در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
مومنی پنجاه و سه ساله سالها است که به طور انفرادی سینهکش کوههای ایران را بالا میرود. او در دوران دانشجویی آنقدر تجربه کسب کرده بود که از پس قلههای سرسخت و چغر بربیاید. این بانوی کوهنورد میگوید: «اصلا عشق عجیبی به کوهنوردی دارم اما بعد از ازدواج و بچهدار شدن تا 15 سال دیگر سراغ کوه و کوهنوردی نرفتم و خانهنشین شدم. بچهها که از آب و گل در آمدند، دوباره سراغ کوهنوردی رفتم. یکبار زمانی که میخواستم از قله دماوند بالا بروم، زانویم دچار آسیبدیدگی شد و الان شش سالی میشود که به خوبی گذشته نمیتوانم کوهنوردی کنم.»
اشتباه عجیب
مومنی همین چند وقت پیش تصمیم گرفت دوباره از قله سبلان بالا برود. سبلان قله آشنایی برای این زن کوهنورد بود و قبلا هم چند بار از آن بالا رفته بود. روزی که او بار و بندیلش را بست و به سمت اردبیل راه افتاد، خیلی از خودش و روز بازگشتش به خانه مطمئن بود و تردیدی نداشت که دو روز بعد نزد خانوادهاش خواهد بود اما اوضاع آنطور که او از قبل پیشبینی کرده بود، پیش نرفت: «با چند نفر از کوهنوردان به سبلان که رسیدیم، بعد از طی مسافتی به پناهگاهی رفتیم که محل استراحت و تجدید قوای کوهنوردان است. شب خوابیدیم و صبح آفتاب که زد بارمان را بستیم و راه افتادیم. در طول مسیر چند نفراز کوهنوردان قدیمی زن را هم دیدم که از قبل میشناختم و شماره تماس همدیگر را داشتیم. بعد از طی مسافتی از بقیه جدا شدم و به تنهایی تا ساعت دو بعد از ظهر از قله بالا رفتم. بعد احتمال دادم ممکن است در مسیر بازگشت به تاریکی هوا بخورم و نتوانم برگردم به همین دلیل از سرازیری کوه پایین آمدم. این مسیر پرچم گذاری شده است تا کوهنوردان بدون مشکل به پایین قله برسند.» همه چیز خوب و درست پیش میرفت تا زمانی که زن کوهنورد با یک گروه کوهنوردی دیگر روبهرو شد و از همان لحظه، وقوع حادثه رقم خورد. او میگوید: «همان گروه کوهنوردی گفتند از سمت راست بروی راحتتر میرسی. من هم رفتم و اتفاقا اشتباه بزرگم همین بود که به حرف آنها گوش کردم و از آن راه به حرکتم ادامه دادم.»
مرگ در کمین نشسته بود
هوا کمکم رو به تاریکی و سرد شدن میرفت و مومنی هرچه جلوتر میرفت، از تعداد کوهنوردان کاسته میشد. این به معنی وجود اشکالی در کار بود. بانوی کوهنورد هیچ نورو روشنایی همراه نداشت تا لااقل جلوی پایش را ببیند و تنها منبع روشناییاش نور تلفن همراهش بود که آن هم زیاد قوی نبود. از طرفی در مسیرش پرتگاههایی وجود داشت و کوچکترین بیدقتی میتوانست سقوط به اعماق دره را در پی داشته باشد. اوضاع بدتر از این نمیشد. مومنی اصلا فکرش را نمیکرد به تاریکی شب بخورد. همین تاریکی زمینگیرش کرده بود. نه راه پس داشت نه راه پیش. او میگوید: «تا به خودم بیایم یکهو دیدم هوا تاریک شده و من هنوز بالا هستم. قبلا چند بار گم شده بودم اما چون هوا تاریک نشده بود دوباره مسیر را پیدا کرده و خودم را به پایین کوه رسانده بودم اما این بار با دفعات قبل خیلی فرق داشت. آسمان ظلمانی شده بود ودیگر نمیتوانستم راه را پیدا کنم. تنها فکری که به ذهنم رسید این بود که با پسرم تماس بگیرم. به او قول داده بودم روز بعد حتما در خانه باشم. با او تماس گرفتم و گفتم من فردا نمیتوانم به خانه بیایم اما تو نگران نباش وپس فردا حتما برمیگردم.» جز سکوت هیچ صدای دیگری به گوش نمیرسید. زن میانسال صخرهای را به عنوان جان پناه انتخاب کرد تا در سایه امنیت آن شب را به صبح برساند: «یک شب کامل درمیان یخچالهای سبلان ماندم. بشدت سرد بود و استخوانهایم از شدت سرما تیر میکشید. خوابیدن در این سرما مساوی بود با مرگ. برای اینکه بدنم را گرم نگه دارم، شروع کردم به ورزش. در دلم به خدا توکل کردم و مطمئن بودم او با من است و تنهایم نمیگذارد. ساعتهای خیلی بدی بود اما همچنان ورزش میکردم تا بدنم را گرم نگه دارم و بیدار بمانم.» شب از نیمه گذشته بود و طبق زمانبندی، یکی از کوهنوردان خانم که شماره تماس مومنی را داشت باید به پایین کوه میرسید اما از اوهم خبری نبود و برای همین با جمعیت هلال احمر مشکینشهر تماس گرفت و آنها را درجریان حادثه قرارداد. ایرج آقایی، رئیس جمعیت هلال احمر شهرستان مشگینشهر میگوید: «ساعت 23 فردی با ما تماس گرفت و گفت خانمی در مسیر کوه سبلان گم شده و هنوز به پایین برنگشته است. با این گزارش حادثه، دو تیم امدادی به منطقه اعزام کردیم تا تمام مسیرهای احتمالی را بگردند. منطقهای که این خانم کوهنورد در آن گم شده بود، بسیار صعبالعبور و هوا سرد بود و حیوانات وحشی نیز در آن منطقه پرسه میزدند.»
کورسویی که خاموش شد
صابر قادری یکی از نجاتگران مومنی در شب حادثه میگوید: «ساعت نزدیک 12 شب به ما بیسیم زدند و گفتند خانمی در کوه گم شده است و به کمک نیاز دارد. به سرعت تیمهای امدادی و آمبولانس را آماده و به سمت قله حرکت کردیم. در طول مسیر همینطور که راه میرفتیم، بلند فریاد میزدیم و میگفتیم خانم کجا هستید؟ اگر صدای ما را میشنوید جواب بدهید. چراغ قوههایمان را هم به جهات مختلف حرکت میدادیم تا اگر در آن حوالی است، ما را ببیند. بیشتر از اینکه نگران خودمان باشیم از این میترسیدیم که نکند حیوانات وحشی متوجه خانم مومنی شده و به او حمله کرده باشند. ساعت حدود چهار صبح بود که نور ضعیفی را از فاصله بسیار دوری دیدیم و خیلی طول نکشید که نور خاموش شد و فکر کردیم عشایر هستند.» مومنی وقتی دید نمیتواند نیروهای امدادی را متوجه خود کند، ناامید نشد او همچنان خودش را گرم میکرد. اتفاق بدتر این بود که از بس تلفن همراهش را برای آگاه کردن تیمهای امدادی هلال احمر خاموش و روشن کرده بود شارژ تمام کرد و خاموش شد. در آن شرایط سخت مومنی به تنها چیزی که میاندیشید فقط خدا بود. هوا کم کم در حال روشن شدن بود و تیم امداد همچنان در جستجوی زن کوهنورد.
جسم سیاه در میان تاریکی
قادری میگوید: «همینطورکه مسیرهای انحرافی مختلف را میگشتیم، در تاریکی شب و نزدیک یکی از صخرهها جسم سیاه کوچکی را دیدم که در حال تکان خوردن بود. فاصلهاش با ما زیاد بود. با دیدن او به سمت صخره تغییر مسیر دادیم. ساعت حدود ساعت 9 صبح به همان صخره رسیدیم و دیدیم جسم سیاهی که از دور تکان میخورد، همان زن کوهنورد گمشده است. او خیلی خوش شانس بود که نه سرما و نه جانوران وحشی جانش را نگرفته بودند.» مومنی میگوید: «خیلی جالب بود وقتی نیروهای امدادی مرا پیدا کردند، از زنده ماندنم در آن شرایط خیلی خوشحال بودند. میپرسیدند خانم این منطقه خرس دارد. نترسیدید یک دفعه سرو کلهاش پیدا شود؟ من هم خندیدم و گفتم نه نترسیدم. با اینکه یک شب کامل در کوه و در حالی که پرتگاه زیر پایم بود تنها ماندم، اما اصلا نترسیدم و به تنها چیزی که فکر میکردم این بود که شب را به صبح برسانم و نزد خانوادهام برگردم.»
لیلا حسینزاده
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: