شروع کردم به جستجو در اینترنت، مناظر و مقاصد متفاوت را دیدم و برنامههای آژانسهای متعدد را بررسی کردم. دفتری که در آلمان بود این برنامه را با حدود 3000 یورو ارائه کرده بود، اما از طریق اینترنت، آژانس ایران را پیدا کردم که همین برنامه را با حدود 2000 یورو به من داد. سپتامبر (شهریور) بود که تصمیم سفر و انتخاب آژانس قطعی شد.
تعداد زیادی گزارش سفر به ایران خواندم که بیشتر مربوط به اصفهان، شیراز و یزد میشد، از طرفی در سریالهایی که دیدم، با مناظر سبز شمال ایران، قزوین و منظرههایی متفاوت با این شهرها روبهرو شدم. تصمیم گرفتم مسیری متفاوت داشته باشم که بعدا گزارش آن را هم خواهم نوشت تا دیگران بدانند ایران مناطق متفاوتی دارد و فقط بیابانی نیست.
ابتدا کمی میترسیدم چون فیلمهایی دیده بودم که نشان میداد خانمها در ایران مشکلات اساسی دارند. اخبار بدی هم درباره مسائل سیاسی و هستهای میشنیدم. همه کسانی که میشناختم میگفتند دیوانهای؟! چرا به ایران سفر میکنی؟ من توضیح دادم که عکسهای زیبایی از ایران دیدهام، معماری و تاریخی کهن دارد ولی از مردمش چیزی نمیدانم و میخواهم بروم تا از نزدیک ببینم.
چیزی که من را خیلی متعجب کرد، لباسهای رنگارنگ خانمها در نوروز بود. با فیلمهایی که در یوتیوپ دیده بودم انتظار داشتم زنانی ببینم که رنگهای تیره بر تن دارند.
مساله دیگر، ترافیک بود که درباره آن خوانده بودم ولی خیلی بیشتر از آن بود. همچنین این که مردم هر جا باشند، آشغال میریزند اصلا خوب نبود چون همه جا خیلی قشنگ است. ایران کشوری که می گفتند نیست، بسیار خوب و زیباست و دوست دارم دوباره به ایران بیایم و شهرهای شیراز، گرگان، مشهد، نیشابور و شهرهای دیگری از شمال ایران مثل رامسر و لاهیجان را ببینم.