آه، بارها به اینجا رسیدهام؛ به همین چند کلمة باقیماندة امید؛ به همین کلمة «دوباره» و سکوت نقطههای بعدش! به همین جا که میرسم قلبم خفهام میکند که «بااااید از من برود»! گزارش میکند... «گزارش هزارم: اینجا تنگ است، تنگ و برهوت. تمام».
عاطفه شکرگزار
اگه یاد بگیری چطور از زخم خوردن در امون بمونی و در صورت زخم خوردن هم خودت زخم خودت رو خوب کنی، دیگه قلبه مجبور نیس شونصد هزار نفر ساعت کار انجام بده واسه تهیه و ارسال گزارش کار!
از درِ خشونت
گلولههای سربی، از شش لول حرفهایت تمام مغز نداشتهام را سوراخ کردهاند... مگر نمیدانی مدتهاست این نوع سلاح، غیر قانونی اعلام شده است؟
احسان 87
اِسقاطیها
نمیدانم چرا بعضی از ما آدمها بعد از گذر از سختیها و سربالاییهای زندگی، وقتی به سراشیبی آسایش و وفور امکانات میرسیم آنقدر تند میرویم که یا خودمان یا شرایط مسیر ما را کلهپا میکند و قبل از اینکه به آخر خط برسیم، رذالت و جاهطلبی را به آخرین حد خود میرسانیم؛ خودمان هیچ، در این مسیر به هر چه دستمان برسد چنگ میزنیم و چه افرادی که با خودمان هم به سقوط میکشانیم.
پاییز
جا خواستیم جانشین نخواستیم
1-کمی آرامتر! همیشه آنان که تند رفتهاند باختهاند. مجال فکر کردن را به من که نه، به خودت بده. مگذار فردایی بیاید که از نبودنت پشیمان شوی. اینجا دنیای بیرحمی است؛ جایت زودتر از آنچه بیندیشی پر خواهد شد. با چهاش مهم نیست؛ مهم این است که وقتی بازگردی جایی نخواهی داشت.
2-گاهی وقتا به بعضی از آدما باید بگی: برو به سلامت! باید بگی: وقتی رفتی دیگه برنگرد، حتی پشت سرت رو هم نگاه نکن چون به قول بعضیا گفتنی، بعضی از آدما اندازة تو نیستند. اونوقته که تو باید اندازة خودت رو درست کنی.
جوجه تیغی
اقرارنامه
پس از سالها سکوت، چقد دلم برای یک شادیِ پرهیاهو، دلنشین و واقعی تنگ شده بود.
شادی اکبری
عکاسی با کلمات
1-«از دل برود هر آنکه از دیده برفت». کنایه بود یا نه، نمیدانم اما حرفش را زد! بیآنکه بداند متة حرفهایش قلبم را سوراخ میکند.
2-زمانی از دویدن باز بایست. لحظهای چشمان منتظر مرا بنگر. دمی، بازدمی... آری نفس بکش؛ دنیایت قدر اتاقت شده است؛ آنقدر که مرا دیده یا ندیده، در را در صورتم میبندی و کلید را چنان میچرخانی در قفل که گویی میخواهی فریادی از ته دل سر دهی: «برو»! صندلی کنارت را نگاه کن؛ خالی بودنِ جای مرا فریاد میزند. لَختی این هیاهوی ساختگی را کنار بزن، شاید مرا دیدی.
زیبا از آبادان غبارآلود
سایهای در باد
شب بود. سایة دو نفر تا سر کوچه ادامه داشت. نگاهش به من بود، نگاه من به چمدون توی دستاش. سنگین بود... بار جدایی خیلی سنگین بود. پشت سرش کلی حرف بود. رفتنش هم حرف کمی نبود. رفت. سایة من از سرش کوتاه شد. سایة اون رفتهرفته بلندتر. چون خلاف جهت هم حرکت میکردیم، بر خلاف میل هم.باد میاومد؛ مثل صدای پای کسی که میرفت. گفته بود میرم؛ راست میگفت.
پیمان مجیدی معین
دردمندی
درد داره وقتی بخوای دَرکت کنه اما درکش به دردت نرسه. انگار حرف «ر» این وسط اضافهست و به جای درک، دَکِت میکنه!
رضوان
بادبادک
تو دیگر برایم مثل بادبادکهای کودکی شدهای؛ آنقدر دور که حتی نگاهم نیز در نگاهت درنمیآمیزد. مثل نقطهای رقصان در آسمان توفانی ذهنم. تنها اتصال قلبهایمان نخ نازک و بلندی است از جنس عادت که دلهرة رفتنت آن را محکم در دستانم نگه داشته است و چشمانم را وامیدارد به نگاهی خیره و نگران؛ تا مبادا گم شوی در هیاهوی روزمرگیها.مدتهاست که از دور تماشا کردنت عادت چشمانم شده. دیگر حتی واژههای خالی از احساست نیز در فاصلة طولانی بینمان گم میشوند. نمیدانم... شاید دیگر زمان آن رسیده باشد که نخ پوسیدة دلبستگیهایم را برای همیشه پاره کنم!
ف. متولد ماه مهر
پساساختارگرایی و دشمنانش
حسامی با توام! کلیشه تا به کجا آخه؟ تا کی میخوای انقدر ساختارگرا باشی؟ بس نیست انقدر ارتجاع و عقبافتادگی از چیزی که خیلی وقته دیگه ناکارآمده؟ تا کی میخوای این عنوانهایی که واسه مطالب انتخاب میکنی، حتماً یه ربط بزرگ و گلدرشت با محتوای اون مطالب داشته باشه؟ اصاً کی گفته عنوان یه شعر، داستان، فیلم، یا متن حتما باید همگرایی عمیق و در عین حال ظاهری با محتوای اون اثر داشته باشه؟ من این نوع عنوانگذاری توی این عصر و زمان رو یه نوع توهین به شعور مخاطب میدونم.
یعنی چی که مثلا من یه متنی درباره عدالت بنویسم و تو بالاش بنویسی عدالت! (خوب شد نوشتی! وگرنه من فک میکردم متن دربارة نشانههای سادیسمه یا شایدم نقد فلسفة کانت بود! ها؟) این نوع رویکرد فقط یک نوع نتیجه داره و اونم تنبل بار آوردن مخاطبه و دیگر هیچ.چه ایرادی داره که عنوان خودش یک معنا و مفهوم جداگانهای از خود معنای اون متن داشته باشه؟ اصا چرا نیایم روش انتخاب عنوان رو از اون متن تفکیک کنیم؟ یعنی خود عنوان به مثابه یک مفهوم مازاد و جدا از اون متن تلقی بشه[...]. بچسب به کارت سفت! فقط بپا به بیماری چارلی چاپلین تو فیلم عصر جدید دچار نشی.
امید، بچة بیسوچند ساله از کرج
میخوای ناامیدم کنی؟! هان؟! توهین به شعور مخاطب... هوووم؟! خوب شد یاد گرفتی! کلیشه تا به کی؟ تکرار الکی تا به کجا آخه؟ واللا بر این تکرار بیهوا کوه بشکافد عجب نخواهد بود! (مامان بزرگمم میگه: ننه جوووون، الان خودت متوجه مفهوم مازاد و جدا از متن این میشی: بغلی بگیر! چی رو بگیرم؟ این که تو دستای منه!! بغلی بگیر...!!)
شرایط
وقتی میشینی و فکرای الکی و جورواجور میاد سراغت، یا بین یه دوراهی گیر کردی و راه پس نداری، یا اینکه باید بین بد و بدتر یکی رو انتخاب کنی... تصمیمگیری واقعاً سخته.همه میگن من اگر جای تو بودم... ولی باور کن هیچکس جای کسی دیگه نیست.
ناشناس مرموز
گاهی مخچهات را تکانی بده
درختها را میبریم و کاغذشان میکنیم و مینویسیم درسهای مدرسه را. آخر سال، کاغذهای سفید دفترمان را میکنیم به قول بعضیها دلنوشته.
مینویسیم از عشق و این چیزهای تکراری. مینویسیم از درختی که ساعتی از روزی زیر سایة آن آرام خوابیده بودیم؛ درختی که الان رویش خاطراتمان را با آن مینویسیم...
زندگی میچرخد ما آدمها هم میچرخیم اما انگار اشتباهی میچرخیم! به جای آنکه رو کنیم به سوی پرندهای که لانه کرده بر درخت، رو میکنیم به تبر و سنگدلی و دل شکستن! البته که همه اینگونه نیستند.
منظور من از «ما آدمها» فقط عدهای... نمیدانم، شاید کم، شاید زیاد... بستگی به نگاهت دارد. نگاهت را اگر احیاناً رو به پائین است، تغییر بده و به پرندة آزادی بنگر.
اسکلت بستنی
پرانتز
میخوام پرانتز قلبم رو باز کنم و معرفتُ بذارم توش و اون رو به توان هزار برسونم، بعد با صداقت جمعش کنم و در دوستتدارمهای بیشمار ضرب؛ حاصلش رو از حسادت و کینه تفریق کنم و اون رو بهت هدیه بدم.
چی؟ ارور میده؟! آها یادم رفته بود پرانتزش رو ببندم... ببخشید!
نیما از کرمانشاه
کشف رمز
میدانی فرق تو با شیرین در چیست؟ شِکوهای نیست اما شیرین بیستون را بر سر راه فرهاد گذاشت و تو آینه بر سر راه من.
الف.میم. باران
گوسفندان تفکر
من که میروم، تو میمانی و دنیای جهنمیات که بهشتی برین میشود و ابروان در هم رفتهات لبخندی به پررنگی سپید. من که میروم، تو میمانی و یک کوه برنامة تغییر کرده، حتی برای برخاستنت قرار است آفتاب لبخند دنیا چشمانت را لمس کند و تو از حوری شدنت لذت ببری.
تو که میروی، من میمانم و تنهاییهایم و هیچ؛ تنهاییهایی مملو از غم که ثانیههای ظلمتش با سکوت میگذرد چرا که آغاز سکوت، انتهای ماندن توست. تا آمدنت به شمارش گوسفندان اکتفا میکنم در ذهن آشفتهام، شاید پس از این ظلمت، روزنة روشن امیدی در انتظارم باشد... امیدی برای بازگشتت.
(قربون دستت، سر رات این گوسفندا رو ببر کشتارگاه!)
نشاط
(مخلصیم بااااو...! پس تا من گوسفندا رو میبرم، تو هم این آشغالا رو بذ دم در!)
استاد چشمخوانی
جواب سوال چشمهایت را میدانم! وقتی که این طور خاص نگاهم میکنند جوابم منفی است! اگر صد بار دیگر هم بگویی میگویم: نه، موافق نیستم با رفتنت.
میدانم به خاطر قولی که دادهای پایبند ماندهای بیآنکه حتی ذرهای مشتاق دوست داشتنم باشی.
نگار دهقانی از اصفهان
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)