حال بیایید اتفاقات را مرور کنیم. سال 1385 رئیس دولت نهم که پیش از آن شهردار تهران بود از وزیر ارشادِ وقت خواست که با توجه به ترافیک خیابان سئول و بزرگراه چمران، نمایشگاه کتاب در دورههای بعد را در محل خلوتتری برگزار کند تا تردد شهروندان براحتی انجام شود.
از همان سال و در پی پیدا نشدن محلی برای برگزاری دائمی نمایشگاه کتاب هر سال با تشکیل دبیرخانه نمایشگاه، درباره محل برگزاری تصمیمگیری میشود و هر سال هم مصلا به عنوان میزبان یار مهربان پایتختیها معرفی میشود. البته خود ارشادیها هم از این موضوع رضایت ندارند. آنها هم که مجریان نمایشگاه تلقی میشوند و باید وقت خود را صرف کارهای مهم تری کنند، ناچارند از چند وقت مانده به نمایشگاه (تقریبا از عید هر سال) وقت و توان خود را صرف مسائل آمادهسازی مصلا کنند تا بتوانند این مکان مذهبی را آماده برپایی یک نمایشگاه بینالمللی کنند. مسلما کار سادهای نیست در نظر گرفتن آن همه چادر و سازههای موقت برای نمایشگاهی که قرار است پذیرای بیش از پنج میلیون نفر در طی ده روز باشد.
از سوی دیگر همه ساله بعد از برگزاری نمایشگاه کتاب تهران ارگانهای بسیاری وعده ساخت محل دائمی برای نمایشگاه کتاب تهران را میدهند و مسئولان مربوطه هر بار نام مکانی جدید را معرفی میکنند. یک بار شهر آفتاب مطرح میشود، بار دیگر باغ کتاب. مسئولان با سخنرانیهای پر طمطراق خبر از تهیه نقشههای هوایی و ساخت پارکینگهای پر ظرفیت در کنار نمایشگاه میدهند؛ نمایشگاهی که هرگز کلنگش زمین نمیخورد و هر سال خبرنگاران نیز یادداشتهایی با همین مضمون مینویسند که فکری اساسی شود برای نمایشگاهی که یکی از بزرگترین رخدادهای فرهنگی این کشور فرهنگی است و سرانجام اتفاقی هم رخ نمیدهد. این یادداشت نیز فقط به این منظور نگاشته میشود که این دور باطل ادامه یابد و ما رسانهایها از این زنجیره تکراری خدای نکرده عقبنیفتاده باشیم.
سجاد روشنی / گروه فرهنگ و هنر