یادم میآید حدود دو ماه پیش بود که با استاد حرف زدم. در آستانه بزرگداشت حافظ بود. تلفن را جواب داد و گفت تا چند ساعت دیگر فرصت ندارم. شماره تماسم را گرفت که خودش خبر بدهد چه زمانی فرصت دارد. از آنجا که بیشتر خبرنگاران به این وعدهها عادت دارند، تصورش را هم نمیکردم با من تماس بگیرد. اما تماس گرفت و با رویی گشاده وقت گذاشت و پرسشهایم را مفصل پاسخ داد. برایم از این گفت که چرا غزل «دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند /گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند» را بسیار دوست دارد و همیشه زیر لب زمزمهاش میکند، چون آن را سرشار از تصویرهای زیبا میداند. از اتحاد هنرها گفت. از اینکه شعر به نقاشی کمک میکند. نقاشی به یک هنر دیگر کمک میکند و این چرخه همین طور ادامه پیدا میکند.
بعد خواهش کردم که یک روز حضوری نزد ایشان برویم و مفصل حرف بزنیم. استاد در برابر اصرارهای من فقط خندید و گفت: اگر عمری باقی باشد حتما. من هم گفتم: حتما هست استاد. انشاءالله صد و بیست ساله شوید. کمی سکوت کرد و گفت: هیچ کس نمیداند خانم. شاید همین روزها من هم رفتم. حالا این جمله استاد مدام در ذهنم تکرار میشود، چهره همیشه خندان استاد که داشت با همان لبخند همیشگیاش تکرار میکرد.... اگر عمری باقی باشد...
حالا امروز صبح هنرمندان و شاگردان استاد محمود جوادیپور و احتمالا برخی مسئولان مقابل موزه هنرهای معاصر دور هم جمع میشوند و استاد را به خانه ابدیاش بدرقه میکنند و قطعا عده زیادی از مردم هرگز نخواهند دانست که او یکی از سردمداران هنر نوگرای ایران بود و بسیاری از آثارش در موزههای خارج از کشور نگهداری میشود؛ همان کسی است که برای نخستین بار نگارخانه خصوصی را در ایران بنا نهاد و اولین نمایشگاه انفرادیاش را در نگارخانهای به نام آپادانا برپا کرد.
بعد هم حرفهای ابراهیم حقیقی، گرافیست و طراح کشورمان در ذهنم مرور میشود؛ وقتی که مهمان روزنامه ما بود، میگفت مردم فقط بازیگران و فوتبالیستها را میشناسند و شناختی از هنرمندان تجسمی و آثار آنها ندارند.... حالا هر قدر هم که این هنرمندان بزرگ باشند!
زینب مرتضاییفرد / گروه فرهنگ و هنر