شاگرد فرش فروش حاج آقا نادری هنوز داشت قاب رفته فرش را با نخ سورمه ای رفو می کرد. پیرمرد دعوتنامه مدرسه رفاه را نشانم داد. یادم افتاد صبح توی مدرسه بچه های کلاس نسترن یک ، سرود «خمینی ای امام» را برای جشنهای دهه فجر تمرین می کردند.
در امتداد خیابان پیاده راه افتادم. خانه ها آهسته آهسته کم شدند و جایشان را به مغازه های لوازم صوتی و تصویری دادند. در انتهای خیابان دیگر اثری از خانه های آجری و قدیمی نبود. هر چه بود ، فقط کارتن های بزرگ ضبط و تلویزیون بود و فروشندگانی که تند تند می رفتند و می آمدند.
یکی از اهالی گفت مغازه های صوتی تصویری هر روز بیشتر می شوند و بعید نیست خانه های نیمه دیگر خیابان هم بزودی مغازه های شیشه ای کوچک با کارتن های بزرگ شوند. کارتن هایی که ظرفیت جا دادن خاطره های روشن مردم ایران همیشه سبز را در خودشان ندارند. حالا دل نگرانی بزرگترهای خیابان ایران برای نسلهای آینده ای است که شاید در زمان آنها چیزی از مدرسه ها و خانه های کوچک خیابانشان نمانده باشد تا خاطرات شیرین گذشته را با هم مرور کنند و آنها مجبور باشند روزهای طلایی رفته انقلاب را در کتابهای کاهی تاریخ ، فقط ورق بزنند.