گل‌یخ

گلنار کوچولو پشت پنجره خانه نشسته و منتظر بهار بود و از میان هوای سرد و برف‌های سفیدی که از آسمان به زمین می‌بارید، بهار را جستجو می‌کرد. پدر گلنار نزد او آمد و گفت: دخترم به چی نگاه می‌کنی؟ گلنار گفت: پدر من منتظر بهار هستم. پدر گفت: گلنارجان چرا به این زودی! هنوز که زمستان تمام نشده است. گلنار گفت: پدر چند روز پیش خواب دیدم همه جا گل روییده و مادرم از میان گل‌ها قدم برمی‌داشت و به طرف من می‌آمد. من برایش گریه کردم و گفتم مادر کی پیشم می‌آیی؟ گفت: دخترم گریه نکن بهار نزدیک است.
کد خبر: ۵۴۸۷۱۸

پدر سرش را پایین انداخت و گفت: گلنارجان، مادر تو مثل یک گل بود، لطیف و باوقار. متاسفانه عمرش هم مثل گل بود. او همیشه در کنار ماست و اشاره کرد به گل روی میز و ادامه داد: مثل این شاخه گلی که روی میز است.

چند روز گذشت، همه جا سفید پوش شده بود. گلنار از پدرش اجازه گرفت تا در اطراف خانه قدم بزند و پدر به او اجازه داد. گلنار کوچولو لباس‌هایش را پوشید و رفت. هنوز چند قدمی نرفته بود که دوستش نازنین را دید. نازنین دختر همسایه بود که بتازگی با هم دوست شده بودند. گلنار به نازنین سلام کرد و گفت: می‌یای بریم برف بازی؟ گلنار هم که خیلی وقت بود بازی نکرده بود، قبول کرد. آنها مشغول بازی بودند که یک ماشین وانت در آن نزدیکی ایستاد و چند تا خانم و آقا از آن پیاده شدند. گلنار و نازنین تعجب کردند و کنجکاو بودند چه شده است. پشت ماشین یک قابلمه بزرگ و تعداد زیادی کاسه و قاشق بود و یک آقای پیر نشسته بود کنار قابلمه و با ملاقه‌ای داخل قابلمه را هم زد و بعد دو تا کاسه پر کرد و با دو تا قاشق به گلنار و نازنین داد. داخل ظرف‌ها عدسی نذری بود. گلنار و نازنین گوشه‌ای نشستند و مشغول خوردن شدند. گلنار گفت: وای نازنین چقدر در کنار این برف‌های سرد، خوردن عدسی داغ و دلچسب خوشمزه است.

گلنار و نازنین قدم می‌زدند و با هم صحبت می‌کردند تا کم‌کم نزدیک خانه شدند. در همین موقع بود که چیزی از بین برف‌هایی که روی شاخه‌ای نشسته بود، توجه گلنار را جلب کرد. جلو رفت و آرام آرام برف‌ها را کنار زد. باورش نمی‌شد یک شاخه گل زرد در میان برف‌ها روییده بود. گلنار جیغ کشید و گفت: نازنین! این گل را مامانم برایم کاشته است. ببین چه بوی خوبی دارد مثل بوی مادرم است. نازنین خندید وگفت: گلنار جان الان که وقت کاشتن گل نیست. این گل یخ است که در اینجا روییده. گلنار گفت: آخه مادرم را خواب دیدم، در بین گل‌ها بود مثل همین گل. مطمئنم این را مادرم برایم اینجا گذاشته است.

گلنار دست دراز کرد و آن شاخه را چید و با خودش به خانه برد و در یک گلدان آب گذاشت و پشت پنجره اتاقش قرار داد و با دیدن آن گل احساس آرامش می‌کرد. پدر به خانه آمد و خیلی زود متوجه گل یخ شد و گفت: گلنار این گل را تو به خانه آوردی؟ گلنار گفت: بله پدر. پدر گفت: خدا بیامرزمادرت عاشق گل یخ بود و همیشه گل یخ را نشانه آمدن بهار می‌دانست. گلنار نفس عمیقی کشید و با خودش گفت، می‌دانستم که مامان این را برایم فرستاده و رفت گلبرگ‌های گل را بوسید و زیر لب گفت، مامان دوستت دارم.

گلنوشا صحرانورد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها