حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
تو میروی یا تو را میبرند، مهم نیست مهم این است که من تنها می مانم. امروز اسبی آهنی تو را و فردا شاید اسبی چوبی مرا با خودش ببرد.
اصلا این خطوط موازی ما را به هم نمیرسانند. مثل خطوط فاصلهای که در مشقهای شبانه کودکیمان بود.
تو میروی، من ایستادهام تا قدمهای رفتهات را بشمارم و از پنجرهای کدر صورتت را که لحظهلحظه دورتر میشود به تماشا بایستم.
زیر لب با تمام دلم زمزمه میکنم:
میروی و گریه میآید مرا
اندکی بنشین که باران که بگذرد
تو میروی، من گریه میکنم، ایستگاه به تماشای من ایستاده است.
یادت میآید با هم حافظخوانی میکردیم و تو آهسته زیر گوشم از زبان حافظ زمزمه کردی: «در آستین مرقع پیاله پنهان کن» و من با صدای بلند پرسیدم: یعنی چه؟ تو گفتی حالالالالالا و بعد دوتایی خندیدیم.
حالا خدا را شکر میکنم که آستین دارم که چشمهای سرازیرم را با آن بپوشانم.
یادت میآید ما زندگیمان را به موازات هم سپری کردیم و حالا خطوط موازی راهآهن ما را از هم میرباید. هفتاد یا هشتاد سال پابهپای آفتاب دویدیم و به فردای دلخواه نرسیدیم.
سالهای زیادی را به پای هم ریختیم، سالهای زیادی از یک رودخانه وضو گرفتیم و به قبلهای مشترک قامت بستیم. ما پیراهن مشترکمان را سالهای سال در یک آفتاب خشک کردیم و در مسیر یک باد بیرق برافراشتیم.
حالا تو میروی و من میمانم با حجم خاطرههایی که فضا را برای نفس کشیدنم تنگ میکند.
حالا تو میروی من ماندهام و دفتر 40 برگی که نقاشیهای دبستانمان را پیش رویمان گشوده است.
یادت میآید من پلنگ را سبز کشیدم و تو بلندبلند خندیدی.
یادت میآید آخرین باری که روی خورشید مزرعهات را مشکی کردم، به خانم معلم شکایت کردی و من تمام زنگ تفریح را گوشه کلاس روی یک پا ایستادم.
یادت میآید، یادت میآید. حالا تو میروی و تمام خاطرات روزهای خوب یادت میرود.
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....