پدر سرش را پایین انداخت و گفت: گلنارجان، مادر تو مثل یک گل بود، لطیف و باوقار. متاسفانه عمرش هم مثل گل بود. او همیشه در کنار ماست و اشاره کرد به گل روی میز و ادامه داد: مثل این شاخه گلی که روی میز است.
چند روز گذشت، همه جا سفید پوش شده بود. گلنار از پدرش اجازه گرفت تا در اطراف خانه قدم بزند و پدر به او اجازه داد. گلنار کوچولو لباسهایش را پوشید و رفت. هنوز چند قدمی نرفته بود که دوستش نازنین را دید. نازنین دختر همسایه بود که بتازگی با هم دوست شده بودند. گلنار به نازنین سلام کرد و گفت: مییای بریم برف بازی؟ گلنار هم که خیلی وقت بود بازی نکرده بود، قبول کرد. آنها مشغول بازی بودند که یک ماشین وانت در آن نزدیکی ایستاد و چند تا خانم و آقا از آن پیاده شدند. گلنار و نازنین تعجب کردند و کنجکاو بودند چه شده است. پشت ماشین یک قابلمه بزرگ و تعداد زیادی کاسه و قاشق بود و یک آقای پیر نشسته بود کنار قابلمه و با ملاقهای داخل قابلمه را هم زد و بعد دو تا کاسه پر کرد و با دو تا قاشق به گلنار و نازنین داد. داخل ظرفها عدسی نذری بود. گلنار و نازنین گوشهای نشستند و مشغول خوردن شدند. گلنار گفت: وای نازنین چقدر در کنار این برفهای سرد، خوردن عدسی داغ و دلچسب خوشمزه است.
گلنار و نازنین قدم میزدند و با هم صحبت میکردند تا کمکم نزدیک خانه شدند. در همین موقع بود که چیزی از بین برفهایی که روی شاخهای نشسته بود، توجه گلنار را جلب کرد. جلو رفت و آرام آرام برفها را کنار زد. باورش نمیشد یک شاخه گل زرد در میان برفها روییده بود. گلنار جیغ کشید و گفت: نازنین! این گل را مامانم برایم کاشته است. ببین چه بوی خوبی دارد مثل بوی مادرم است. نازنین خندید وگفت: گلنار جان الان که وقت کاشتن گل نیست. این گل یخ است که در اینجا روییده. گلنار گفت: آخه مادرم را خواب دیدم، در بین گلها بود مثل همین گل. مطمئنم این را مادرم برایم اینجا گذاشته است.
گلنار دست دراز کرد و آن شاخه را چید و با خودش به خانه برد و در یک گلدان آب گذاشت و پشت پنجره اتاقش قرار داد و با دیدن آن گل احساس آرامش میکرد. پدر به خانه آمد و خیلی زود متوجه گل یخ شد و گفت: گلنار این گل را تو به خانه آوردی؟ گلنار گفت: بله پدر. پدر گفت: خدا بیامرزمادرت عاشق گل یخ بود و همیشه گل یخ را نشانه آمدن بهار میدانست. گلنار نفس عمیقی کشید و با خودش گفت، میدانستم که مامان این را برایم فرستاده و رفت گلبرگهای گل را بوسید و زیر لب گفت، مامان دوستت دارم.
گلنوشا صحرانورد
هوش مصنوعی یکی از قدیمیترین عادتهای ما در اینترنت را تغییر داده است
جامجم آنلاین بررسی کرد
در گفتوگو با جامجم آنلاین عنوان شد
در گفتوگو با جامجم آنلاین تشریح شد
جامجم آنلاین بررسی کرد
در گفتوگو با جامجم آنلاین مطرح شد