پیر مرد مثل پسر بچه خرابکاری که مادرش سر بزنگاه مچش را گرفته باشد، به تت پت افتاد: «اومم... من... میخواستم ببینم این سروصداها از کجاش درمیاد»!
دلش برای پدربزرگ سوخت. کنارش نشست و پیچهای پشت رادیو را که سفت میکرد گفت: «آقا بزرگجان، آخه این چه کاریه قربونتون برم؟ خوب از خودم میپرسیدین تا بهتون بگم، این اسمش رادیوئه... کسی توش نیس که! بزنیش به برق از توش صدا در میاد... برنامه پخش میکنه...»
پدر بزرگ فقط سر تکان میداد و زل زل به نوهاش نگاه میکرد. دنباله حرفش را گرفت: «تازه این که چیزی نیس آقا بزرگ! میگن یه دستگاه دیگه تو راهه که اگه بیاد دیگه کسی از اینم استفاده نمیکنه! چون اون، هم صدارو پخش میکنه، هم عکس آدمو نشون میده! متحرکه! مث سینما... سینما رفتین که؟ نرفتین؟»
پدر بزرگ این بار با اطمینان بیشتری سر تکان داد. یادش آمد یک بار به سینما رفته، بار آخرش هم شده. سگرمههایش را در هم کشید و پرسید: «اسمش چیه باباجون؟»
نوه که گوشش را به رادیو چسبانده بود تا موجش را تنظیم کند، گفت: «تلویزیون... اسمش تلویزیونه! فهمیدین؟»
حالا از آن روزگار خیلی میگذرد. خدا آقا بزرگ را رحمت کند، عمرش قد نداد تلویزیون را ببیند. کاش بود و میدید بعد از 71 سال، رادیو هنوز زنده است. تلویزیون که هیچ، ماهواره و اینترنت هم نتوانستند جایش را بگیرند. مخصوصا برای امثال نوهاش که در روزگار پیری، بهترین رفیق و همصحبتشان همین رادیوی کوچولوی دو موج است که حتی توی جیب کوچک جلیقه هم جا میشود.
یاسر یسنا