در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
دست هر برگ رو از روی شاخه بلند میکنه، تو دست خودش میگیره، آروم روی زمین میشونه و صدای موسیقی برگها که زیر قدمهای ما نواخته میشن... صدای همنوازی بارون و حس خوبی که در قلب من و تو به وجود مییاد...
شاید آسمون هم رنگ دیگهای به خودش بگیره، شاید غروبش قشنگتر بشه... نارنجیتر بشه... اسم این اثر، پائیزه.
روژین
جادهای با درختهایکاج
با صدای بوق یک تریلی، خودم رو وسط یه جاده دیدم.
درکم از محیط اطراف به اندازة وسعت نگاهم بود. از حرکت خطهای سفیدِ وسطِ جاده میشد فهمید هنوز راه میرم. کمکم شب شده بود. هر از گاهی چشم جاده به چراغای یه ماشین روشن میشد و من کمکم به یاد میآوردم اونچه که سعی داشتم فراموشش کنم. یه سنگینی رو شونههام حس میشد که ربطی به چمدون توی دستم نداشت. یه چمدون خالی از خاطرات گذشته که همین خالی بودنش من رو آزار میداد. بیشتر این جاده بود که به پاهام افتاده بود تا از تو فاصله نگیرم؛ جادهای که با درختای کاج شروع میشد و یک جمله: «مواظب خودت باش»...
من مواظب خودم نبودم.
پیمان مجیدی معین
بیراهه دلتنگی
عادتم دادی تو به نگاهت هر شب/ دست تو یادم داد گُر بگیرم در تب/ حسرتم دوری بود، مثل رؤیا چشمات/ عاشق بارونم توی هُرم دستات/ دل سپردن با تو تکیه میشد بر باد/ قلبت این احساس رو با چه رویی پس داد/ شبنشینی با تو، تا سحر بیداری/ خاطرهت این باشه، از سحر بیزاری/ ته این بیراهه پُره از دلتنگی/ شیشه باشم یا سنگ، پای کوه سنگی.
حدیثه از تهران
خیام سلام رسوند، گفت: «دست تو یادم داد، گُر بگیرم در تب» خوب بود! تا سحر که بیداری، خ ایناش رو زیاد کن دیگه لُدفاً!
دروس تحلیلی تشریحی
حالا که بزرگ شدم و به شعرای دوران کودکی فکر میکنم میبینم که خیلی نکات ریز و جالبی داشتن. مثلا شعر گاو حسنی:
اتل متل توتوله/ گاو حسن چه جوره (این نشون میده حسنگاوداری داشته و وضع مالیش توپ بوده)/ نه شیر داره نه پستون/ شیرش رو بردن هندستون (اون موقع ما توی تولید شیر خودکفا بودیم و شیر صادر میکردیم)/ یک زن کردی بستون (زن گرفتن خیلی آسون بوده و خبری از مهریه سنگین نبوده)/ دور کلاش قرمزی (رنگ قرمز مد بوده و حسن و زنش پرسپولیسی بودن!)/ هاچین و واچین یه پاتُ ورچین (اینا رو که گوش کردی نباید پات رو از گلیمت درازتر کنی!)
نیما از کرمانشاه
باز خوبه نرفتی سراغ شعرای قدیمیتر دوران پارینهسنگی و دیرینهکلوخیِ ماقبل کشف آتیش:
طوطو طوطو حووووضیییی (این نشون میده طوطوها دو دسته بودن! یا آبحوض میکشیدن! یا خودشون حوض داشتهن و آبحوضیا رو میکشیدن خونهشون که آبحوض بکشن! پس چی شد؟ جامعه طبقاتی! دو دستگی شدید!)/ طوطو گفت بیاین بریم به دزدی! (ای داد! جامعة دو قطبی، نتیجهش همینه دیگه: رواج پیشنهادای بیشرمانه، گسترش وسوسههای کریه! تا حد معمولی شدن دزدی حتی!) طوطو گفت: کو نردبوم؟! (یه همچی دزدای قهاری! برا سادهترین لوازم کارشونم در مضیقه بودن! بعد هوس بالا رفتن از دیفال مردم به سرشون میزده!) طوطو گفت: من نردبوم!! (عککههی! ...طوطوهای بشدت طبقاتیِ درگیر دو دستگیِ در مضیقة شدید، اینهمه مراااام داشتن که هویجور رفاقتی، آچار فرانسه و نردبوم همدیگه میشدن... بعد ئووَخ ماااا؟ اینهمه ادعامون میشه، کت و شلوار و موبایل و تمدن و شعور و ایناااا... دریغ از یه جو معرفت! تفو... تفو چرخ!) طوطو گفت: بشکن بشکن! بشکن بشکن! بشکن بشکن! (میبینی؟ در دوران دایناسورزدگی و غارنشینی، همکاری و رفاقت به قدری شیرین بوده که هر نفسی فرو میرفته مفرح ذات و ممد حیات و غیره، با بشکن زدن هم همراه میشده! حالا رفاقت ماها چی؟ زیرآبزنی، تیزبازی، دورویی...! تفو... اخ... توحححف!)
مار و پله صداقت
با خودمون هم روراست نیستیم توی زندگی. مدام به فکر دو دو تا چهار تا هستیم. دوست داشتن آدمها فقط بازیست توی زندگی. از دیدن آدمها به خودی خود لذت نمیبریم. اگه عشق بود، دوستی بود، محبت بود... غم نبود، غصه نبود، درد نبود، ترس از داشتهها و نداشتهها نبود. آره ما با خودمون هم روراست نیستیم و چون صداقت نیست، درون خود غصه میخوریم، بیمار میشویم، تلخ زنده میمانیم و پشیمان و بیکس میمیریم.
سیاه و دل سفید
تازه مراسمم واسهمون نمیگیرن... اوووح... حوووه...حوووه حوووح! بمیرم واسه بیکسی خودمون!
خودت باش
بچه که بودم همیشه دوست داشتم جای شخصیتهای معروف فوتبال، بازیگر یا کارتونی باشم. حتی در عالم خیال به جای آنها حرف میزدم یا نقش بازی میکردم. بعدها که بزرگتر شدم و توانستم اضداد را از هم تمیز دهم متوجه شدم دارای وجهه چند شخصیتی شدهم (عین تاس شیشگوش منچ)! به عبارتی جای همه بودم جز جای خود. ناغافل از «من حقیقی» دور شدم[...]. انگار فقط در دنیای مجازی نام من بود و بس.
اما حالا که دارای هویت مستقل فردی و شخصیت منحصر به فرد انسانی و اجتماعی هستم متوجه شدم هر شخصی دارای استقلال فکری و هویت فردی است. گوئی کسی به من نهیب زد: «اصغر آقا همیشه سعی کن فقط خودت باشی، فهمیدی؟ خودت. همین و بس».
(خواهش میکنم مطالب را کم نکنید؛ چه در این صورت حق مطلب ادا نخواهد شد)
علیاصغر رضائی از بهشهر
(کسی که بهت نهیب زده الان اومده داره میگه: «اصغر آقا همیشه سعی کن کمتر از 120 کلمه بنویسی! فهمیدی؟ 120 کلمه! همین و بس». ئوهئوه... انگاری احصاب محصابم نهره، هی میگه: طوریکار میکنم که حق مطلب ادا شه!)
بهانه برفکی
شبی بود برفی. هوا سرد بود و کولاک بهانهای برای با هم بودن. زیر چترم تا پایان کوچه همراه شدی. کاش هوا همیشه سرد و برفی باشد تا من و تو، بهانهای برای با هم بودن داشته باشیم.
ا.ب.گلشن
توی پائیز آخه؟! دلت مییاد «هانسل» هم که دنبال بهانة با «گرتل» بودن میگرده راهنمای تو رو بخونه گلگیجه(!) بگیره؟ نه... دلت مییااااد؟!
خین و خینریزی
1-هر روز روزنامة حوادث را ورق میزنم، شاید تصویرم را بیابم... معشوقی، عاشقی را کشت...
2-من دستم پینه بست، نامهبر شهرمان پیر شد، پستچی شهر مُرد، اما تو هنوز نامههایم را باز هم نکردهای... ظلم تا به کی؟
احسان 87
همین دیگه... اگه عوض حوادث، چار خط از بروبچههای چاردیواری رو میخوندی میدونستی عاقبت عشق و عاشقی به همین جاها ختم میشه! به دست پینهبسته هم مبتلا نمیشدی، میگفتی دنیا پیشرفت کرده بهتره ایمیل بفرستم براش!
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: