در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
اول کمی درباره ماجرای قتل توضیح بده.
یک درگیری دسته جمعی بود. با سه تا از بچهها به پارک رفته بودیم که آنجا با یک گروه دیگر دعوایمان شد و من چاقو کشیدم. البته نمیخواستم بزنم و فقط میخواستم آنها را بترسانم، اما نمیدانم چه شد چاقو به یکی از آنها خورد و کشته شد.
چطور توانستی رضایت بگیری؟
خیلی سخت. من خودم به خاطر کاری که کرده بودم خیلی عذاب وجدان داشتم. از طرفی از اینکه بزودی اعدام میشوم هم میترسیدم. اما پدر و مادرم و چند نفر دیگر از بزرگترهای فامیل خیلی سعی کردند و بالاخره با دادن دیه رضایت گرفتند ومن بعد از پنج سال زندگی سخت در زندان آزاد شدم.
زمان آزادی چه احساسی داشتی؟
اصلا باورم نمیشد آزاد شدهام. زندان به من خیلی سخت گذشته بود. چند نفری بودند که هوایم را داشتند و رابطهمان با آنها خوب بود، اما رفاقت در زندان به هیچ دردی نمیخورد. اولین کاری که کردم این بود که سر قبر مقتول رفتم. بعد میخواستم به خانه پدر و مادرش بروم اما پدرم گفت آنها شرط گذاشتهاند که چشمشان به من نیفتد. روزی که آزاد شدم یکی از آنها که در زندان کارهای بود از من قول گرفت خودم را به یک روانپزشک معرفی کنم. من نمیدانستم چرا. یعنی میدانستم اعصابم خراب است، اما خیال میکردم خودش خود به خود خوب میشود. دیوانه که نبودم. برای همین بعد از آزادی قولم را فراموش کردم، ولی حالم هم خوب نشد و دیگر حس و حال هیچ کاری نداشتم.
چطور زندگی تازهات را شروع کردی؟
هفت ماه خانهنشین بودم. بعد با برادرم شروع به کار کردم. او از شهرمان کرمان خرما به تهران میآورد و میفروخت. با وانت این کار را میکرد و برادرزنش هم با او شریک بود، من هم با آنها مشغول شدم البته فقط چهار مرتبه این کار را کردم و بعد شغل بهتری پیدا کردم آن هم خیلی اتفاقی. جلوی آنجایی که بساط میکردیم یک کبابی بود که کارگر میخواست. جای خواب هم داشت. سریع کار را گرفتم. شانس آوردم که نه سوءسابقه میخواست و نه ضامن و آشنا. فقط شناسنامهام را گرو گرفت.
زندگی در تهران چطور بود؟
سخت. خیلی تنها و غریب بودم. تا چند ماه بعد از کار کردنم در کبابی اصلا از آنجا بیرون نرفتم. اعصابم حسابی به هم ریخته بود. یک بار هم اتفاقی افتاد که باعث شد دوباره یاد قتل بیفتم. صاحب مغازه با یکی از مشتریان دعوایش شد. آنها دست به یقه شدند. من خواستم دخالت کنم که یاد آن دعوا و قتل افتادم و خودم را کنار کشیدم. بعد از آن حادثه تا چند روز دوباره حالم خوب نبود.
چه مدت در کبابی ماندی؟
دو سال بعد کبابی تعطیل شد و آنجا را بوتیک کردند و من دیگر نمیتوانستم بمانم. البته با پولی که جمع کرده بودم برای خودم اتاقی کرایه کردم و بعد هم سیگار فروشی را شروع کردم. از بازار عمده میخریدم و بین مغازهها پخش میکردم. ولی این کار فایدهای نداشت و دنبال فرصت بهتری بودم. وضع عجیبی داشتم. یک موقعی خیلی امیدوار
میشدم و بعضی وقتها از زندگی بدم میآمد. بالاخره مجبور شدم پیش روانپزشک بروم. داروهایش را که مصرف میکردم حالم خیلی بهتر میشد. بعد از مدتی هم در یک کبابی دیگر مشغول به کار شدم و سه سال هم آنجا ماندم تا اینکه چهار نفر جمع شدیم و پساندازمان را روی هم گذاشتیم، مغازهای اجاره کردیم و خودمان کبابی راه انداختیم. خیلی کار میکردیم و همه چیز داشتیم. انواع کباب، آش و حلیم. خلاصه اینکه کارمان گرفت. دو سال هم اینطور گذشت تا اینکه مادرم مریض شد و من مجبور شدم به کرمان برگردم و یک سال در آنجا بیکار ماندم تا اینکه او فوت شد. بعد دوباره به تهران برگشتم. البته این بار پدرم را هم با خودم آوردم. در آن یک سال سرمایهام دست بچهها بود و سودش را ماه به ماه میدادند.
الان چه کار میکنی؟
هنوز هم با پدرم زندگی میکنم. حالا خودم یک مغازه اجاره کردهام. برادرم هم به تهران آمده و پیش من کار میکند و درآمدم شکر خدا بد نیست، ولی هنوز خیلی وقتها غمی دلم را پر میکند. ازدواج هم نتوانستم بکنم.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: