آدم لاابالی بود و هنوز هم به شیرین حق می‌دهم از چنین مردی جدا شود. وقتی که بیشتر همدیگر را شناختیم به شیرین پیشنهاد ازدواج دادم. موضوع را که به مادرم گفتم با من مخالفت کرد. با این حال گفتم امکان ندارد از دختری مثل شیرین بگذرم. او را به عقد خود درآوردم و همه چیزم را از دست دادم. زندگی برایم خیلی سخت می‌گذشت و نمی‌توانستم وضعی را که درست شده‌ بود، تحمل کنم. به شیرین گفتم بیا با مادرم آشتی کنیم، قبول نکرد. با این‌که با مادرم صحبت کرده‌بودم و او گفته ‌بود اگر شیرین به خانه‌مان بیاید او را می‌بخشد، اما به دلیل تماس‌های تلفنی که مادرم با او گرفته و ناراحتش کرده‌ بود، حاضر نشد بیاید و من همچنان وضع بدی داشتم. شیرین از من می‌خواست با او زندگی کنم و در خانه‌اش باشم. مدتی را هم آنجا ماندم، اما چون مرد هستم فکر می‌کردم باید خودم خانه داشته ‌باشم و زنم را به خانه‌ام بیاورم. سختی‌هایی که می‌کشیدیم باعث شد اختلاف بین من و شیرین زیاد شود. هروقت با هم درگیر می‌شدیم او آنقدر عصبی می‌شد که به سمتم حمله می‌کرد و مرا می‌زد. اختلافات ما آنقدر زیاد شد که کار به جایی رسید که حالا هیچ حرمتی بین ما نیست. من به خاطر او همه چیزم را از دست دادم اما او من را بی‌عرضه خطاب می‌کرد. ما دیگر نمی‌توانیم به این وضع ادامه دهیم. روزی که به خانه مادرم رفتم تا موضوع جدایی‌مان را اطلاع بدهم، مادرم مرا در آغوش گرفت و گفت به تصمیمی که گرفته‌ام، احترام می‌گذارد و این کار خیلی هم خوب است و محبتی را که در این یک سال از من دریغ شده‌ بود دوباره به دست آوردم. دیگر نمی‌توانم به زندگی با شیرین ادامه بدهم و همه حق و حقوقش را می‌پردازم و از او جدا می‌شوم.

پرده دوم؛ روایت شیرین

شهرام خوب می‌دانست زنی هستم که استقلال دارم و خودم کار و زندگی‌ام را تامین می‌کنم. می‌دانست که از شوهرم جدا شده‌ام، چون من را تحقیر می‌کرد و حاضر نیستم تحت هیچ‌شرایطی تحقیر را قبول کنم. وقتی بچه‌ بودم، پدر و مادرم فوت شدند و برادرم من را بزرگ کرد و شوهر داد. وقتی از شوهرم جدا شدم، خودم زندگی‌ام را تامین می‌کردم. سعی می‌کردم زنی سالم باشم و هیچ‌وقت با کسی رابطه‌ای خارج از عرف برقرار نکنم. زندگی سالمی داشتم و همین سلامت اخلاقی من هم باعث شد تا شهرام وارد زندگی‌ام شود. از وقتی با او آشنا شدم به من گفت نسبت به من علاقه‌مند شده و تصمیم دارد با من ازدواج کند.

من هم سعی کردم همه واقعیت‌های زندگی‌ام را به او بگویم و چیزی را پنهان نکنم. وقتی درباره من با مادرش صحبت کرده‌بود به من گفت، چون یک‌بار ازدواج کرده‌ای، مادرم با این ازدواج مخالف است، ولی من تصمیم خودم را گرفته‌ام. به او گفتم، نباید اشتباه کنی و باید بدانی راهی سخت در پیش داری. می‌گفت، من را به هر قیمتی می‌خواهد حتی وقتی که مادرش دارایی‌اش را از او گرفت، پشیمان نشد، چون فکر می‌کرد مادرش بعد از مدتی کوتاه می‌آید. دراین مدت در خانه من زندگی می‌کرد. مادر شهرام خیلی از این موضوع ناراحت بود و هر چند روز یک‌بار با من تماس می‌گرفت و رفتارهای زشتی می‌کرد و حرف‌های بدی درباره من می‌زد و من را زنی فاسد خطاب می‌کرد. با این حال چون شهرام را دوست داشتم و در کنار او به آرامش می‌رسیدم، چیزی نمی‌گفتم تا این‌که یک روز شهرام به من گفت باید به خانه مادرش بروم و به او بگویم اشتباه کرده‌ایم و حالا که ما همدیگر را دوست داریم ما را ببخشد و کمک‌مان کند با هم زندگی کنیم. گفتم این کار را نمی‌کنم و این اشتباه بزرگی است. شهرام دلش تنگ شده‌ بود و دوست داشت دوباره به خانه مادرش برود و دارایی‌اش را پس بگیرد. گفتم این کار را نمی‌کنم و ما همه سختی‌ها را تحمل می‌کنیم. شهرام من را بشدت تحت فشار گذاشته ‌بود. او اول من را ترک کرد و بعد از مدتی برگشت و هر شب با من دعوا می‌کرد و می‌گفت باید به خانه مادرم بیایی.

او هرچه وسیله در خانه داشتم، شکست، اما من قبول نکردم. قبول دارم خیلی وقت‌ها کنترل خودم را از دست می‌دادم و دیگر نمی‌توانستم بر خودم مسلط شوم و برخوردهای تندی هم با او می‌کردم، اما دوستش داشتم و هنوز هم دوستش دارم. شهرام دومین ازدواج من است و نمی‌توانم موضوع را دوباره به برادرم بگویم، چون می‌دانم دردسرهای زیادی را باید تحمل کنم. با این حال اگر شهرام به خاطر بودن در کنار من آنقدر ناراحت است، قبول می‌کنم از او جدا شوم، اما حاضر نیستم با مادرش که من را فاسد خطاب می‌کرد روبه‌رو شوم. اگر این کار را کنم یعنی قبول کرده‌ام حرف‌هایش درست است. من و شهرام خیلی وقت‌ها که مسأله‌ مربوط به خودمان بود با هم دعوا و بعد دوباره آشتی می‌کردیم، اما وقتی درگیری ما به خاطر مادرش اتفاق افتاد دیگر نتوانستیم آشتی کنیم. وقتی این زن بدون این‌که مرا ببیند آنقدر زندگی‌ام را تحت تاثیر قرار داده، بنابراین سایه‌اش برای همیشه در زندگی من است و یک روز بالاخره باعث جدایی ما می‌شد. طلاق خیلی سخت است و شهرام به سختی‌های آن پی خواهد برد، اما درد تحقیر بسیار سخت‌تر است. ترجیح می‌دهم به همین زندگی بخور و نمیری که داشتم بسنده کنم، اما آرامش داشته‌ باشم.

می‌دانم به هرحال برادرم متوجه خواهد شد و آن وقت من باید بار تهمت‌هایی را که او به من خواهد زد هم تحمل کنم، اما نمی‌توانم برای مشکلاتی که دارم، شهرام را کنار خودم نگه‌دارم. او بالاخره باید تصمیم بگیرد چه کسی در زندگی‌اش اهمیت دارد و می‌خواهد کنار چه کسی باشد. حالا که درخواست طلاق داده، یعنی زندگی کنار مادرش مهم‌تر است.

 سولماز خیاطی

نظر کارشناس

عاطفه کشاورز ، مشاور خانواده

ازدواج دوباره زنان مطلقه معمولا با مشکلاتی همراه است. آنان معمولا یا از سر ناچاری و جبر به ازدواج‌هایی رضایت می‌دهند که از ازدواج اول‌شان مخاطره‌آمیزتر است یا اگر شخص مناسبی را پیدا کنند ممکن است از طرف خانواده شوهر پذیرفته نشوند. مشکل شیرین هم دقیقا همین است، ضمن این‌که شوهر او استقلال مالی ندارد و بیش از حد به خانواده‌اش متکی است، همین مسأله سبب شده زندگی آنها به این مرحله برسد.

شهرام حتی این مهارت را نداشت که خواسته‌اش را به گونه‌ای در خانواده مطرح کند که از سوی والدینش پذیرفته شود. او باید بین مادرش و شیرین پلی می‌زد، اما توانایی این کار را نداشت. مسأله بعدی این است که طلاق دوم همیشه برای زنان بار زیادی را به وجود می‌آورد و با انگ‌زنی همراه است.

موضوعی که شیرین از آن می‌ترسد در باورهای نادرست جامعه ریشه دارد، اما به هر حال او باید بتواند با پختگی بر مشکلات غلبه کند. درباره ازدواج اول این زن اطلاعاتی نداریم، اما او در ازدواج دوم مهارت کافی را برای برقراری رابطه با خانواده شوهرش نشان نداد و از همین نقطه نیز ضربه خورد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها