در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
آن روزها دروازه شهادت داشتیم ولی حالا معبری تنگ، هنوز هم برای شهید شدن فرصت هست، باید دل را صاف کرد. این کلام از مقام معظم رهبری است که در خصوص شهدای تفحص فرموده اند. شهدایی که دل دریایی خود را به خاک تف دیده جنوب زده تا شاید پاره استخوان یا پلاکی شکسته پیدا کنند و دل مادر و پدر شهیدی را که سالهاست انتظار فرزند می کشند شاد شود.
اینجا بهشت زهرای تهران است. قطعه 27 روبروی ایستگاه صلواتی و سالگرد شهادت یک جوان ایرانی...
روایت ما روایت علیرضا شهبازی است. جوان 25 ساله ای که امروز او را شهید می نامند. مادرش می گفت: همیشه در آرزوی داشتن پسر بودیم تا اینکه توسل و دعای ما در بارگاه ملکوتی علی ابن موسی الرضا (ع) مستجاب شد و در مهرماه سال 1355 صاحب پسری شدیم که او را علیرضا نامیدیم.
مادر از فرزند شهیدش می گفت. از روزی که بیمار شد و امیدی به زنده ماندنش نبود و باز زائر حرم رضوی شد. از روزی که به مدرسه رفت و از زمانی که عضو بسیج شد.
مادرعلیرضا از فرزندش سخن می گفت و بعد به تصویرش خیره می شد. از روزی می گفت که که علیرضا وارد آموزشگاه درجه داری قدس نیروی زمینی سپاه شد. از قهرمانی اش در ورزش جودو و موفقیتش در دانشکده علوم و فنون.
علیرضا سالی دو باربه حرم رضوی می رفت. او دوست داشت برای پیدا کردن پیکر شهدا خدمتی به خانواده شهدا انجام دهد و با توجه به آشنایی قبلی اش با علی محمودوند، وارد گروه تفحص شد و رسم پرواز را که در بال و پر زدن کبوتران حرم دیده بود در مقر جستجوگران نور به منصه حضور رساند.
آنقدر دل به کار داده بود که شهید محمودوند می گفت: "هر وقت رضا در مقر هست من خیالم راحت است".
ازدواج علیرضا
آقای میرطاهری یکی از دوستان علیرضا در مورد ازدواج شهید شهبازی می گوید: یادم هست سال آخر بود، از آنجا که با باطن پاک رضا آشنا بودم خانمی را از نزدیکانمان برایش نشان کرده بودیم و اصلاً فکرش را نمی کردم خودش قصد ازدواج داشته باشد. اما از انجا که خدا به قول معروف در و تخته را با هم جوش می دهد. یک شب با برادر و خانواده اش جلوی در خانه ما آمدند و ما هم شدیم واسطه این ازدواج خدایی و با هم رفتیم خواستگاری.
شاید باورتان نشود ولی همان شب همه هماهنگی ها انجام شد. اما کمتر از دو ماه از این ماجرا نگذشته بود که رضا شهید شد.
بعدها همسرش می گفت: در همان ایام کوتاه یک بار به من گفت من قطعا شهید می شوم.
شب شهادت علیرضا
مادر شهید شهبازی از شب شهادت پسرش و حال و هوای خود می گوید: ساعت ۱۲ شب بود، با پدر شهید در خانه نشسته بودیم، وقتی خواستم از اتاق بیرون بروم ناگهان نور زیبایی جلوی پایم افتاد و خاموش شد. هراسان به داخل دویدم و به پدرش گفتم: حاج آقا یا علیرضا شهید شده یا شهید می شود. چون من نوری را دیدم. بعد از این که به خواب رفتم خواب علیرضا را دیدم که داخل خانه دراز کشیده بود و تعداد زیادی هم کبوتر از هواکش منزلمان به داخل آمده بودند.
در خواب به رضا گفتم بگذار کبوترها را بیرون کنم که رضا گفت: نه مادر اینها کبوترهای امام رضا(ع) هستند، نباید بیرونشان کنیم. فردای آن روز رفتم امامزاده سید نصرالدین و برای علیرضا سفره انداختم. اما دلم طاقت نیاورد و سریع برگشتم خانه ساعت ۵ بعدازظهر که شد زنگ تلفن قلبم را از جا کند صدایی از پشت گوشی خبر شهادت رضا را داد و تلفن قطع شد.
پدرش می گفت: حتما اشتباهی شده مگر می شود به این راحتی خبر شهادت پسرمان را بدون هیچ مقدمه ای بدهند. اما باز هم تلفن زنگ زد. این بار پدرش گوشی را برداشت: «آقا من طاقتش را دارم به من بگویید چه بلایی سر پسرم آمده». خبر درست بود علیرضا شهبازی شهید شده است. آری صحیح بود علیرضا شهبازی در سن 25 سالگی در تاریخ 26/9/1380 در عیش شهادت، طیش وصال را به طرب گرفت و پرواز کرد.(مهر)
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: