ابتدا درباره حادثه توضیح بده.
قرار بود در آزمون استخدامی یک موسسه دولتی در تهران شرکت کنم. این ماجرا به 14 سال قبل مربوط است. آن موقع 21 سال داشتم و تازه از سربازی برگشته بودم. شبانه از شهرمان راه افتادم تا صبح به موقع برسم. اما وسط راه یک لحظه خوابم برد و تصادف کردم. در این تصادف دو نفر که کنار جاده منتظر اتوبوس ایستاده بودند کشته شدند و من همان موقع بازداشت شدم و بعد هم مستقیم به زندان رفتم.
بنابراین آزمون استخدامی را از دست دادی؟
خیلی چیزهای دیگر را هم از دست دادم. خودم بیاحتیاطی کردم. اگر به جای شب، روز راه میافتادم و به اندازه کافی استراحت میکردم این اتفاق نمیافتاد. ماشین بیمه نداشت. آن موقع مثل حالا سر بیمه شخص ثالث سخت نمیگرفتند. همه اینها یک طرف، ناراحتی خودم بابت مرگ آن دو نفر هم یک طرف.
دوران زندان برایت چطور گذشت؟
اولش خیلی سخت بود، اما بعد عادت کردم. به نظرم آدم با هر شرایطی سازگاری پیدا میکند حتی زندان. ولی روزهای اول خیلی اذیت میشدم. پدر و برادرم این در و آن در زدند تا بلکه بتوانند کاری برایم بکنند، اما فایدهای نداشت و من یک سال و چهار ماه و هفت روز را در حبس ماندم.
چطور آزاد شدی؟
دیه را دادم یعنی پدرم داد. خودم که یک ریال هم نداشتم. البته پدرم هم وضع مالیاش تعریفی نداشت. او مقداری خودش جور کرده و بقیه را هم از دوست و آشنا قرض گرفته بود. خلاصه اینکه پول جور شد.
بعد از آزادی چه کار کردی؟
برگشتم شهر خودمان. روزهای اول که کاری نمیتوانستم بکنم. چند روزی طول کشید تا اوضاع و احوال دستم آمد. وقتی بیرون آمدم انگار سالها از نبودنم میگذشت. احساس عجیبی داشتم. طول کشید تا دوباره خودم را پیدا کنم. بعد از آن چارهای نداشتم جز اینکه دنبال کار بگردم. دیگر آن شغل دولتی را از دست داده بودم. ماشینی هم در کار نبود تا با آن کار کنم، چون پدرم آن را فروخته بود. آن موقع شوهر خواهرم با یکی از آشنایانش شریک شده و در تهران شیرینیفروشی راه انداخته بود. من هم به تهران آمدم تا در مغازه آنها کار کنم. شبها هم اکثر اوقات در مغازه میخوابیدم، البته در هفته یکی دو روز هم به خانه خواهرم میرفتم. بیشتر حقوقم را به پدرم میدادم تا قرضهایش را صاف کند. اگر ماشین بیمه داشت به این بدبختی نمیافتادم. در تهران دوران خیلی سختی داشتم. تنهایی، غربت و بدهکاری واقعا آزاردهنده بود. شبها کابوس میدیدم. بالاخره هم ناچار شدم پیش روانپزشک بروم و او برایم دارو تجویز کرد. خیلی طول کشید تا داروها کار خودشان را بکنند.
چه مدت در آن شیرینی فروشی ماندی؟
تا همین دو سال قبل. درواقع آنجا را مغازه خودم میدانستم، اما دو سال پیش وقتی با هزار بدبختی سرمایهام جور شد با برادر بزرگم شریک شدیم و مغازه خودمان را راه انداختیم و الان هم کاسبیمان بد نیست.
ازدواج هم کردهای؟
بله. چهار سال قبل با خواهر شوهر خواهرم ازدواج کردم. از زندگی خانوادگیام خیلی راضی هستم. کلا خانواده خیلی خوبی دارم. اگر خانواده به من کمک نمیکردند نمیتوانستم آن روزهای بحرانی را پشت سر بگذارم.
الان خدا را شکر همه چیز خوب پیش میرود و راضی هستم. راستی این را هم بگویم که بزودی پدر میشوم و خیلی خوشحالم.