شورش عشاق

مجنون سکته کرد، دمن بیوه شد، سهراب به خاطر عشقش رودرروی پدرش ایستاد... نمی‌خواهم تاریخ را مرور کنم یا قصة شبانه بگویم؛ نمی‌خواهم از چندرنگی‌های روزگار بگویم؛ من نگران آن عاشق‌های بی‌جانی هستم که قدم‌هایشان را از این نگاه تا دیگری می‌کشند؛ نگران آن دست‌های پینه‌بسته‌ای که برای یک خواستة شیرین، جویبار اشک روان می‌سازند حتی از دل کوه!
کد خبر: ۵۴۴۱۶۵

دلم می‌سوزد برای هر ثانیه تنهایی لیلی، برای مرگ عشق‌های حقیقی، برای آن منیژه‌ای که نوشدارو به دست از کوچه‌ها می‌گذشت به خاطر دیدن عشقش، آن هم فقط لحظه‌ای! بد نیست خسروها کمی به خود آیند، آبتین‌ها تسلیم شوند و فریدون‌ها نگاهی به زیر پایشان بیندازند... شاید ببینند آن زبان‌بستة ژنده‌پوش را که در چشمانش تمنای عشق موج می‌زند[...].

شکلات تلخ

پ به عبارتی آدما دو نوعند! هوم؟ زبان‌بستگان و چشم‌بستگان؟! الان این عشاق گذشته سر به شورش گذاشته‌ن؟ خب اینا زبون باز کنن تا اونا چششون وا شه، کاری داره؟

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها