در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
پنگول چقدر شبیه کودکیهای شماست؟
کودکی من بسیار آرام و بیحاشیه گذشت. تعداد دوستهایم خیلی کم بود. برعکس بیشتر پسرها که به تفنگ علاقه دارند، من عروسک دوست داشتم. اما با همه اینها، پنگول به من نزدیک است، چون شیطنتهای موذیانه و زیرکانهای میکردم. مانند پنگول، خرابکاریهایی به این بزرگی انجام نمیدادم که موجب آزار کسی شود. اما همان طنزی را که در کلام پنگول میبینید، در خودم داشتم. همین مساله باعث میشد به چشم بیایم، مثلا خیلی وقتها صدای افراد فامیل را تقلید میکردم که موجب خنده خانواده میشد.
خاطرهای از این شیطنتهای زیرکانه بهیادتان مانده است؟
بله. پدرم برای برادرهایم کاپشن نو خریده بود، اما چون من کاپشنم نو بود، برای من نخرید. من از این قضیه ناراحت بودم. یکی از دوستان پدرم گفت اگر کاپشن تو هم خراب بود برای تو هم میخرید. کاپشنم را پیش مادربزرگم بردم و گفتم کلاهش را قیچی کند. آن بنده خدا هم قیچی کرد. کاپشن را پیش پدرم بردم و گفتم این قیچی شده و خراب است. همان شب با یک کاپشن نو به خانه آمدم.
کدام یک از برنامههای تلویزیون بیشتر جذبتان میکرد؟
نمیگذاشتم هیچ کدام از برنامهها از دستم در برود. مهاجران، خانواده دکتر ارنست و... بین همه برنامهها، سندباد را از همه بیشتر دوست داشتم. من مانند سندباد ماجراجو نبودم که اتفاقاتی که برای او میافتد، برایم جذاب باشد. اینکه سندباد افسانه بود و ماجراهای ماورایی داشت، جذبم میکرد. راستش را بخواهید به موضوعات ماورایی و عجیب و غریب خیلی علاقه دارم.
فکر میکردید روزی خودتان در قاب جادویی تلویزیون باشید؟
من مطمئن بودم روزی این اتفاق میافتد و افتاد. هر چند خیلی سخت این اتفاق افتاد.
چطور؟
خیلی زحمت کشیدم و اذیت شدم. هیچ کس من را حمایت یا کمک نکرد. اما خودم بهدلیل رویایی که داشتم، روی پای خودم ایستادم و تلاش را آغاز کردم. سال 71 که هجده سالم بود از سیاهیلشکری تئاتر لالهزار شروع کردم. از تئاتر به رادیو معرفی شدم. حدود یک سال بدون حقوق برای رادیو کار کردم. بعد از اینکه حقوق گرفتم، توسط دوستانم به تلویزیون معرفی شدم و کمکم شدم همین هومن حاجعبداللهی که حالا شما دارید با او گفتوگو میکنید.
دلیل خاصی داشت که دوستان و خانواده شما را حمایت نمیکردند؟
به بسیاری از دلایل که خودشان به خودشان حق میدادند! مثلا شاید فکر میکردند در این حرفه موفق نمیشوم یا کسانی که در این حرفه موفق نباشند، درآمد چندانی نخواهند داشت. نمیخواستند دلیل موفق نشدن من باشند. خیلیهای دیگر هم میگفتند اگر هنری داری و چیزی برای ارائه کردن در وجودت هست، خودت باید راهت را پیدا کنی و نمیشود ما تو را جایی معرفی کنیم. راستش را بخواهید حق هم داشتند، چون من چیزی را به کسی ثابت نکرده بودم و وقتی تصمیم گرفتم وارد کار اجرا شوم، آن وقت بود که به تکاپو افتادم.
شهرت مجذوبتان کرده بود؟
شاید یکی از دلایلش همین باشد. کسی هست که از شهرت بدش بیاید؟ اما من احساس میکردم فقط برای این کار ساخته شدهام. خداوند تواناییهایی به من داده است که فقط میتوانم این کار را انجام بدهم. نمیتوانم صافکار یا قصاب خوبی بشوم. نه اینکه بگویم چنین کارهایی بد است. من توانایی انجامش را نداشتم و ندارم. اگر باز هم به عقب برگردم باز هم همین راه را میروم، چون راه دیگری برای من وجود ندارد.
چه چیزی این حس را در شما ایجاد کرده بود؟
من تیپهای مختلفی میساختم. تن صداها را تقلید میکردم. شاید منشأ این بود، اما دلیلش این نبود. واقعیت این است که خسته بودم و خسته هستم از کسانی که فکر میکنند چون میتوانند ادای کسی را دربیاورند یا خوب لطیفه میگویند، باید بازیگر شوند. نه این طور نیست. دلایل من شخصی بود. به این ایمان رسیده بودم که میتوانم این کار را انجام دهم و موفق هم میشوم.
شما هم مجری هستید، هم بازیگر، صداپیشه و دوبلور.
بگذارید این طور بگویم که من همیشه خودم را بازیگر میدانم. بازیگر بودهام، هستم و خواهم بود. وارد کار اجرا شدهام و من را مجری هم خطاب میکنند که از لطف دوستان است. اما من قلبا بازیگری را دوست دارم. همه این کارهایی را که گفتید، انجام میدهم و شبها هم در آژانس میایستم. لازم باشد کلیه هم عمل میکنم.
صبر کنید سوالم را کامل کنم. میخواهم بدانم کدام یک از این کارها را بیشتر دوست دارید؟
جواب سوالتان را دادم؛ بازیگری. دغدغه و علاقه شخصی من بازیگری است. اما اگر فکر میکردم در هر کدام از این حیطههایی که نام بردید توانایی و قدرت خوبی برای اجرا ندارم، قطعا پا در هیچ کدامشان نمیگذاشتم. به واسطه تیپهای صدایی که میتوانم بسازم، وارد رادیو شدم و از آنجا بود که دوبلور و صداپیشه هم شدم. قبل از همه این کارها هم که بازیگر بودم. در هر کاری که احساس کنم میتوانم بخوبی انجامش بدهم پا میگذارم و تجربه کسب میکنم.
دلیل خاصی دارد که شما را بیشتر در شبکه تهران میبینیم؟
نه، هر مجری میتواند در یک شبکه کار کند و من شبکه پنج را دوست دارم. پنگول هم متعلق به این شبکه است و فقط همانجا میشود صداپیشهاش باشم.
پنگول چگونه وارد زندگی شما شد؟
من قبل از پنگول هم کار صداپیشگی عروسک انجام داده بودم. در شبکه دو یک برنامه سیاسی طنز با حضور عروسکها پخش میشد که من جای شخصیتهای بوش، بلر، شارون و... حرف میزدم. بعد با شخصیت چپل وارد برنامه رنگینکمان شدم. پس از مدتی از برنامه خداحافظی کردم و بیرون آمدم. سال 87 قرار شد من به جای شخصیت الاغ در برنامه کودک صحبت کنم، اما نشد و تبدیل شد به یک گربه. اولش خیلی از این قضیه ناراحت بودم، چون فکر میکردم شیطنتهای یک الاغ خیلی میتواند برای مخاطب جذابتر باشد. فکر نمیکردم یک گربه بتواند در یک برنامه کودک جابیفتد. در عرض سه ماه عروسک پنگول معروف شد و برنامه گرفت. کمکم خودم هم با پنگول ارتباط برقرار کردم و حالا شده است یکی از اعضای خانواده من. مانند پسر کوچکم است.
فکر میکنید پس از گذشت پنج سال، هنوز پنگول محبوبیت قبل را دارد؟
پنگول هر روز طرفدارهایش بیشتر میشود. نمیدانم دلیلش چیست. شاید این باشد که یک برنامه زمان لازم دارد تا جا بیفتد یا هر روز باید دیده شود. جالب این است که پنگول مخاطب سه ساله تا شصت ساله دارد. همین چند وقت پیش یک نامه از طرف یک آقای شصتوسهساله به دستمان رسید که بازنشسته ارتش بود. در نامه نوشته بود از طرفدارهای ثابت برنامه است. این مساله خیلی برایم جالب بود و ذوق زدهام کرد. گاهی بعضیها به من میگویند طرفدارهای پنگول از خودم هم بیشتر است و بیشتر از من دوستش دارند!
هیچ وقت به پنگول حسودی کردهاید که دلتان بخواهد خودتان یکی از عموهای تلویزیون باشید و فقط طرفدارهای خودتان را داشته باشید؟
نه، هرگز! تلویزیون به اندازه کافی خاله و عمو و دایی دارد. هر شبکه را که نگاه کنید کلی برای خودش خاله و دایی و عمو دارد. حتی عمه و شوهر عمه! من نمیخواهم هیچ وقت یکی از عموهای تلویزیون شوم، چون به نظرم به اندازه کافی هستند و کارشان را درست انجام میدهند. فکر نمیکنم در این کار موفق باشم. تا وقتی احساس کنم پنگول طرفدار دارد و محبوب است، صداپیشهاش خواهم بود.
اما شما کار مجریگری را همین حالا هم انجام میدهید.
من در مجریگری اجرای صرف نمیکنم. بازیگری را هم به مجریگریام اضافه کردهام. قطعا اگر فکر میکردم این کار را بخوبی نمیتوانم انجام دهم انجامش نمیدادم. خیلی از مجریها نمیخواهند از قالب کلیشهای بیرون بیایند. کت و شلوار میپوشند و خیلی ادبی حرف میزنند. من یک لباس معمولی میپوشم و همان طور که با خانوادهام راحت حرف میزنم با مردم هم صحبت میکنم. همین شاید دلیل تمایز من با بقیه میشود.
بیشتر اجراهای شما زنده است. تا به حال مشکلی پیش آمده که بسختی بتوانید از پس آن بر آیید؟
یک بار در اجرای جنگ «راه شب» برنامه که شروع شد گربهای آمد و دور من چرخید. کارگردان داشت فقط صورت من را میگرفت. گفتم صفحه را باز کنید. به واسطه همان اجرای راحتی که انجام میدهم میخواستم مخاطبم هم آن گربه را ببیند. نما را باز کردند و من گفتم این گربه نمیگذارد من کارم را درست انجام بدهم. تیتراژ را ببینید تا از دست این گربه خلاص شوم. در مراحل مختلف زندگی هم آدم به قولی سوتیهایی میدهد و بالاخره باید جوری جمعش کرد.
سهیلا کاویانی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: