او میگوید: برادرم به خاطر قتل غیرعمد به دیه محکوم شده بود. من برای اینکه پول دیه را جور کنم از مردی نزول گرفتم و بعد خودم به خاطر اینکه نتوانستم پول نزول را پس بدهم به زندان افتادم.
الهام و برادرش وقتی نوجوان بودند، والدینشان را از دست دادند و پس از آن مدتی در خانه عموی بزرگشان زندگی میکردند تا اینکه مستقل شدند.
الهام میگوید: من و برادرم رابطه عاطفی قویای داشتیم و نمیتوانستم تحمل کنم او در زندان باشد. آن موقع خودم در یک فروشگاه لباس زنانه کار میکردم و درآمدم آنقدر نبود که بخواهم دیه را بدهم. بعد از اینکه برادرم آزاد شد، او هم دنبال کار گشت و البته چند ماهی طول کشید و بالاخره در یک کارواش مشغول شد. به او حقوق نمیدادند و درآمدش همان انعامی بود که از مشتریها میگرفت. خلاصه اینکه از نظر مالی در مضیقه بودیم تا اینکه طلبکار، سفتهها را اجرا گذاشت و من را گرفتند.
اینبار برادر الهام برای آزادی خواهرش به تکاپو افتاد و بعد از یک سال دوندگی توانست شاکی را متقاعد کند با دریافت بخشی از طلبش رضایت بدهد. به این ترتیب دختر جوان از حبس بیرون آمد. او توضیح میدهد: بعد از آزادی دوباره دنبال کار گشتم.
من آدمی نیستم که خسته یا سرخورده بشوم. تا وقتی جان دارم و میتوانم کار میکنم. اصلا اهل یکجا نشستن و غصه خوردن نیستم. با رویاپردازی و خیالبافی هم میانهای ندارم. برای کار هر کجا بگویید سر زدم تا اینکه بالاخره دوباره در یک بوتیک مشغول شدم.
الهام با پشت کار و تحمل سختیها توانست موانع زیادی را از سر راه بردارد. او یک سال در آن بوتیک به کارش ادامه داد تا اینکه ازدواج کرد. زندانی سابق توضیح میدهد: شوهرم در نزدیکی مغازه ما در کفشفروشی پدرش کار میکرد.
من برای اینکه بعدها سوءتفاهمی پیش نیاید ماجرای زندان رفتنم را توضیح دادم. رضا هم گفت مشکلی با این موضوع ندارد و خواهش کرد در این رابطه حرفی به خانوادهاش نزنم. حقیقتش این است خانواده رضا از اول هم با این ازدواج زیاد موافق نبودند و به اصرار پسرشان رضایت دادند. البته الان رابطهمان خوب است.
زن جوان بعد از ازدواج مدتی خانهداری کرد، اما به این نتیجه رسید که نمیتواند بیکار بنشیند. او میگوید: با رضا صحبت کردم. او با کار کردنم مشکلی نداشت، اما نمیخواست فروشندگی کنم. برای همین هم از پدرش سرمایهای را قرض گرفت و روی پسانداز خودش گذاشت و مغازهای اجاره کرد و وارد کار کیف و کفش شدیم. اما اوضاع خوب پیش نرفت و بعد از مدتی بناچار مغازه را پس دادیم و اینبار رضا مغازه کوچکتری گرفت و آبمیوه و بستنی میفروخت. این دفعه کارمان گرفت و برادرم هم در مغازه ما مشغول شد.
زوج جوان بعد از سه سال کار، مغازه کوچکی را با وام در کرج خرید و خودشان نیز خانهای را آنجا اجاره کردند.
الهام میگوید: بازهم آبمیوهفروشی داریم و درآمدمان هم بد نیست. این روزها من کمتر به مغازه میروم و رضا و برادرم بیشتر کارها را به عهده دارند. چون باردار هستم نمیتوانم زیاد به خودم سخت بگیرم و ساعات زیادی را کار کنم. بعد از تولد بچهمان هم مدتی باید در خانه بمانم. البته خوبیاش این است که از خانه تا مغازه فقط 10دقیقه پیادهراه است. به هر حال هر دورهای شرایطی دارد و آدم باید این را درک کند.