پسر جوان باور نمی‌کند مجرم شده است

نزاع در قهوه‌خانه ربطی به من نداشت

نام و تاهل: فرشاد ـ الف، مجرد سن: 29 سال تحصیلات: دیپلم اتهام و محل دستگیری: نزاع ـ استان تهران یگان دستگیرکننده: پلیس پیشگیری
کد خبر: ۵۴۲۶۲۸

فرشاد هنوز هم باور ندارد کارش به دادگاه و زندان کشیده شده است. او می‌گوید بی‌دلیل و سر هیچ و پوچ گرفتار این ماجرا شد و اگر آگاهی لازم را داشت هرگز کاری نمی‌کرد تا این طور برایش دردسر درست شود. فرشاد توضیح می‌دهد: خانواده ساکت و آرامی دارم. من و خواهرم مثل پدر و مادرمان سرمان به کار خودمان گرم بود و اصلا نه سراغ خلاف می‌رفتم و نه کاری به این کارها داشتم. بعد از این‌که دیپلم گرفتم سربازی رفتم و بعد در یک قهوه‌خانه مشغول به کار شدم. البته قرار نبود همیشه این کار را داشته باشم و در فکر بودم تا شغل بهتری گیر بیاورم، اما برای این‌که در خانه نمانم کار در قهوه‌خانه را که یکی از دوستانم برایم جور کرده بود قبول کردم.

متهم ادامه می‌دهد: رفتار و اخلاقم در قهوه‌خانه کمی تغییر کرد. آنجا فرهنگ خودش را داشت و آدم ناخواسته به سمت آن فرهنگ کشیده می‌شد مخصوصا آنجا که من کار می‌کردم پاتوق بچه‌های شر و خلافکار بود و بعضی‌هایشان زندان هم رفته بودند. اوایل خیلی از آن محیط بدم می‌آمد و حتی به سرم زده بود کارم را ول کنم. اما پیش خودم گفتم کمی تحمل می‌کنم تا فرصت بهتری به​دست بیاید. بعضی از مشتریان قهوه‌خانه همیشگی و ثابت بودند و طبیعی بود که ما با هم آشنا شویم. در این بین با چند نفری دوست هم شده بودم و گاهی که سرم خلوت بود سر میزشان می‌نشستم و با هم گرم می‌گرفتیم، البته حرف خاصی نمی‌زدیم و فقط این طوری زمان را می‌کشتم تا این‌که آن دعوا اتفاق افتاد.

فرشاد به قول خودش بی‌دلیل وارد نزاعی دسته‌جمعی شد: همان بچه‌هایی که مشتری همیشگی بودند با سه نفر که میز کنارشان نشسته بودند دعوایشان شد و زد و خورد راه افتاد. من و دو کارگر دیگر سعی کردیم آنها را جدا و از قهوه‌خانه بیرون کنیم تا شر بخوابد، اما یکی از همان به اصطلاح دوستان خودم که خیلی عصبانی بود یکدفعه به من فحش داد. من هم عصبانی شدم و مشتی به صورتش زدم و کار بالا گرفت. او روی من چاقو کشید، من هم چاقویی برداشتم و در حالی‌که به زمین افتاده بودم و او می‌خواست به طرفم حمله کند ضربه‌ای را وارد کردم. او غرق در خون شد و روی زمین افتاد. خیال کردم مرده است. خیلی ترسیدم و فرار کردم. یک ساعتی در خیابان‌ها پرسه می‌زدم. بعد به یکی از همکارانم تلفن زدم. او گفت طرف را به بیمارستان رسانده‌اند و ظاهرا خطر مرگ برطرف شده، اما زخمش خیلی عمیق است و فعلا باید بستری بماند.

ماموران پلیس بعد از اطلاع از این نزاع به محل حادثه رفتند و در جریان تحقیقات هویت فرشاد را به دست آوردند و او را در خانه‌اش دستگیر کردند. پسر جوان می‌گوید: وقتی ماموران سراغم آمدند خیلی ترسیدم پدر و مادرم هم وحشت کرده بودند و مرتب از من می‌پرسیدند چه شده. گفتم نمی‌دانم، شاید سوء‌تفاهمی پیش آمده است. آن شب پدرم هم با من به کلانتری آمد و حقیقت را فهمید. او از همان جا به بیمارستان رفت تا از حال آن پسر باخبر شود. همه هزینه درمانش را هم تقبل کرد. او هم مثل من می‌ترسید آن پسر بمیرد، اما خدا را شکر زنده ماند و مرخص شد.

متهم می‌گوید می‌توانسته است با سپردن وثیقه آزاد شود، اما تا حالا سندی پیدا نکرده است. او می‌گوید: ما خودمان مستاجر هستیم و سندی نداریم، باید از خاله‌ام کمک بخواهیم که پدرم می‌گوید مطمئن است آنها سند خانه‌شان را نمی‌دهند. هیچ کدام از رفقایی هم که در قهوه‌خانه پیدا کرده بودم سراغی از من نمی‌گیرند و اصلا به فکر این نیستند که کمکی بکنند شاید من زودتر آزاد شوم تقصیر خودم است. بی‌دلیل درگیر ماجرایی شدم که هیچ ربطی به من نداشت. من در آن قهوه‌خانه فقط کارگر ساده بودم و اصلا نه باید با کسی صمیمی می‌شدم و نه در دعوای دیگران شرکت می‌کردم. این ماجرا درس عبرت بزرگی برایم شده است که تا عمر دارم از یادم نمی‌رود. امیدوارم زودتر آزاد شوم تا بتوانم سر کاری بروم و پول دیه را از همین حالا جور کنم که هرچه زودتر این پرونده بسته و خیال خودم و خانواده‌ام راحت شود.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها