قسمت پایانی - جسد زنی در گودال ـ این ماجرا :

هدیه رازگشا

جنازه زنی 41 ساله به نام ریحانه در حالی‌که لباس بیرون به تن دارد بدون کفش و روسری در گودالی پیدا می‌شود و کارآگاه شهاب و ستوان ظهوری همسر او به نام ساسان را که با زنش اختلاف داشت بازداشت می‌کنند. ساسان قبلا وکالتی به همسرش داده و اختیار نیمی از اموالش را به او واگذار کرده بود و احتمال دارد ساسان برای حفظ دارایی‌هایش دست به این جنایت زده باشد. ساسان منکر قتل است، اما داشتن اختلاف با ریحانه را می‌پذیرد. او با زنی به نام سارا رابطه پنهانی داشت و قرار بود هر چه زودتر از همسرش جدا شود و با او ازدواج کند. از سویی معلوم می‌شود مقتول به یکی از همکاران خود به نام سودابه 10 میلیون تومان قرض داده و بعد از آن رابطه این دو تیره و تار شده بود. اکنون ادامه ماجرا را بخوانید:
کد خبر: ۵۱۹۲۵۰

سرگرد شهاب در حیاط اداره زیر باران قدم می‌زد و به اتفاقاتی که در پرونده قتل ریحانه افتاده بود می‌اندیشید. از یک سو ساسان انگیزه‌های لازم را برای ارتکاب جنایت داشت و در بازجویی‌ها نیز به اندازه‌ای پنهانکاری کرده بود که در هر مرحله سوءظن نسبت به وی تقویت شده بود از طرف دیگر سودابه نیز با دروغ‌گویی‌هایش خود را در مظان اتهام قرار داده بود. او مدعی شده بود ریحانه همیشه پشت سر او حرف می‌زد و می‌گفت این او بود که برای سودابه خانه خرید در حالی‌که هیچ‌کدام از همکاران مقتول چنین جملاتی را از زبان وی نشنیده بودند و ادعای سودابه دراین‌خصوص کذب محض بود. بنابراین دلیل دیگری برای اختلاف آن دو وجود داشت. ستوان ظهوری صبح زود رفت تا مجوزهای قضایی لازم را برای بررسی حساب بانکی مقتول بگیرد و سری هم به بانک بزند. باید معلوم می‌شد ده میلیون تومانی که مقتول به همکارش قرض داده دقیقا چه زمانی از حساب او خارج و چه زمانی سودابه این مبلغ را پس داده است.

حدود ساعت 2 بعدازظهر بود که ستوان با دستی پر به اداره برگشت. پوشه‌ای همراهش بود که در آن ریز کارکرد حساب ریحانه ثبت شده بود. او خبر ویژه‌ای برای رئیس‌اش داشت. آن ده میلیون تومان از حساب ریحانه خارج شده، اما برخلاف ادعای سودابه هرگز مسترد نشده بود. شهاب خودش یک بار دیگر پرینت‌ها را بررسی کرد و او هم به همین نتیجه رسید. بنابراین یا سودابه درباره پس دادن قرض دروغ گفته یا مقتول با آن پول کار دیگری انجام داده بود، اما چه کاری؟

ستوان ظهوری احتمال صحت گزینه اول را بیشتر می‌دانست: «اگر ریحانه با ده میلیون تومان چیزی برای خودش می‌خرید حتما ساسان باخبر می‌شد. تازه ریحانه ریز زندگی‌اش را برای خواهرش تعریف می‌کرد ولی در این باره چیزی به او نگفته بود.»

کارآگاه چاره‌ای نمی‌دید جز این‌که یک بار دیگر به محل کار مقتول برود و از همکاران او سوالاتی را بپرسد. دو همکار وقتی وارد شرکت شدند در همان پرس‌وجوهای اولیه فهمیدند سودابه مرخصی گرفته است. دفعه قبلی که این زن از مرخصی استفاده کرده همان روزی بود که ریحانه کشته شده بود. شهاب این بار سرصحبت را با آبدارچی شرکت که پیرمرد فرتوتی بود، باز کرد. پیرمرد از سودابه تعریف کرد و گفت به نظرش او زنی مهربان و خیرخواه است.

همین چند وقت قبل یک فرش به من هدیه داد. برای خودش بود، اما لازمش نداشت لای فرش یک گوشواره هم بود، فقط یک لنگه.

پیرمرد گوشواره را در یکی از کابینت‌های آشپزخانه گذاشته بود و آن را به سودابه نداده بود تا ببیند خود زن سراغش را می‌گیرد یا نه. کمی طمع کرده بود و می‌خواست اگر سودابه دنبال آن آمد برای پس دادنش مژدگانی بگیرد، اما زن اصلا حرفی در این باره نزده بود. انگار نه انگار که یک تکه طلا گم کرده است. ستوان ظهوری نگاهی به گوشواره انداخت. لنگه دیگر آن را قبلا دیده بود. اشتباه نمی‌کرد. آن لنگه را در گوش راست جسد ریحانه دیده بود. این را در گوش رئیس‌اش گفت. کارآگاه طبق معمول عکسی از جنازه همراه داشت آن را درآورد و نگاهی انداخت. کاملا درست بود. دیگر شکی وجود نداشت سودابه قاتل است.

دو مامور نشانی خانه زن را گرفتند و به سرعت به سمت آنجا به راه افتادند. شهاب در راه با بی‌سیم هماهنگی‌های لازم را انجام داد تا یک تیم عملیاتی نیز خودش را به محل موردنظر برساند. ماموران وقتی به ساختمان محل سکونت متهم رسیدند فهمیدند او آنجا را تخلیه کرده و هیچ‌ یک از همسایه‌ها هم از او خبر نداشتند. متهم تمام وسایلش را به یک سمسار فروخته و رفته بود.

مردی که در طبقه بالای آپارتمان سودابه زندگی می‌کرد اطلاعات بیشتری داشت: «چند روز پیش هم یکی از فرش‌هایش را برد برای شست‌وشو. فرش خیلی سنگین بود دورتادورش را ملحفه پیچیده بود. زورش نمی‌رسید آن را تا ماشین ببرد برای همین کمکش کردم، حتی گفتم چرا خودش می‌برد اگر تلفن کند می‌آیند و آن را می‌برند، اما گفت قالیشویی سر راهش است و این طوری راحت‌تر است.»

فرشی سنگین، کارآگاه تردیدی نداشت جنازه داخل آن بوده و سودابه بعد از آن بازجویی از ترس رو شدن دستش فرار کرده است. شهاب به اداره بازگشت و ستوان ظهوری دوباره به دادسرا رفت تا دستور جلب متهم را بگیرد. ساسان هنوز در بازداشت بود، اما سرگرد سری به او زد و قول داد به زودی حقیقت فاش خواهد شد و اگر او بی‌گناه باشد آزاد می‌شود.

یک هفته طول کشید تا پلیس توانست متهم فراری را ردیابی و او را در خانه خاله‌اش در بناب بازداشت کند. سودابه به محض این‌که با کارآگاه روبه‌رو شد به قتل همکارش اقرار کرد و انگیزه‌اش را شرح داد: «ریحانه اصرار داشت هر چه زودتر ده میلیون تومان را پس بگیرد. او از من چک داشت مدتی او را معطل کردم، اما وقتی دید دستش به پول نمی‌رسد چک را برگشت زد و می‌خواست آن را اجرا بگذارد. می‌گفت می‌خواهد از شوهرش جدا شود و به پول احتیاج دارد تا برای خودش جایی را اجاره کند و وسایل اولیه بخرد. میانه ما حسابی خراب شده بود. او حاضر نبود مهلت بیشتری بدهد تا این‌که روز حادثه او را به خانه‌ام دعوت کردم. نمی‌خواستم او را بکشم و فقط می‌خواستم با او صحبت و راضی‌اش کنم اما ریحانه کوتاه نمی‌آمد. من هم یک لحظه عصبانی شدم و از پشت روسری‌اش را دور گردنش پیچیدم و فشار دادم. وقتی به خودم آمدم که دیگر کار از کار گذشته و ریحانه خفه شده بود. جنازه‌اش را لای فرش گذاشتم و فرش را ملحفه‌پیچ کردم. بعد هم جسد را در جای خلوتی انداختم و فرش را به آبدارچی شرکت‌مان بخشیدم.»

کارآگاه بعد از اتمام جلسه بازجویی دستور داد ساسان را از بازداشتگاه بیاورند. مرد که خیال می‌کرد باز هم قرار است جواب پس بدهد این دفعه از همیشه عصبانی‌تر بود، اما شهاب همان اول کار خیالش را راحت کرد: «قاتل را گرفتیم اعتراف هم کرده تو آزادی می‌توانی بروی.»

ساسان از شنیدن این خبر خوشحال شد، اما بار دیگر داغ مرگ همسرش قلبش را خراشید. آنچه او را بیش از هر چیزی اذیت می‌کرد رفتارهای نادرستی بود که با ریحانه داشت و نمی‌توانست خودش را به خاطر خیانت به همسرش ببخشد. او در حالی‌که قطره اشکی از گونه‌اش سرازیر شده بود به شهاب گفت: «می‌خواهم مدتی به سفر بروم تا شاید بتوانم همه چیز را فراموش کنم. دیگر سراغ سارا هم نمی‌روم من اشتباه کردم و تا عمر دارم باید تاوان پس بدهم. شاید این چند روز بازداشت هم مکافات کارهایی بود که با زنم کردم. او زن خوبی بود و اگر من به او خیانت نمی‌کردم می‌توانستیم سال‌های سال خوب و خوش در کنار هم زندگی کنیم.»

ساسان با کوله‌باری از اندوه از اتاق شهاب بیرون رفت و کارآگاه هم برگه مرخصی ساعتی را پر کرد تا به خانه برود و کمی به همسرش در انجام کارهای خانه و خرید کمک کند.

علیرضا رحیمی‌نژاد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها