حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
هر گاه کارگردانان مجموعههای تلویزیونی یا فیلمهای سینمایی، در شخصیتپردازی کاراکترهای آثارشان سراغ نوعی لهجه خاص یا پیشهای مشخص رفته و در پردازش شخصیت بر این دو عنصر تکیه کردهاند، در واقع خود را در معرض واکنشها، اعتراضها و گاه شکایت از سوی صاحبان آن مشاغل یا لهجهها قرار دادهاند و این داستانی مکرر است.
اگر بخواهیم این رفتار را تبارشناسی کنیم احتمالا به سالهای دورتر باید بازگردیم، اما ساخت یکی دو مجموعه با این رویکرد در نوروز اخیر، دوباره بازار این نوع واکنشها را داغ کرده است. در هفتههای اخیر پس از تعطیلات به مجموعههای تلویزیونی و چند و چون کیفی آنها بسیار پرداخته شده و در اینجا هدف دوبارهکاری و بازپرداختن به آنها نیست. اما در این میان، واکنشهایی را که دو مجموعه «پایتخت 2» و «کلاهقرمزی» برانگیختند، میتوان در ادامه این روند بررسی کرد.
آنها که در مقابل این دو مجموعه موضعگیری کردند، حرف حسابشان همان حرف همیشگی بود: «این مجموعهها با تمرکز بر بازی با یک گویش یا لهجه خاص یا با مناسبات برقرار بر یک شغل خاص، هدف تحقیر و تخریب داشتهاند». هدف از عنوان کردن این مساله به هیچعنوان دفاع از ماهیت این دو مجموعه تلویزیونی نیست بلکه اشاره به یک رفتار اجتماعی و آسیبهای آن است. یکبار برای همیشه باید پذیرفت که اساس رئالیسم در بازنمایی شیوههای مختلف زندگی واقعی است؛ بنابراین بدیهی است یک مجموعه ساده تلویزیونی که میخواهد زندگی واقعی و ملموس یکسری شخصیت را که کمترین فاصله با مخاطبانشان دارند، بسازد، میتواند سراغ پدیدارترین وجوه شخصیت اجتماعی و جمعی آنها برود و مثلا حرفه یا گویش آنها را احضار کرده و بهترین استفاده را در آن بازنمایی داشته باشد. سادهتر از اینها میتوان پرسید با این اوصاف در شخصیتپردازی چگونه میتوان به شغل یا گویش آن شخصیت اشاره داشت؟ آیا در مجموعههای تلویزیونی که اساسشان همچنان بر نوعی از رئالیسم است میتوان یک شخصیت را از این دو وجه مهم در شخصیتپردازی تهی کرد؟ باید یکبار برای همیشه این اصل را پذیرفت و نیز این موضع تدافعی ـ تهاجمی مبنی بر اینکه همگان در راستای تخریب و تحقیر ما گام برمیدارند را به کناری نهاد. اگر همچنان بر اتخاذ این موضع اصرار داشته باشیم، همه تأکیدها و تمرکزها را در پرداخت به وجوهی از زندگیمان برخورنده خواهیم یافت. حتی میتوان فراتر از این، به این گزاره از دیوید لاج، منتقد ادبی، فکر کرد که «یکی از اصول بنیادی ساختارگرایی، اتفاقی بودن نشانه است». چرا که نه؟
گذشته از این اشاره، انگار تنها آن شخصیتهایی که به گویش فارسی تهرانی در مجموعهها صحبت میکنند، حساسیتی برنمیانگیزند، چنانچه به تجربه ثابت شده که گاه در آثار مختلف، وقتی شخصیتها، به زبانی غیر از این زبان صحبت کردهاند، برخورنده به نظر رسیده است. آیا همین مساله پیش پا افتاده که برای فرار از این برخورندگی، تنها به زبان مرکز شخصیت بسازیم، و عطای باقی گویشها را به لقایشان ببخشیم، سببساز کلیشهای شدن و سکون و ایستایی در دو عنصر لحن و بیان شخصیتها در روایتهایمان نخواهد بود؟
صابر محمدی
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....