در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
سحر زندگی آرام و سادهای داشت اما بتدریج دستخوش توفان شد و تمام رویاهایش برباد رفت. او میگوید:من و خواهرم در کنار پدر و مادرم زندگی خوبی داشتیم. من بعد از اینکه دیپلم گرفتم در 19 سالگی ازدواج کردم.
فکر میکردم خوشبخت میشوم و زندگی خوبی خواهم داشت. اما شوهرم مرد خوبی نبود. نه اینکه معتاد باشد یا خرجی ندهد. خیلی بددل بود. به زمین و زمان شک داشت. مرتب گیر میداد که چرا از این طرف رفتی، چرا آن کار را کردی، چرا خندیدی، چرا نگاه کردی.
همیشه دعوای ما از همین موضوعات ساده شروع میشد تا اینکه شوهرم از کوره درمیرفت و من را به باد کتک میگرفت. یک سال از ازدواجمان گذشته بود که یک روز وسط دعوا در عصبانیت حرفی زد که خیلی حالم را بد کرد. او گفت من بچه واقعی پدر و مادرم نیستم. او گفت من و خواهرم بچه سرراهی بودیم و پدر و مادرم ما را از پروشگاه گرفتند.
سحر هنوز هم از یادآوری روزی که این راز را فهمید به خود میلرزد، او ادامه میدهد: پدرم روز خواستگاری، این راز را به او گفته بود. همینکه این حرف را شنیدم به خانه پدرم رفتم تا مطمئن شوم این خبر حقیقت دارد یا نه. پدر و مادرم گفتند من و خواهرم را مثل بچه واقعیشان دوست دارند و دلیلی نداشت ما را از اصل ماجرا باخبر کنند. خلاصه اینکه از آن روز به بعد زندگی من و شوهرم رنگ آرامش ندید و بعد از چند ماه طلاق گرفتم و به خانه پدرم
برگشتم.
سحر یک سال بعد از جدایی برای بار دوم ازدواج کرد او میگوید: حسن از دوستان خانوادگیمان بود اما همه حقیقت را درباره زندگیام فهمیده بود و وقتی گفت عاشقم شده من مخالفتی نکردم.
پدر و مادرم هم مخالف نبودند، اما والدین حسن اصلا راضی به این ازدواج نبودند. دلیلشان هم مطلقه بودن من
بود.
زن زندانی داستان زندگیاش را اینطور ادامه میدهد: به هر ترتیب که بود من و حسن با هم ازدواج کردیم. او مرد خوبی بود و زندگی راحتی داشتیم.
والدینش هم بعد از مدتی با موضوع کنار آمدند، اما مشکل از وقتی شروع شد که حسن به سرش زد به سنگاپور مهاجرت کند، یکی از دوستان پدرش آنجا شرکت داشت و مرد ثروتمندی بود و حسن میگفت اگر پیش او کار کند پولدار میشود.
بالاخره هم من را ول کرد و رفت، البته قرار است برگردد. بعد از رفتن او بود که به زندان افتادم. بعد از مهاجرت شوهرم من با تیپ مردانه در خیابانها میچرخیدم. اولش به خاطر یک شوخی و برای اینکه دوستانم را شوکه کنم این کار را کردم. بعد دیدم اینطور راحتتر هستم.
اما یک روز پلیس به من شک کرد و من هم از ترسم فرار کردم. وقتی مرا گرفتند و فهمیدند زن هستم ماشین را گشتند و کمی کراک پیدا کردند. کراک برای حسن بود. البته او معتاد نبود و هر از گاهی تفریحی میکشید. من به خاطر مواد به زندان افتادم ولی زود آزادم کردند. بعد از آن برای اینکه سختی و تنهایی را تحمل کنم خودم شروع به مصرف مواد کردم.
متهم میگوید: خیال میکردم معتاد نمیشوم، اما خیلی زود معتاد شدم و پدر و مادرم وقتی موضوع را فهمیدند سعی کردند کمکم کنند ترک کنم، حتی بستریام هم کردند اما بعد از اینکه بیرون آمدم دوباره سراغ مواد رفتم. بعد از آن همیشه با پدر و مادرم دعوا داشتم. قبلا هرگز این اتفاق نیفتاده بود ولی اعتیاد همه چیز آدم را خراب میکند و زندگی را از آدم میگیرد.
پدرم برای این که من را مجبور به ترک کند پلیس را خبر کرد و وقتی ماموران به خانهمان ریختند، مواد پیدا کردند و حالا بازداشت هستم تا تکلیفم روشن شود. من میخواستم زندگی خوبی داشته باشم، مادر شوم و به بچههایم برسم اما همه رویاهایم تا حالا به باد رفته. خدا کند زودتر آزاد شوم و حسن هم برگردد تا یک بار دیگر شانسمان را امتحان کنیم.
مریم عفتی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: