حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
کمیسر آدرس دقیق محل حادثه را یادداشت و لحظاتی بعد با عجله حرکت کرد. به علت گرمی هوا و خلوت بودن خیابانها بعد از 15 دقیقه کمیسر به محل حادثه رسید. در اوج ترافیک این مسیر بیش از 3 برابر، زمان میبرد.
وقتی کمیسر مقابل ساختمان 88 که یک ساختمان سه طبقه بود رسید، همزمان با او مرد جوان و خوشقیافهای که کت و شلوار طوسی و کراوات زرشکی پوشیده بود از خودرو فورد آبیرنگش پیاده شد و با عجله به طرف محل حادثه حرکت کرد، اما دو ماموری که مقابل در ایستاده بودند مانع ورود او شدند. مرد جوان که بشدت عصبی بود با فریاد تلاش کرد وارد خانه شود، اما همچنان با ممانعت ماموران روبهرو شد. او دائم تکرار میکرد میخواهم ببینم چه بلایی سر نامزدم آمده است.
وقتی کمیسر مقابل خانه رسید، ماموران احترام گذاشته و راه را برای ورود او به داخل ساختمان باز کردند. در همان لحظه مرد جوان دوباره سعی کرد وارد ساختمان شود که این بار با وساطت کمیسر، وی نیز وارد ساختمان شد. وی با ورود به طبقه دوم شروع به ناله و شیون کرد و تلاش نمود نامزدش را از نزدیک ببیند که ماموران حاضر در صحنه جنایت او را دور کردند.
سروان جان دوگلاس، معاون کلانتری با دیدن کمیسر جلو آمد و پس از احترام، گزارش داد: ساعت دقیقا 2 بعدازظهر بود که مردی به نام بیل با کلانتری تماس گرفت و وحشتزده اعلام کرد که خانم سوزان، همسایه طبقه دوم به قتل رسیده است.
وی اضافه کرد که همسرش هنگام عبور از پلهها متوجه باز بودن در آپارتمان سوزانشده و وقتی از روی کنجکاوی وارد خانه شده، با جسد خونآلود سوزان در کنار ستون مقابل آینه بزرگ قدی روبهرو شده است. بعد از آن به کلانتری اطلاع داد و ما نیز بلافاصله بعد از تائید حادثه توسط گشت کلانتری در محل حاضر و تحقیقات را آغاز کردیم.
آنطور که از شواهد اولیه برمیآید، قاتل سر مقتول را آنقدر به آینه بزرگ کوبیده تا زن بیچاره کشته شده است.
سروان اضافه کرد: خانه به هم ریخته بود و احتمال سرقت نیز وجود دارد. البته هیچ نشانهای از ورود با زور به خانه دیده نمیشود.
وی اضافه کرد: مقتول کارشناس بیمه است. دو سال پیش این آپارتمان را خریداری کرده بود و به تنهایی زندگی میکرد. او چند ماه پیش با مردی به نام توماس کلاستر نامزد کرده و تنها با بعضی از همکارانش رفت و آمد داشته است. بجز خانم الیزابت پیرزن 74 ساله هیچ کدام از همسایه متوجه موضوع نشدهاند. الیزابت گفته ساعت 13 و 30 دقیقه مردی را دیده که با سرعت از ساختمان خارج و سوار یک خودروی آبیرنگ شده و به سرعت گریخته است. مریا نیز همان زنی است که جسد سوزان را پیدا کرده است.
کمیسر چند سوال از سروان پرسید. آنگاه به سراغ جسد زن جوان که ملحفه سفیدرنگی روی آن کشیده شده بود، رفت. کمیسر به آرامی ملحفه را کنار زد. صورت مقتول کاملا متلاشی شده، لختههای خون، صورت او را در بر گرفته بود. او یک کت و دامن رسمی قهوهای و کفش پاشنه بلند کرم به پا داشت. کمیسر تمام نقاط آپارتمان را از نظر گذراند و مشاهده کرد که وسایل داخل اتاق خواب کاملا بهم ریخته است، اما وضع سالن بهتر از بقیه جاها بود.
کمیسر پس از بازرسی خانه پای صحبت مریا نشست. وی که میلرزید به کمیسر گفت: ساعت حدود 2 بعدازظهر بود که به خانه رسیدم. وقتی به طبقه دوم رسیدم، متوجه شدم در آپارتمان سوزان کاملا باز است. سوزان را صدا زدم، ولی جوابی نیامد. داخل را که سرک کشیدم، دیدم همه جای خانه بهم ریخته است. بعد هم دیدم سوزان روی زمین کنار آینه قدی روی زمین افتاده بود. با عجله رفتم بالا و به همسرم گفتم و به کلانتری زنگ زدیم. البته بیل اول فکر کرد که سر به سرش میگذارم، اما وقتی خودش رفت جسد سوزان را دید حرفم را باور کرد. سوزان زن بسیار مهربانی بود و گاهی که حوصلهاش سرمیرفت،پیش ما میآمد.
کمیسر پس از این که چند سوال دیگر از او کرد، به سراغ بیل رفت و به بازجویی از او پرداخت. بیل که مرد بلندقدی بود و دست به کمر داشت، به کمیسر گفت: به علت دیسک کمر دو روز است که در خانهام و سر کار نرفتم. ساعت 2 بعدازظهر همسرم با وحشت آمد و خبر داد که سوزان افتاده روی زمین.
به شوخی گفتم هذیان نگو. گفت خودت برو ببین. وقتی وارد آپارتمان سوزان شدم، دیدم جسد خونآلودش کنار آینه خرد شده روی زمین است. سریع برگشتم به آپارتمان و اول به کلانتری و بعد به نامزد سوزان اطلاع دادم. بیل افزود: هیچ صدای مشکوکی نشنیدم. شاید هم چون خواب بودم، متوجه نشدم.
او در مورد شغلش گفت: در یک کارخانه تولید پوشاک کار میکنم که به علت بیماری در مرخصی استعلاجی به سر میبرم. کمیسر چند دقیقهای از بیل بازجویی کرد، آنگاه به سراغ همسایه طبقه اول یعنی خانم الیزابت که یک پیرزن 74 ساله بود، رفت. پیرزن که اصلا حال و حوصله صحبت کردن نداشت، به کمیسر گفت: هر چه میدانستم به همکارانتان گفتم. دیگر حوصله توضیح دادن دوباره برای شما را ندارم.
کمیسر تلاش کرد که چند دقیقه الیزابت را وادار به صحبت کند، اما او با عصبانیت رفتار کرد.
کمیسر در ادامه تحقیقات خود به سراغ توماس همان مرد شیکپوش که همزمان با او وارد خانه شده بود، رفت. توماس در حالی که آرام و قرار نداشت، با صدای گرفتهای گفت: باورم نمیشود نامزدم را از دست داده باشم. او یک دختر استثنایی بود، ما میخواستیم تا یکی دو ماه دیگر ازدواج کنیم. کارهایمان را هم انجام داده بودیم که این اتفاق افتاد. توماس پس از یک سکوت نسبتا طولانی ادامه داد: نمیدانم کدام آدم بیرحمی توانست این زن مهربان را به این طرز دلخراش به قتل برساند.
توماس دوباره سکوت کرد، بعد آرام گفت: این اواخر سوزان از یک موضوعی در رنج بود، اما چیزی به من نمیگفت. دائم در فکر بود و مطمئن هستم که موضوعی آزارش میداد. البته یک بار در میان صحبتهایش از یک مرد جوان گفت که برایش مزاحمت ایجاد کرده بود، ولی خیلی زود سر صحبت را عوض کرد. او نام ریچارد را به زبان آورد که وقتی من کنجکاو شدم به من گفت بیخیال شو، شوخی کردم و خواستم حس حسادت تو را تحریک کنم. حالا که فکر میکنم میبینم نگرانی سوزان بیجهت نبود و شاید هم قربانی همان مرد شده است که از او فراری بود. مردی به نام ریچارد که من دربارهاش چیزی نمیدانم و فقط اسمش را یکی دو بار از زبان سوزان شنیدهام.
توماس در مورد چگونگی اطلاع از حادثه قتل نامزدش گفت: ساعت حدود 2 بعدازظهر بود. من سر کار بودم که بیل، همسایه سوزان تماس گرفت و اطلاع داد اتفاقی برای سوزان افتاده است. خواست خودم را به اینجا برسانم. او اول چیزی در مورد قتل سوزان نگفت، اما وقتی من اصرار کردم، ماجرا را برایم تعریف کرد. مثل دیوانهها شده بودم. سراسیمه کار را رها کردم و بدون این که حتی از رئیسام مرخصی بگیرم به طرف اینجا حرکت کردم. متاسفانه خیابانها آنقدر شلوغ بود که گرفتار ترافیک شدم و خیلی دیر رسیدم.
کمیسر در مورد شغل توماس از وی پرسید. او جواب داد: من مدیر قسمت فنی یک کارخانه موتورسازی هستم و زمانی که بیل تماس گرفت در کارگاه رنگپاشی بودم.
کمیسر درخصوص مدت زمان آشنایی او با سوزان پرسید که توماس گفت: چند ماه میشود که ما با هم به صورت اتفاقی در یک رستوران آشنا شدیم. بعد هم رفتهرفته به هم علاقهمند شدیم و تصمیم به ازدواج گرفتیم. کمیسر چند دقیقهای از توماس بازجویی کرد، آن گاه آنچه را اتفاق افتاده بود یک بار دیگر به دقت مرور کرد. صحنه جنایت را دوباره از نظر گذراند و آنگاه دستور دستگیری قاتل سوزان را صادر کرد. شما خواننده عزیز حدس بزنید قاتل کیست و کمیسر از کجا او را شناخت؟ کمیسر برای دستگیری قاتل 3 دلیل داشت. اگر ماجرا را به دقت بخوانید حتما متوجه خواهید شد.
حمید موفق
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....