پسر دانشجو چرا به زندان افتاد

کاش مادرم از من راضی بود

دانشجویی جوان و خام در شهری بزرگ، تنها و غریب. این توصیف صمد ـ ج از خودش است. او شهرشان را در شمال کشور ترک کرد تا در تهران در رشته حسابداری درس بخواند و فکرش را هم نمی‌کرد روزی گرفتار موادمخدر شود و به زندان بیفتد. چگونگی این گرفتاری و شرح پشیمانی را با هم مرور می‌کنیم.
کد خبر: ۵۴۹۳۱۱

او 19 سال بیشتر نداشت که به تهران آمد و یک سال بعد از زندان سردرآورد. فرهاد می‌گوید: پدرم وقتی بچه بودم فوت کرده بود و من تک‌پسر بودم برای همین هم نمی‌خواستم مادرم را تنها بگذارم و به تهران بیایم ولی او خیلی اصرار کرد، برایم آرزوهای بزرگی داشت و من هم آمدم تا درسم را ادامه بدهم. در تهران کسی و جایی را نمی‌شناختم و در خوابگاه زندگی می‌کردم. اوایل همه چیز برایم جذاب و تازه بود، یک جورهایی گیج و مبهوت شده بودم، دلم می‌خواست خیلی کارها را انجام بدهم و خیلی چیزها را به دست بیاورم امکانات زیادی وجود داشت که اصلا در شهر خودمان خبری از آن نبود، اما متاسفانه راهم را اشتباه انتخاب کردم.

صمد ترم دوم بود که با مواد مخدر آشنا شد. او می‌گوید: همین طور تفریحی حشیش کشیدم، نمی‌خواستم این کار را بکنم. چند نفر از بچه‌های خوابگاه داشتند می‌کشیدند، مرا هم دعوت کردند، اول گفتم اهلش نیستم بعد مسخره‌ام کردند و سر به سرم گذاشتند. من هم برای این‌که بگویم نمی‌ترسم، کشیدم. بعد از آن دیگر مواد برایم همیشگی شد و از همان موقع به مشکل مالی برخوردم تا این‌که بالاخره با معرفی یکی از بچه‌ها با یک موادفروش آشنا شدم و خرده‌فروشی را شروع کردم و خیلی زود هم گیر افتادم. روزی که دستگیر شدم آنقدر ترسیده بودم که نزدیک بود سکته کنم. نمی‌دانستم به مادرم چه بگویم. مطمئن بودم اگر خبر را بشنود، بلایی سرش می‌آید برای همین هم موضوع را به شوهر یکی از خواهرهایم که گفتم او هم شوکه شد.

صمد نزدیک به یک سال را در زندان ماند و وقتی بیرون آمد، سعی کرد زندگی تازه‌ای را شروع کند. او می‌گوید: همان یک تجربه برایم بس بود. به دانشگاه رفتم تا شاید دوباره قبولم کنند اما نشد برای همین به شهر خودمان برگشتم. مادرم دیگر حتی با من حرف هم نمی‌زد و خیلی از دستم عصبانی بود و در همان شرایط هم فوت کرد. من همیشه از این بابت ناراحت هستم. بعد از مرگ مادرم دیدم در شهر خودمان جایی ندارم و فقط سربار خواهرهایم هستم برای همین دوباره به تهران آمدم تا شروع به کار کنم ولی هرجا که می‌رفتم عدم سوء‌پیشینه می‌خواستند تا این‌که در یک کافی‌شاپ مشغول کار شدم و بعد از مدتی فوت و فن این کار را یاد گرفتم. الان برای خودم کافی‌من درست و حسابی هستم و در کافی‌شاپ بزرگی کار می‌کنم. درآمدم هم خوب است اما چه فایده که مادرم تا لحظه آخر عمرش از من ناراضی بود.

زندانی پیشین ادامه می‌دهد: الان هشت سال از آزادی‌ام از زندان می‌گذرد و در این مدت فقط کار کرده‌ام و سرم توی لاک خودم بوده است. یک بار شرایطی پیش آمد که احتمال داشت ازدواج کنم، اما همه چیز به هم خورد یعنی آن دختر به هم زد و گفت ما به درد هم نمی‌خوریم. من هم پاپیچ او نشدم. اصلا شاید هیچ‌وقت ازدواج نکنم. حقیقتش این است که خیلی غصه‌دارم. من فرصت‌های زیادی را در زندگی‌ام از دست داده‌ام و با آن اشتباه حکم نابودی خودم را امضا کردم و تا آخر عمر باید تاوانش را پس بدهم. درست است که الان درآمدم خوب است و زندگی ساده و آرامی دارم اما این ظاهر کار است. توی دلم غوغاست. اگر درس خوانده بودم، مادرم از من راضی بود و الان هم برای خودم کسی شده بودم اما افسوس....

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها