خانه بروبچه‌ها

دنیای رنگی

بچه که بودم... کاغذ رنگی برایم معنای دیگری داشت. لذت دیدن و بوییدن کاغذهای رنگی تا نخورده و شادی کودکانة کاردستی‌های ناشیانه، خاطره‌ای نیست که هیچ‌گاه از ذهنم پاک شود. چه دنیای عجیبی بود دنیای رنگها!
کد خبر: ۵۴۸۷۱۲

بزرگتر که شدم... انگار تمام کاغذهای دنیا برایم بیرنگ شدند و کاردستی‌های بی‌عیب‌ونقص زندگی‌ام نیز، سیاه و سفید!

ای کاش یا من، دوباره بچه می‌شدم، یا کاغذهای دفتر زندگی‌ام، دوباره رنگی می‌شدند.

ف. متولد ماه مهر

اولیش که... هنو علم اون‌قدرا پیشرفت نکرده، اما دومیش... بخش اعظمش دست خودته جوون. هیچ کاغذی، خودبخود رنگی نشده. یه قلم رنگی بگیر دستت، به این نوشته‌هایی هم که می‌گن: رنگی نشوید! توجه نکن! بکش رو کاغذ زندگیت، رنگی می‌شه (بر خلاف بقیه، یه نوشته هم بزن کنارش و روش بنویس: از قضا این‌جا، دس بجنبونید که سریعاً رنگی شوید!)

حکایت مرشد و مارگاریتا!

مهربانم! شنیده‌ام همة آدمهای بزرگ، گمشده‌ای دارند که با رسیدن به آن آرامش می‌یابند؛ تو به دنبال کدام گمشده‌ات فرسخ‌ها عاشقانه می‌دوی، که من تا نفس‌زنان می‌رسم تو راه می‌افتی به سمت افقی دورتر؟

با احترام به تمام شباهتهای سلیقه‌ای‌مان دارم عاقلانه فکر می‌کنم. آیا من با پا گذاشتن بر جای پاهای تو به گمشده‌ام می‌رسم؟ یا این‌که باید نگاهی شاگردانه به بزرگی قدمهای استادانة تو بیندازم و در کنار رد پایت ردی بی‌نظیر از خودم به جا بگذارم؟

نسیم صبح از دورود

مخافقت مشترک

1-روز اول آشنایی‌اش با تار بود گیتار. گفت: «چه خوب که هر دو در نواختن مشترکیم»... اما نمی‌دانستم هرگز... که من موافق می‌نوازم و او مخالف.

2-من پیش رئیس کمیتة برگزاری المپیک پارتی دارم. می‌گویم رشتة «دادزنی» را اضافه کند. تو عضو تیم ملی باش. امید همة کشور به توست عشقم!

3-من همه چیز را فدایت می‌کنم. آخرین تیر ترکشم این است: تو مرغ دریا باش، من پر پروازت...

احسان 87

تو هم گاهی یه چیا تازه‌ای می‌گیااااا... خودت دقت کردییییی؟! (آفرین خلاصه‌ش. دادزنی در حد تیم ملی و امیدواریت باحال بود)

سفر

هنوز هم از شنیدن صدات خوشحال می‌شم؛ از این‌که این‌قدر می‌شناسمت که می‌تونم جملة بعدی تو رو حدس بزنم اما [همچنان] از شنیدنش تعجبم رو بهت نشون بدم! هنوز هم خنده‌هات منُ عاشقتر می‌کنه و حتی اون فاصلة بین دو تا از دندونات. چرا راه دور بریم وقتی که می‌شه از تو نوشت و در اعماق چشمای تو سفر کرد؟

پیمان مجیدی معین

حالا می‌خوای از این طریق بری سفر (بگوووو برمی‌گردیییی!) برو! ولی حواست باشه‌هاااا... توی گردنه‌های چش و نگاش گم و گور نشیییی یهو! کمربند ایمنی ات رو ببند حتماً (قبل از سفر هم بلیت تهیه کن، وسط راه پیاده‌ت نکنن)!

من کیستم؟

سالها بود که دلش می‌خواست پری کوچک شعر فروغ باشد تا «دلش را در یک نی‌لبک چوبی بنوازد آرام آرام». یا حتی تکه‌ای کوچک و عاشقانه، از یک هایکوی ژاپنی... و شاید بیشتر، دلش می‌خواست انار شعر سهراب باشد تا دانه دانه‌اش کنند و با حسرت، زیر لب بگویند «کاشکی این مردم دانه‌های دلشان پیدا بود»...

به خودش که آمد، دید همان دست‌نوشتة بیرنگ‌وروی همیشگی است: «نسیه ممنوع، حتی شما دوست عزیز»!

حدیث مطالبی

ادعا

اوایل ازدواج، دوستانم زنگ زدن و قرار گذاشتن با همسرانشان برای ناهار بیایند منزلمان. کمی بعد تلفن به صدا درآمد و مأموریتی به او ابلاغ شد و مجبور شد برود. قول داد تا 1 ظهر خود را برساند. ساعت 11 به رستوران نزدیک خانه زنگ زدم و سفارش 8 پرس قورمه سبزی دادم. غذا را آوردند و به شاگرد رستوران گفتم 2 ساعت دیگر بیا و پول را بگیر؛ من پولی در خانه ندارم و شوهرم نیست. مهمانان آمدند و بعد از خوردن غذا گفتند با این‌که در مجردی دست به سیاه و سفید هم نزده بودی، خیلی قورمه‌ات جا افتاده بود. هنوز از تمجیدشان کمی نگذشته بود که زنگ خانه را زدند. یکی از دوستان در را باز کرد و با صدای بلند گفت: آقا حمید از رستوران آمده‌اند پول ناهار را بگیرند! همه خشکشان زد و من سرم را پایین انداختم.

سمیه نمایان از ری

(اون‌طور که از نوشته‌ت نمایان بود، باس به خاطر طولانی بودن می‌ذاشتمش کنار... بزرگواری کن و ببخش اگه می‌بینی به خاطر موضوع خوبش، خلاصه‌ش کرده‌م. تا اطلاع ثانوی، بل‌که حتی ثادثی و رابعی و خامسی هم شاید، بیشتر از 100 یا نهایتا 120 کلمه رو نمی‌شه چاپید چون غیر از این باشد، یه عاااالم بروبچی که توی نوبت موندن، همچنان باس یه عاااااالم دیگه چشم انتظار بمونن... خوب خودتم بااااا شیپی، دلت میاااااد؟)

بازی دو سر باخت

دیگر هیچ چوب کبریتی برای باز نگه داشتن چشمهایت ندارم. تو با دستانی که من بارها و بارها با همین چوب‌کبریت‌ها برای نگه داشتنشون تلاش می‌کردم آنها را به آتش کشیدی. حالا، هم قوطی من را خالی کردی، هم دستان خودت را بی‌داوطلبِ گرفتن.

فرشته بهنام

سقوط رؤیایی

1-من به دریایی بودن وجود تو ایمان دارم؛ پس نگران پیاله به دستان روزگار نباش. هیچ دستی توان کاستن از این بیکرانه را ندارد، هیچ دستی...

2-بال گشودیم به هوای پرواز! نمی‌دانستیم که قدرت جاذبة زمین از بالهایمان بیشتر است. سقوط کردیم به وسعت تمام رؤیاهایمان!

ریحانه طالبی از چمگردان

خیال

فکر کردی رفتی و فراموشت کردم؟ ببین! خاطراتت مثل دانه‌هایی، از گوشوارة ذهنم آویزان است. تو که رفتی بزرگتر شدم و به کلاغها سپردم قصه‌ای ببافند و [این بار] آدمها را به هم برسانند.

(خوشحالم که صفحه‌ها یخده تغییر کرده. اونم تغییرات قشنگ. صفحه بروبچ که عالی شده. خانه پیامک هم که اضافه شده. امیدوارم که باز این صفحه رو نگیرن).

رضوان

خوشحالم که خوشحالی؛ اگه کلاغا ازت حرفشنوی دارن که پس، چه کاریه خ؟ عوض هر کار دیگه‌ای، بپر برو بهشون بگو آقاااا آقاااا آقاااا، جلو جیک‌جیک این گنجشککا رو حداقلش نگیرین دیگه خب!

نرسد وقت انتظار به سر

بار دیگر پنجرة چشمانم در چهاردیواری انتظار قاب شد و پروانة دل کوچکم در آتش بی‌تابی و بیقراری سوخت. نمی‌دانم باید بر لحظه‌های هجر نفرین فرستاد یا این‌که دندان صبر بر جگر فشرد. ای کاش می‌شد فاصلة بین دو دیدار را به هم دوخت و عشق را میان آن تقسیم کرد.

فاطمه ولی‌پور از کرج

نه نفرین کن، نه جیگرت رو سولاخ‌سولاخ! دو دقه دوگولَه رو به کار بنداز یه شناختی کسب کن، ببین می‌شه امیدی داشت یا نع. تکلیفت که مشخص شد، دیگه خودت رو گول نزن. نه حرص خوردن داره، نه صبر کردن. در کتب قدیمی اومده که میگن: یه ماعر شاعری به نام پاسی، متخلص به چرت‌وپرت‌سرا هم در همین زمینه فرموده‌ن: «نرسد وقت انتظار به سر/ ببرش فکر او ز سر به در!» تموم شد رفت.

سرمای استخوان‌سوز

بگیر این شال را، می‌ترسم از... از سینه پهلویت!/ که سرما استخوان‌سوز است و من دائم، دعاگویت/ تو می‌گویی قدم باید زد از امروز تا فردا.../ در این برفی که می‌بارد به زیبایی ز هر سویت/ طبیعی است سُر خوردن، در این کولاک و یخبندان!/ محال است این برای من، که بستم دل به بازویت!/ برای آدمِ برفی، که گفتم: شال من خوب است؟/ تو با اخمی به من گفتی: بپوشان زودتر رویت/ چرا قایم شدی؟ با یک گلوله برف در دستت؟/ بیا دیگر! که پی بردم چه در سر داری از بویت/ عجب سرمای سوزانی! بیا، کافی‌ست... برگردیم...

یُمنا، 21 ساله از مشهد

آرزوی من

به اواخر اسفند که نزدیک می‌شیم، هوا گرمای خاصی به خودش می‌گیره. موقع برگشتن ما گنجشکهاست؛ گنجشکهای اشی‌مشی‌ای که هیچ‌کس نذاشت لب بوم خونه‌ش بشینن با اومدن بارون خیس می‌شدن و با اومدن برف گوله...

یه دختر کوچولو دارم که تازه پرواز یاد گرفته. برگشتیم خونه‌مون. لب حوض نشسته بودم که دیدم دخترم نشسته لب پنجره و داره توی خونه رو نگاه می‌کنه. توی خونه یه دختری داشت پیانو می‌زد. توی چشمای دخترم اشک جمع شده بود. گفت می‌شنوی مامان؟ چقدر قشنگه. چرا من دست ندار...

پر زد و رفت...

(غم همه وجودم رو گرفته. با این‌که دست دارم و خیلی کارا می‌تونم باهاش انجام بدم اما... من دارم از آرزوی 4 ساله‌م بهت می‌گم)

اشی‌مشی

سوادم نم کشیده دیگه انگاراااار! این، متن ادبی بود؟ خاطره بود؟ واقعیت؟ یا خیال؟

حکایت باد و کوزه

تو رفتی و من تنها شدم و قصة عشق تکرار شد! منی که کم از بهار نداشتم، جور عاشقی کشیدم و پاییز شدم. تقصیر تو نیست. من نتوانستم عشقت را نمک‌گیر کنم! اما بعید می‌دانم تو هم مثل من از عشقمان دل کنده باشی. این را من نمی‌گویم... تاریخ نوشته و فرهاد پای آن را امضا زده است؛ همان موقع که کوه کندن را آسانتر از دل کندن دانست.

...اما نه... قصة عشق ما و بیرحمی زمانه، قصة کوزة سفالی و باد بود که دست آخر، زمانه پشت عشقمان را به زمین زد [...]. (دلم خلقش تنگ است. هوای بوییدن یاس خاطراتت را کرده)

پاییز

آنچه خود داشت...

سالهاست که روزهای شوره‌زار، حرفهای کنایه‌دار کویر را تحمل می‌کند. نمکها می‌گریند تا شاید کویر دلتنگ آبادانی شود، که شاید دلِ تنگِ کویر، خسته از نگاه غم‌انگیز شوره‌زار، به فراموشی برف سپید دوردستها، این دلتنگی از یادش برود... که شاید سنگهای دلتنگ کویرِ سنگدل، کمی مهربان شوند... که شاید کویر فقط عاشق سرسبزی نباشد... دلتنگ گندمهای مغرور نباشد... که شاید کویر، عشق نمکهای شوره‌زار را بفهمد.

اسکلت بستنی

شیطنت درون

1-به تو مدیونم! چگونه ادای دین کنم وقتی نشان از تو ندارم؟ به باد بگو نشانی از تو برایم بیاورد.

2-دستان کوچکت را در دستانم بگذار. تو چه می‌فهمی با این کار چه آرامشی به من منتقل می‌کنی؟ این آرامش آن‌قدر زیاد است که حس می‌کنم از زمان بچگی آمده‌ام؛ [زمانی] که دیوار راست را بالا می‌رفتم و مادرم با سیلی‌ای که به گونه‌اش می‌نواخت، از شیطنت‌هایم پیش پدر شکایت می‌برد. همان زمان که باید مرا بالای درختها می‌یافتند... چه خوب که همان طور باقی ماندی کودک درونم!

برتینا

می‌گه: یادت باشه! نشانی که باد آورده باشه... با باد هم می‌ره! ادای دِین خودت رو به دست باد نسپر. شخصاً تحویلش بده حتی اگه رسید هم نخواستی بگیری.

صیّاد

ای دریای آبی/ مرا روزی، به اعماق دل توست/ به ساحل کلبه‌ای دارم/ ز پوشال و نی و آب و گِلِ توست/ در این ملکم بتنهایی همه روز/ به صبح تیره می‌خیزم ز خواب ناز/ [...]/ در آن هنگام به هنگامی که همنوعانی/ فراز کهکشان ثروت و جاه/ نه بیم از موج و توفانهای دریا/ نه یاد از تازیانِ سوز سرما/ درون بستری گرم آرمیدند/ من بیچاره در دریا/ سر، اندر بحری از غمها/ درون قایقی تنها/ زنم پارو، زنم پارو/ گهی توفان کند غوغا/ و گاهی موج غول‌آسا/ به کامش می‌برد ما را/ به زیر برف و بارانها/ اسیر لشکر سرما/ تنم یخ بسته اما می‌زنم پارو/ کنم تا طعمه‌ای پیدا/ ولی ترسم از این سودا:/ یقین روزی، شوم مغروق در آب و خوراک ماهی دریا.

یموت گوکلان از گنبد کاووس

(بزرگوار، جوابم به سمیه رو بخونید لطفا)

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها