خورشید و رنگین‌کمان

خورشید کنار پنجره نشسته بود و به آسمان نگاه می‌کرد. انگار منتظر رنگین‌کمان بود، چون خیلی دلش برای رنگین‌کمان تنگ شده بود. برای نورهای رنگارنگش، برای قوس زیبایش که بر پهنای آسمان نقش می‌بندد.
کد خبر: ۵۳۷۷۹۱

خورشید دلتنگ نشسته بود و از پشت شیشه به اطراف نگاه می‌کرد. در همین موقع پرنده خوشبختی بر لبه آجری پنجره نشست. به خورشید سلام کرد و گفت: دنبال چیزی می‌گردی؟ خورشید گفت: آره، اما تو از کجا می‌دانی! گفت: من پرنده‌ای هستم قدرتمند که می‌توانم با نگاه کردن به چشم‌ها فکرها را بخوانم. الان هم از چشم‌های تو متوجه شدم که دنبال چیزی می‌گردی... که دور نیست و بزودی پیدایش می‌کنی فقط باید صدایش کنی!

خورشید گفت: یعنی اگر من رنگین‌کمان را صدا کنم، می‌آید؟

پرنده گفت: آره اگر با تمام وجودت صدایش کنی، می‌آید، اما اول باید یک ابر سفید و تپل مپل را صدا کنی!

خورشید گفت: چرا اول ابر؟

پرنده گفت: مگه نمی‌خواهی رنگین‌کمان را ببینی؟ رنگین‌کمان زمانی خودش را نشان می‌دهد که همه جا تمیز باشد چون رنگین‌کمان خیلی تمیزاست و رنگ‌های قشنگش هم توی آسمان پاک و منزه پدیدار می‌شود.

پرنده زیبای خوشبختی پر کشید و رفت تا خوشبختی را به همه جا برساند.

خورشید ابر را صدا زد و گفت: ابر زیبا کجایی؟ بیا در آسمان آبی و ببار... ببار و قلب آسمان را تمیز کن.

چند ساعتی گذشت، دیگه شب شده بود ناگهان از دل تاریکی شب چند ابر سفید پدیدار شد و با صدایی دلنشین و نوری تکان‌دهنده شروع به باریدن کرد. بارید و بارید تا کم‌کم هوا روشن شد وخورشید هم در طول این مدت پشت پنجره نشسته بود و به آسمان نگاه می‌کرد. ابرها آنقدر باریدند تا خسته شدند در همین موقع ستاره دنباله‌دار آمد و به ابرها وقت رفتن را اعلام کرد. ابرها هم با خورشید خداحافظی کردند و رفتند. همه جا نورانی و شفاف شده بود، آنقدر آسمان روشن و براق بود که چشم خورشید را می‌زد. خورشید صورتش را بین دست‌هایش پنهان کرده بود و از روزنه بین انگشت‌های دستش به بیرون نگاه می‌کرد. ناگاه چشمش به جمال رنگین‌کمان روشن شد. خورشید فریاد زد و از خوشحالی بالا و پایین می‌پرید و می‌گفت: رنگین‌کمان... رنگین‌کمان... دوباره آمدی... خیلی منتظرت بودم، دلم برایت تنگ شده بود؛ کجا بودی؟ چرا دیر آمدی؟

رنگین‌کمان که صدای خورشید را شنید از خوشحالی خودش را بر پهنای آسمان کشید.

خورشید گفت: چه رنگ‌هایی... از همیشه زیباتر شدی!

رنگین‌کمان گفت: آره از ابر زیبا و سفید باید تشکر کرد. آنقدر زیبا بارید که همه آلودگی‌ها را پاک کرد و راه را برای من باز نمود و من خیلی خوشحالم.

در این هنگام بادی وزید، رنگین‌کمان گفت: خوب دیگه من باید بروم. خورشید گفت: نه، رنگین‌کمان، نیامده می‌خواهی بروی! الان خیلی زوده یه کم دیگه بمان. می‌خواهم بیشتر نگاهت کنم. رنگین‌کمان گفت: وقت من در اینجا به پایان رسیده، دوباره برمی‌گردم... برمی‌گردم... و رنگین‌کمان در آسمان کمرنگ و کمرنگ‌تر شد تا دیگر هیچ اثری از آن باقی نماند.

خورشید باز کنار پنجره نشست و آهی کشید و گفت: زندگی چقدر کوتاه است و چقدر گذرا.

گلنوشا صحرانورد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها