دلم میسوزد برای هر ثانیه تنهایی لیلی، برای مرگ عشقهای حقیقی، برای آن منیژهای که نوشدارو به دست از کوچهها میگذشت به خاطر دیدن عشقش، آن هم فقط لحظهای! بد نیست خسروها کمی به خود آیند، آبتینها تسلیم شوند و فریدونها نگاهی به زیر پایشان بیندازند... شاید ببینند آن زبانبستة ژندهپوش را که در چشمانش تمنای عشق موج میزند[...].
شکلات تلخ
پ به عبارتی آدما دو نوعند! هوم؟ زبانبستگان و چشمبستگان؟! الان این عشاق گذشته سر به شورش گذاشتهن؟ خب اینا زبون باز کنن تا اونا چششون وا شه، کاری داره؟