در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
اولین احمد زندگیام از کلاس زبان باقیمانده و میتوانید حدس بزنید که از او چرا متنفرم؛ چون هنوز اولیات زبان انگلیسی را درست نمیدانم تا این حد که برای فرار از ترجمه یک خط از درسهای زبان مدرسه برادر چهارده سالهام مجبورم هزار دروغ و بهانه جور کنم. دوستانم به اینجا ختم نمیشوند چون پس از موفقیت در کنکور دانشگاه پیام نور و انتخاب هوشمندانه حقوق، با جوانمردی کت شلواری باز هم به نام احمد که احمدو میخوانمش آشنا شدم که قرار بود با او دفتر وکالتی باز کنیم و نونی را با روغن تناول کنیم. اما خب رفاقت جذابمان در صف جشنواره فیلم فجر، شلوغی بازیهای تیم ملی والیبال(هر دو عاشق والیبالیم) و البته فلافلیهای بازار و انقلاب منتهی به کار کردن من در یک مغازه اسباببازیفروشی در پاساژی در شمال شهر به سفارش او شد که خودش در کافیشاپ آنجا مشغول بود و هست. البته بد هم نیست او گاهی به من قهوههای گران و تلخ را مجانی میدهد و من گاهی برای مادرش عروسکهای شیک کادو میکنم تا در روز مادر یا عید تقدیمش کند. در همین پاساژ دوستهای دیگری پیدا کردهایم که اغلب با آنها دورهای روزهای جمعه میرویم کوه. جدیدا صندوقی راه انداختهایم تا ماهانه بر حسب قرعه به یکدیگر وام دهیم البته از پولی که خود در صندوق گذاشتهایم. خیلی امیدوار بودم نوبتم شود تا شاید بتوانم پرایدی دست و پا کنم که دیگر با این وضع که میدانید آن را هم نمیتوانم.
دو روز پیش امتحان داشتیم. از احمدو خواستم که سر جلسه به من تقلب برساند و او هم مثل همیشه آنقدر مسخره و ناشیانه این کار را کرد که مچ جفتمان را گرفتند و خب باز هم درسمان کشید به ترم بعد. بعدش هم امتحان امروز که ترجیح دادیم حذفش کنیم تا ترم بعد به خاطر یک درس این همه راه دانشگاه نرویم.
اخیرا احمدو میخواهد یک فیلمنامه به تلویزیون بدهد؛ میگوید درباره اتفاقاتی است که در همین پاساژ میافتد؛ میگوید بازار تلهفیلم گرفته و ما که ـ او فکر میکند ـ استعداد داریم برایمان بهترین موقعیت است که خودی نشان دهیم. من و احمدو با هم علاقه به سینما را شروع کردیم و او حالا به من میگوید با هم فیلمنامه را تکمیل میکنیم. راستش این است که از اول هم کار ما وکالت و حقوق نبود ما اهل تخیل بودیم. اغلب شبها میرفتیم سینما، هیجان دوست داشتیم. مثلا احمد به خاطر همین پیشخدمت یا به قول خودش کافی من شده چون میخواست مردم را ببیند، وگرنه راحت میتوانست در یک تولیدی کار کند. او عاشق داستانهای مردم است، من هم دل باخته آدمهای عجیبی هستم که میآیند اسباببازیفروشی و با موی سفید و صورت چروکیده برای عروسکها غش و ضعف میکنند. احساس میکنم دارم آن قسمت تاریک آدمها را میبینم. ساعت ناهار وقتی میرفتیم لب سکوی پاساژ و ساندویچ میخوردیم یا در قدم زدن شبانه راه برگشتمان به خانه مدام از این آدمها میگوییم. مثلا احمد از زن تنهایی میگوید که هر روز بعدازظهر میآید به کافهشان، بافتنی میبافد و انواع شکلاتها را میخورد و کاغذشان را میچیند کنار فنجان چای یا قهوهاش و این مراسم را هر روز تکرار میکند. من هم از ماجراهای مرد سبیل سفیدی میگویم با دماغی پر از مو که به مغازه ما میآید و هر هفته یک اسباببازی میخرد و یواشکی در کیسه سیاهی که همراهش است میگذارد. مرد معمولا دوسه روز بعد از خرید سری به من میزند و اسباببازی جدیدش را نقد و بررسی میکند، از خوبی و بدیهایش میگوید جوری که شکی برایم باقی نمیماند که همه آنها را برای خودش میخرد و جایی در دفتر کارش یا انباری خانه پنهانشان میکند. من و احمدو احساس میکنیم در راهی مشابه قرار گرفتیم و در این راه حالاحالاها نمیتوانیم خانواده تشکیل دهیم، اما اگر از این آدمها یک تلهفیلم درآوریم و فیلمنامهاش را به فامیل احمد اینها بفروشیم که تهیهکننده تلویزیون است، معرکه است، جفتمان سروسامان میگیریم.
احمد، احمدو و پیام اغلب یادآور شکستهایم هستند،کارهایی که میتوانستم و نکردم. اما یک چیزی که دارند این است که خودشان فکر میکنند دوستان خوبی هستند من هم البته برای آنها دوست خوبی هستم. اغلب میخندانمشان و بهرویشان نمیآورم که نسبت به آنها چه فکر میکنم. مدام بهشان زنگ میزنم و بیقراری میکنم اگر زود به زود نبینمشان. راستش هرچند از آنها متنفرم، اما نمیتوانم فراموششان کنم.
سهراب شکیب / جامجم
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: