طوطی مغرور

روی یک درخت کاج قدیمی و بسیار بلند یک طوطی زندگی می‌کرد. طوطی بسیار زیبا بود و هر کدام از پرهایش یک نوع سبز بود که سایه روشن عجیبی روی بدنش ایجاد کرده بود و همین باعث غرور او شده بود. طوطی زیبا تک و تنها روی این درخت بزرگ زندگی می‌کرد و به هیچ کس اجازه نمی‌داد تا روی این درخت زندگی کند، حتی اگر پرنده‌ای برای استراحت می‌خواست روی درخت بنشیند، اجازه نداشت و نمی‌توانست. طوطی قصه ما آنقدر حرف می‌زد و آن پرنده را مسخره می‌کرد تا بالاخره پر می‌کشید و می‌رفت.
کد خبر: ۵۴۴۱۷۴

روزی از این روزها یک کلاغ سیاه روی یکی از شاخه‌های بزرگ درخت کاج نشست. ساعتی نگذشته بود که طوطی متوجه حضور او شد و خودش را به کلاغ رساند و گفت: اینجا چه کار می‌کنی؟

کلاغ گفت: توفان خانه‌ام را خراب کرده و جایی برای زندگی ندارم، بنابراین آمده‌ام مکانی برای خودم انتخاب کنم تا در آنجا ساکن شوم. طوطی گفت: اما این درخت بزرگ مال من است و تو نمی‌توانی در اینجا بمانی.

کلاغ گفت: من جای زیادی برای خواب نمی‌خواهم. مطمئن باش مزاحم تو هم نمی‌شوم.

طوطی گفت: نه تو باید خیلی زود به محض این‌که خستگی‌ات درآمد، از اینجا بروی.

کلاغ که خیلی ناراحت شده بود، سرش را پایین انداخت و گفت: باشه، می‌روم.

مدتی گذشت طوطی مغرور دوباره پیش کلاغ آمد و گفت: چی شد کلاغ سیاه داری می‌روی؟

کلاغ گفت: آره می‌روم ولی تو هم مواظب پرهای سبزت باش تا سیاه نشوند و بعد پر کشید و رفت.

چندی نگذشته بود که یک جغد سفید بزرگ آمد و روی درخت کاج نشست. طوطی دوباره پیش جغد آمد و بعد از سلام و احوالپرسی به او گفت: جغد تو که نمی‌خواهی اینجا بمانی؟

جغد گفت: من برای ماندن احتیاج به اجازه تو ندارم، مگه این درخت را خریده‌ای؟

طوطی گفت: از اول که من اینجا آمدم هیچ کس نبود. من این درخت را برای خودم پیدا کردم.

جغد که خیلی ناراحت شد گفت: باشه چند ساعتی می‌مانم بعد می‌روم.

به همین ترتیب هر پرنده‌ای آمد طوطی به نحوی نگذاشت که آنجا بماند. بعضی‌ها را می‌ترساند و می‌گفت: این درخت نفرین شده است. بعضی پرندگان را از جانورهای عجیب و غریب می‌ترساند و بعضی دیگر را هم آنقدر مسخره می‌کرد و می‌خندید تا خودشان با ناراحتی می‌رفتند.

خلاصه طوطی دیگر هیچ دوستی نداشت و تک و تنها زندگی می‌کرد.

یک روز از این روزها آسمان غمگین بود و شروع کرد به سر و صدا و رعد و برق و ناگهان رعد به بلندترین درخت آن منطقه برخورد کرد که همان درخت کاج بود و کل درخت سیاه شد و سوخت و طوطی هم که آنجا بود، تبدیل شد به یک طوطی سیاه و زشت که دیگر نمی‌توانست به خودش ببالد. حالا دیگر نه جایی داشت برای خوابیدن و نه چیزی داشت برای بالیدن. زارونزار روی یک تخته سنگ نشست.

همان موقع کلاغ از بالای سرش می‌گذشت و زد زیر خنده و گفت: به مالت نناز که به شبی بند است. به حسنت نناز که به تبی بند است.

گلنوشا صحرانورد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها