یک تاکسی گرفتیم. فهمید ما ایرانی هستیم، هی گفت علی دایی علی راسی. احمدینژاد علی راسی و از این حرفها و هی از ایران تعریف کرد.
رسیدیم جایی که پلیس راه را بسته بود. آمدیم پیاده شویم سه برابر ازمان کرایه گرفت. حرفی نزدیم، فقط چند ثانیه نگاهش کردم.
به صحنه رسیدیم، پدر و مادرهایی که بچههایشان در مهد بودند، از پلیس میخواستند بگذارد به داخل مهد بروند و پلیس نمیگذاشت. گریه میکردند.
رفتیم سر صحنه. از بمبگذاریهای عراق هم بدتر. جنازهها و زخمیها را بیرون میآوردند. صحنه رقتآمیزی بود.
یک چیزی فهمیدم و آن اینکه شاید خیلیها از بشار اسد یا بیشتر از فساد حزب بعث ناراضی باشند، اما از این کارها و تندرویها و القاعده بازی درآوردنها بیزارترند. همین است که همراهی نمیکنند و مردمی که به دولت معترض بودند دیگر در خیابانها نیستند.
گزارش را میگیرم و برمیگردیم دفتر و آن را تدوین میکنم و میفرستم. چقدر این مترجم دفتر و راهنمای ما آدم کار درستی است.
غروب با شمشادی میرویم حرم حضرت رقیه (س). شمشادی میخواهد برگردد تهران مرخصی. سفیر هم آمده حرم. خودش راننده خودش است.
برایم جالب بود. همانجا میگویم میخواهم با «اسما» همسر بشار اسد مصاحبه کنم. از همانجا شروع میکند پیگیری.
شب کمی خرید میکنیم. اینجا خیلی ارزانی بوده، اما در چند ماه گذشته 50 درصد تورم داشتهاند و افسار اقتصاد هنوز دستشان است.
میرسیم به خوابگاه، همسایهای که خیلی مشکوک است و از روز اول در حال آمار گرفتن ماست، هم با ما داخل آسانسور میشود.
همینطور که کلید میاندازیم وارد خانه شویم، به مرتضی تصویربردارم میگویم «اوه! آدمربایی هم زیاد شده. فکر کنم نشونمون کرده جون مرتضی!»... حرفی نمیزند. فکر کنم دارد فکر میکند.
شب از یوتیوب تصویر گروگانگیریها را میگذاریم میبینیم... بعد... تا دیر وقت درباره سوریه میخوانم. چند تا مقاله و یادداشت از «جرمی بوءن» سردبیر خاورمیانه بیبیسی. پلکهایم را به زور باز نگه داشتهام. هر دقیقه که میگذرد یعنی یک دقیقه خواب کمتر...
کامران نجفزاده / خبرنگار واحد مرکزی خبر