در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
وقتی سبزی را روی ترازو گذاشت وزن آن اندکی بیشتر شدهبود و باز هم با عذرخواهی گفت میشود 6500 تومان . پول را به او دادم ولی در مسیر برگشت به چند مغازه سبزیفروشی در محل زندگیمان هم سر زدم و ناباورانه دیدم هیچ جا چنین نرخ و شروطی برای فروش نیست و همه انواع سبزی را 1500تومان میفروشند. به خانه برگشتم، اما هرقدر خودم را به پاک کردن همان سبزیها و امور عقبافتاده خانه و روزنامه خواندن و تماشای تلویزیون و وبگردی و... سرگرم کردم، گویی همه پنجشنبه، چیزی از درون مرا اذیت و بیحوصله میکرد. تا غروب کلافه بودم و حس خیلی بدی داشتم ، یک حس بد مغبون شدن!مدام خودم را سرزنش میکردم که ناسلامتی تو خبرنگاری؟! چگونه اجازه دادی یک سبزیفروش کلاهی به این گشادی روی سرت بگذارد و دم بر نیاوری! و با این افکار هر لحظه مضطربتر میشدم و ضربان قلبم گویی تندتر میزد. این حس تاغروب آنقدر مرا اذیت کرد که سرانجام تاب نیاوردم و دوباره شالو کلاه کردم و به همان سبزیفروش محل رفتم.مرد جوان مرا که دید لبخندی معنادار زد و پرسید امری داشتید؟ رو به او گفتم: نیامدهام پولی را که صبح دولاپهنا از من گرفتید پس بگیرم، فقط آمدهام به شما بگویم اگر میخواهید کاسب باشید، اعتماد مردم را اینقدر ارزان نفروشید. او فقط بر و بر مرا پایید و لبخند بر لبانش خشکید، ولی نمیدانید چه معجزهای کرد این بیرون آمدن از خانه! آرام گرفتم و انگار باری سنگین از دوشم برداشته شده بود. دیگر خبری از آن همه تشویش و تپش قلب نبود و حس سرخوشی و آرامش جای آن همه دلهره و بیحوصلگی را گرفته بود. در مسیر بازگشت با خود میاندیشیدم چه زندگی سختی دارند بره ها!
آوید طالبیان / جامجم
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: