یک عیدی؛ یک یادگاری

در چوبی با صدای مخصوص خودش باز شد. قبل از همه دویدم داخل. چند قدمی که رفتم، برگشتم و با عجله دستی روی کلون کشیدم؛ انگار سلام و علیکی کردم به زبانی خاص خودم و آن جسم بی‌جان. بعد هم با همان سرعت اول دویدم داخل حیاط.
کد خبر: ۵۵۴۲۲۹

بنفشه‌های رنگارنگ، حوض بزرگ وسط حیاط با آن رنگ آبی تازه‌اش و ماهی‌های شیطانی که شناکنان جولان می‌دادند در آن آب زلال، درخت‌های بلندی که پای‌شان لاله کاشته شده بود و تخت‌های کنار دیوار که گلیم‌های رنگی مخصوص روز عید از زیرزمین بیرون آمده و روی آنها پهن شده بود، هیچ‌کدام نظرم را نگرفت. یک راست دویدم طرف اتاق بزرگ آفتاب‌گیر بر حیاط که آقاجون روزهای اول سال نو آنجا می‌نشست، روی یک پتوی چهارتا با ملحفه سفید و تکیه می‌داد به یک پشتی با رویه فرش خوش رنگی که یکی از دوستانش از مشهد سوغات آورده بود. وارد شدم. سلام کشداری کردم و بی‌اختیار چشمم چرخید طرف قرآن روی تاقچه بالای سر آقا بزرگ که هر سال اسکناس‌های عیدی، تا نخورده میان صفحه‌هایش جا خوش می‌کردند و گرفتن آنها بهترین خاطره شروع سال نو برای ما بود.

آقابزرگ که همیشه ته دل و ذهن ما نوه‌ها را مثل آب‌خوردن می‌دید و می‌فهمید، این بار هم متوجه شد و با لبخندی گفت «امسال روز دادن عیدی تغییر کرده، بیا و بنشین تا برات بگم.»

سرتان را درد نیاورم، نشستم و صبر کردم تا همه بچه‌ها و نوه‌ها آمدند. آمدند و نشستند و منتظر عیدی شدند. بالاخره آقابزرگ لب به سخن باز کرد و گفت «امسال برای گرفتن عیدی باید یه کمی زحمت بکشین.»

ما همدیگر را نگاه کردیم و آقابزرگ ادامه داد: «دلم می‌خواد هر کدوم‌تون یه کاغذ و مداد از روی اون میز برداره و بنویسه که امسال دلش می‌خواد چه کارهایی بکنه، البته به ترتیب روز و هفته و ماه. یعنی یه برنامه بنویسین که از حالا تا آخر سال چه کارایی می‌خواهید بکنین. برنامه هر کسی یه نمره می‌گیره و این نمره مقدار عیدی رو تعیین می‌کنه.»

نوه‌ها با تعجب بیشتر همدیگر را نگاه کردند.

من پشت گوشم را خاراندم و لبم را آرام گاز گرفتم. در همین حال فکر کردم و فکر کردم و فکر کردم. دلم می‌خواست حسابی جلوی آقابزرگ و بقیه سر بلند بشم.

اون سال کلاس سوم دبستان بودم. بعد از عید باید درس‌هایم را می‌خواندم تا مثل دو سال قبل شاگرد اول شوم. هر چند پدرم بارها گفته بود شاگرد اولی مهم نیست، باید درس‌ها را بفهمم و خوب درک کنم، اما من می‌خواستم شاگرد اول هم بشوم.

یک مرتبه دستم را بلند کردم و گفتم «آقا اجازه!» صدای خنده فامیل‌ها اتاق را پر کرد. آقابزرگ سری تکان داد که یعنی بگو. گفتم «میشه با مامان و بابا مشورت کنم؟»

آقابزرگ لبخند معناداری زد که یعنی «آفرین.» لااقل من این‌طوری معنایش کردم.

بلند شدم و رفتم کنار بابا. بقیه بچه‌ها هم بلند شدند.

فرصت این امتحان تا بعد از ناهار بود. سینی و استکان‌های خالی چای پس از ناهار را که جمع کردند، آقابزرگ گفت «حالا بچه‌ها ورقه‌هاشونو بیارن.»

ورقه‌ها را جمع کرد. روی هم گذاشت و مانند یک معلم کار کشته آنها را برگ برگ مطالعه کرد. سعی می‌کردیم از لبخندها، اخم‌های گاه‌گاه و چین لب‌ها و پیشانی تا حدی به نتیجه و نمره هر برگه پی ببریم، اما بی‌فایده بود. ورقه‌ها یکی یکی از رو به زیر می‌رفتند. آنها را می‌شمردم و متوجه شدم هر برگه دوبار دیده و خوانده شد.

دل توی دل‌مان نبود تا آقابزرگ به پدرم گفت «لطف کن و اون قرآن رو به من بده.»

بعد ما را یکی‌یکی صدا کرد و احسنت و آفرینی گفت و عیدی‌ای داد.

روی ورقه‌ها خبری از نمره نبود. چند جمله کوتاه، همه آن چیزی بود که آقابزرگ با خط خوشش برای هر کدام‌مان نوشته بود.

«خوب است پسرم، اما کمی بیشتر فکر کن. یک بار دیگر برنامه‌ات را بخوان. آیا همه‌اش قابل اجراست؟»

«آفرین دختر گلم. امیدوارم همیشه موفق باشی.»

«احسنت، همین برنامه را به دیوار اتاقت بزن و به آن عمل کن.»

و...

حالا درست 25 سال از آن عید می‌گذرد. آقابزرگ دیگر در بین ما نیست پدرها و مادرها پیر شده‌اند. آن خانه بزرگ هم انگار وجودش به جان آقابزرگ بسته بود. حالا سر جایش یک ساختمان 8 طبقه 24 واحدی علم شده است.

من هم رشته مورد علاقه‌ام مهندسی پزشکی را انتخاب کردم و خواندم. کارشناسی ارشدم را هم گرفتم، اما همه این سال‌ها آن کاغذ را روی دیوار اتاقم نگه داشته‌ام. به آن نگاه کرده و در باره‌اش فکر کرده‌ام.

جلدش گرفته‌ام و مراقب بوده‌ام خراب نشود تا همیشه یادم باشد آقابزرگ از همان روزها یادم داد برای زندگی، تحصیل و کارم باید برنامه داشته باشم. شاید اگر آن سنگ بنا، درست گذاشته نمی‌شد، من امروز مهندس موفقی نبودم.

این قصه را برای خیلی‌ها تعریف کرده‌ام. شاید شما هم از آن درسی بیاموزید و پندی بگیرید. به قول آقابزرگ، اگر چنین شد، ثوابش برای همه رفتگان.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها