***
مهران ساعت 7 بعدازظهر بالاخره به اداره آگاهی رسید. او خبر مرگ پسرعمهاش را تلفنی شنیده، اما هنوز فرصت نکرده بود برای عرض تسلیت به خانه عمهاش برود. فکر میکرد شاید پلیس حرفهایی دارد که به پدر و مادر مقتول نمیتواند بگوید برای همین هم او را خواستهاند، اما وقتی سرگرد شهاب وارد اصل ماجرا شد، فهمید موضوع چیز دیگری است و به وی شک دارند.
«دیروز چرا تهران آمده بودی؟»، «میدانستی قرار است برای زهره خواستگار بیاید؟»، «چرا زهره حاضر نشد با تو ازدواج کند؟»، «در این مدت به فکر ازدواج با دختر دیگری نیفتادی؟» و... مهران کاملا گیج شده بود: «این سوالات چه ربطی به مرگ عباس دارد؟»
ستوان ظهوری از پشت میز بلند شد و همان طور که گامهایش را محکم به زمین میکوبید و دور صندلی مرد جوان میچرخید، شمرده شمرده گفت: «تو فقط جواب بده. ربطش را ما تشخیص میدهیم».
مهران از کوره در رفت: «این چه طرز برخورد است؟ ناسلامتی من الان عزادارم».
ـ به عزاداری هم میرسی به شرط این که سوالات را دقیق و درست جواب بدهی.
حرفهای مهران اصلا قانعکننده نبود. او دیروز بدون دلیل موجهی مغازهاش را در رباطکریم بسته و به تهران آمده بود. شهاب صلاح نمیدانست خواستگار سابق زهره آزاد باشد. دستور انتقال او را به بازداشتگاه صادر کرد و دو سرباز مهران را در حالی که فریاد میکشید، توهین و تهدید میکرد و میکوشید تا بازوهایش را برهاند، از اتاق بیرون بردند. سکوت که دوباره حکمفرما شد، کارآگاه زیرلب طوری که انگار با خودش حرف میزند، گفت: «مدرکی علیه او نداریم.»
صبح روز بعد خبر تازهای رسید که بیگناهی مهران را ثابت میکرد. این بار جمشید - خواستگار جدید زهره - سرمست از جلب موافقت خانواده دختر موردعلاقهاش به خواب ابدی رفته بود و به نظر میرسید او هم با گاز خفه شده است. جمشید هم تنها زندگی میکرد، در آپارتمانی کوچک در یکی از فرعیهای خیابان استاد نجاتالهی. والدینش که برای خواستگاری از قم آمده بودند، ساعاتی قبل از مرگ فرزندشان راهی شهر خودشان شده بودند. یکی از دوستان جمشید که با او قرار داشت وقتی صبح زود به خانه او رفت و پشت در بسته ماند و از طرفی جمشید به تلفن خانه و موبایلش جواب نداد با 110 تماس گرفت و ماموران هم در را شکستند و جسد را یافتند.
کارآگاه و ظهوری این بار میدانستند باید دنبال چه بگردند. ستوان خانه را به امید یافتن نامهای تهدیدآمیز گشت و سرگرد نیز به پشتبام رفت. این بار هم درهای کولر باز بود. وقتی به پایین برگشت، دید ظهوری نامه را پیدا کرده است. متن همان بود: «هشدار آخر. برای خبر خوش فقط تا 5 بعدازظهر وقت داری.»
دیگر شکی نبود این دو قتل به زهره ارتباط دارد. او قطعا خواستگار دیگری داشت و برای رسیدن به خواستهاش سعی کرده بود مزاحمان را از سر راه بردارد. دو همکار به اداره برگشتند و منتظر ماندند زهره و پدرش از راه برسند. آنها گرفتار کارهای خودشان بودند و دیرتر از والدین جمشید پیدایشان شد. پدر و مادر جمشید شوکه بودند و حرفی برای گفتن نداشتند. کارآگاه بهتر دید آن دو را محترمانه از اداره بیرون کند تا بتواند با ذهنی آرام کارها را پیش ببرد. زهره و پدرش کاملا سردرگم بودند. دختر جوان بیوقفه اشک میریخت و نمیتوانست کلمات را پشت سر هم ردیف کند. احساس گناه میکرد. دو نفر به خاطر او کشته شده بودند، اما خودش هم نمیدانست چرا. او با قاطعیت گفت خواستگار دیگری نداشته و هیچ وقت هم با پسری دوست نبوده، اما این ادعا منطقی به نظر نمیرسید.
پدر زهره گفت: «تنها پسری که دخترم با او حرف میزد پسر همسایهمان بود آنها از بچگی با هم بزرگ شدند. بچه که بودند بازی میکردند. اسمش کریم است، اما هیچ وقت بحث خواستگاری پیش نیامد. هر چه هم که بود به بچگیهایشان مربوط میشد».
کارآگاه دستور آزادی مهران را صادر کرد و تیمی را فرستاد تا اینبار کریم را بازداشت کنند.