در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
آقای دکتر که خودش زن و بچه داشت بعد از دو سه ماه سرصحبت را باز کرد و گفت عاشق من شده و میخواهد زنش را طلاق بدهد تا با من ازدواج کند. او گفت مادرم را درمان میکند و هرچقدر پول بخواهد به او میدهد. من در بدشرایطی قرار گرفته بودم. اصلا دلم نمیخواست با چنین مردی ازدواج کنم، از طرفی با مشکلات مالی چه باید میکردم.
مریم بعد از مدتی فکر کردن به دکتر جواب مثبت داد، البته به ظاهر. او میگوید: به این ترتیب اعتمادش را جلب کردم و بعد از آن شروع کردم به دزدی از او. آخرسر هم دسته چکش را که همیشه سفیدامضا بود برداشتم و با آن حسابش را خالی کردم. بعد هم دست مادرم را گرفتم و او را به شهرستان بردم. از شهرستان به دکتر زنگ زدم و گفتم اگر موضوع را پیگیری کند همه چیز را به زنش میگویم، اما او به پلیس شکایت کرد و من خیلی راحت با ردیابی تلفنی دستگیر شدم و به زندان افتادم.
زن جوان یک سال و دو ماه در زندان بود تا اینکه نامه آزادیاش را دریافت کرد. او توضیح میدهد:در آن مدت بیماری مادرم پیشرفت کرده بود و او اصلا حال و روز خوشی نداشت و یک هفته بعد از آزادیام فوت شد و داغ بزرگی روی دلم گذاشت. من هم دیگر نمیخواستم زنده بمانم، حتی یک بار قرص خوردم که بمیرم اما نجاتم دادند.
بیشتر از شش ماه طول کشید تا اینکه مریم از شوک خارج شد و تصمیم گرفت زندگی تازهای را شروع کند. او قبل از هر کاری در یک پانسیون تختی اجاره کرد و بعد دنبال کار گشت. چند مورد خوب هم پیدا کرد، اما چون گواهی عدم سوءپیشینه میخواستند نتوانست استخدام شود. او میگوید: وقتی دیدم در تهران به جایی نمیرسم، دوباره برگشتم شهر خودمان. من باید موفق میشدم. باید زندگی تازهای را شروع میکردم. در شهر خودمان در یک درمانگاه در بخش تزریقات مشغول شدم. این کار را زمانی که پیش دکتر کار میکردم یاد گرفته بودم.
زندانی سابق دو سال در آن درمانگاه ماند تا اینکه با مردی آشنا شد و ازدواج کرد. او میگوید: آن مرد همسایه خانهای بود که من در آن یک اتاق کرایه کرده بودم. قبل از هرچیز همه واقعیتهای زندگیام را به او گفتم و او همه را قبول کرد. خودش قبلا ازدواج کرده اما همسرش فوت شده بود. این ماجرا برای دو سال قبل از آن بود که از من خواستگاری کند.
او پیشنهاد داد بعد از ازدواج به تهران برویم. برادرش در تهران مغازهای اجاره کرده و کبابی راه انداخته بود. من هم قبول کردم. اوایل زندگیمان سخت بود با جاری و برادرشوهرم در یک خانه دو اتاقه زندگی میکردیم هر چهار نفر هم در مغازه کار میکردیم. خدا را شکر جاریام زن خیلی خوبی است و در تمام این سالها مثل یک خواهر کنارم بود. ما بعد از هشت سال توانستیم مغازهای بخریم البته شوهرم و برادرش شریک هستند. حالا آنها در آن مغازه کار میکنند. من و جاریام خانههای مستقل داریم، اما بیشتر وقتمان را با هم میگذرانیم. هر دو هم بچهدار شدهایم. من یک دختر دارم و او یک پسر. امیدوارم بچهها در آینده موفق شوند.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: