مرگ آلبا مشکوک بود

هیچ‌کدام از دوستان «رابرت آلبا» جوان بیست و دو ساله‌ای که تازه هفته پیش موفق به گرفتن لیسانس روان‌شناسی بالینی شده بود فکر نمی‌کردند او دچار سکته قلبی شود، چون رابرت ورزشکار بود. هر روز یک ساعت در ارک «شیفلد» می‌دوید.
کد خبر: ۵۰۶۵۳۶

اینها توضیحات خانم جووانا نیومن دوست نزدیک آلبا بود که به کمیسر جومک لین می‌داد. رابرت آلبا ساکن ساختمان 54 در خیابان گرانپیچ بود. ساختمان 54 در واقع یک پانسیون بود. کمیسر جومک لین که دقایقی بود به دنبال تلفن گروهبان تام وودز به محل حادثه آمده بود از وی خواست ماجرا را گزارش کند. گروهبان گزارش داد: من و گروهبان توماس در حال گشتزنی بودیم که از طریق تماس تلفنی رئیس کلانتری سرگرد جف آدامز با خبر شدیم که مرگ مشکوکی در پانسیون اتفاق افتاده است. بلافاصله به محل آمدیم. کمیسر به سرگروهبان ادوارد دستور داد که به مدیر پانسیون خبر دهد کمیسر با او کار دارد. گروهبان اتاق آلبا را ترک کرد و کمیسر را تنها گذاشت.

کمیسر در اتاق را بست و پس از آن که سیگارش را روشن کرد به بازدید از اتاق پرداخت. اتاق بسیار ساده​ای بود. یک تخت با پتو و ملحفه‌های آبی رنگ، یک کمد کوچک که چندجلد کتاب در آن بود، یک میز کوچک چرمی با دو صندلی، یک کوله‌پشتی، دو جفت کفش که یکی از آنها کتانی بود، همه وسایل اتاق را شامل می‌شد.

کمیسر سری به حمام زد. یک حوله بزرگ، دو حوله کوچک دست که به رنگ آبی بود. کمیسر در حالی که از حمام خارج می‌شد یک تکه کاغذ تا شده زرد رنگ پشت پایه آینه دستشویی حمام توجهش را جلب کرد. کمیسر از داخل کیف دستی‌اش یک نایلکس و یک موچین برداشت و با احتیاط باموچین، تکه کاغذ نوشته شده را برداشت و بعد از آن که آن را خواند که نوشته شده بود «من از تو مغرورتر را هم به زانو درآورده‌ام. می‌بینی» داخل نایلکس انداخت.

ـ کمیسر هنوز کاملا از حمام بیرون نیامده بود که با گروهبان تام وودز سینه به سینه شد.

- ببخشید کمیسر، آقای پل استانفورد مدیر ساختمان را آوردم. کمیسر کیسه حاوی تکه کاغذ نوشته شده را به گروهبان داد و گفت: به دکتر بگو، این یادداشت را انگشت نگاری کند.

کمیسر یک بار دیگر حرف‌های جووانا را در ذهن مرور کرد و بعد سیگارش را در دستشویی حمام انداخت و رو کرد به پل استانفورد مدیر پانسیون که ترسیده و رنگ پریده در گوشه‌ای از اتاق ایستاده و منتظر بود که کمیسر با او چه کار دارد.

ـ خب آقای استانفورد ماجرا را تعریف کنید، کی از مرگ رابرت آلبا با خبر شدید؟

- آلبا شش ماه پیش به اینجا آمد. او تا پیش از این در خوابگاه دانشگاه بود. خانم جووانا او را به ما معرفی کرد و گفت: هم دانشکده‌ای اوست و هر دو هم اهل شهر «سان سیتی» هستند.

ـ خانم جووانا چه مدتی است که در این پانسیون زندگی می‌کند؟

ـ نزدیک دو سال.

ـ خب رابطه آنها چطور بود؟

ـ اغلب با هم بیرون می‌رفتند. فکر می‌کنم...

ـ فکر می‌کنی چی؟

ـ آلبا آدم متمولی نبود، درست برعکس جووانا.

ـ فکر می‌کنی آنها همدیگر را دوست داشتند؟

ـ درست نمی‌دانم. آلبا جوانی جدی بود. درسخوان، ورزشکار جدی و با صلابت. در حالی که به نظر می‌‌رسید جووانا گاهی موادمخدر مصرف می‌کند.

ـ کی به شما خبر مرگ آلبا را داد؟

ـ جووانا.

ـ‌ چه ساعتی؟

ساعت 7 صبح بود که جووانا سراسیمه با داد و شیون وارد دفتر من شد و گفت، رابرت آلبا مرده است. به پلیس خبر دهید. من هم بلافاصله با سرگرد جف آدامز در کلانتری تماس گرفتم. پنج، شش دقیقه بعد، گروهبان تام وودز و همکارش به پانسیون ‌آمدند و پس از آن هم آمبولانس و دکتر رسید.

کمیسر سپس به مدیر هتل تعارف کرد که روی صندلی بنشیند و بعد هم خودش روی صندلی دیگر، درست روبه‌روی او نشست و سیگاری روشن کرد که استانفورد به سرفه افتاد. استانفورد مردی پنجاه ساله قد بلند و بسیار خوش سیما و آراسته بود.

کمیسر پرسید: چه فکر می‌کنید؟

استانفورد جواب داد: راجع به چه چیزی؟

مرگ ‌آلبا، به نظر شما او به مرگ طبیعی مرده است.

ـ نمی‌دانم. دکتر باید تشخیص دهد.

ـ دکتر دستور کالبد شکافی داده است. به نظر مرگ او طبیعی نیست. در همین لحظه دکتر وارد اتاق شد و روبه‌ کمیسر کرد و گفت: مسموم شده است. با تزریق موادمخدر. در واقع او سنکوب کرده است. آمپول تزریق شده هم در سطل آشغال حمام بود. به نظر می‌رسد کسی آمپول را به او تزریق کرده است، شیوه تزریق به‌گونه‌ای نیست که خود او انجام داده باشد.

کمیسر گفت: انگشت‌نگاری از آمپول انجام شده؟

دکتر جواب داد: بله.

دکتر بلافاصله اتاق را ترک کرده و رفت. کمیسر سیگار دیگری روشن کرد و سپس به مدیر پانسیون گفت: شما به کسی مشکوک نیستید؟

نه، ولی مساله این است که آلبا معتاد نبود. ورزشکار بود.

شاید تفننی مصرف کرده است. معمولا کارهای تفننی از این دست را کسی تنهایی انجام نمی‌دهد. مگر این‌که از طرف دوست و رفیقی تشویق به این کار شود. آن هم با تزریق. به نظر تو عجیب نیست؟

مدیر پانسیون سکوت کرد و دیگر چیزی نگفت و سپس از جا برخاست و گفت: اگر اجازه بدهید من بروم به کارم برسم.

کمیسر اجازه رفتن به او داد و بازدید مجددی از اتاق به عمل آورد. زیرتخت، در کمد و در حمام را به دقت از نظر گذراند و سپس از اتاق بیرون رفت. دود سیگار در هوا پراکنده بود. در گوشه‌ای جووانا چهار زانو روی زمین نشسته و مشغول سیگار کشیدن بود در حالی که چند نفر از افراد جوان پانسیون او را محاصره کرده بودند. در گوشه‌ای دیگر سرگروهبان و دستیارش مشغول تحقیق از خدمه طبقه ششم بودند.

جووانا تا کمیسر را دید از جا برخاست. در حالی که بشدت متشنج بود و دست‌هایش می‌لرزید، به طرف کمیسر رفت و گفت: کمیسر برای آلبا چه اتفاقی افتاده است.

ـ مسموم شده. اوردوز کرده.

ـ باور نمی‌کنم.

یکی از ساکنان پانسیون که دختر سیاهپوستی بود وقتی حرف کمیسر را شنید برگشت به طرف او و گفت: او ورزشکار بود، قهرمان رشته دو در دانشگاه. به نظرم مرگ آلبا مشکوک است.

کمیسر رو کرد به جووانا و پرسید:

نظر شما چیه خانم جووانا نیومن؟

ـ به نظر من هم مشکوک است.

ـ یعنی خودکشی کرده است؟

ـ چرا باید این کار را بکند.

ـ پس کسی مسبب این کار است.

ـ فکر نمی‌کنم کسی مقصر باشد. آلبا جوان دوست داشتنی بود، کسی با او دشمن نبود.

ـ‌ شاید کسی زیادی او را دوست داشت.

در این لحظه دکتر از اتاق جووانا بیرون آمد و چیزی در گوش کمیسر گفت. بعد از آن کمیسر رو به جووانا کرد و گفت: می‌خواهم چند دقیقه با شما صحبت کنم. لطفا با هم به اتاق آلبا برویم.

جووانا که بشدت نگران و عصبی بود، پشت سرکمیسر به راه افتاد و با هم به اتاق جووانا رفتند. کمیسر به جووانا گفت روی صندلی بنشیند و بعد هم خودش روبه‌روی او نشست.

ـ‌ شما معتاد هستید؟

ـ نه.

ـ اصلا؟

ـ بله.

ـ یعنی هیچ‌وقت این کار را نکرده‌اید. حتی تفننی؟

ـ جووانا جواب مثبت داد و سپس شرح داد صبح که به اتاق آلبا رفته تا با هم به رستوران پانسیون بروند و با هم صبحانه بخورند متوجه شدم که آلبا خواب است و از جایش تکان نمی‌خورد. مدیر پانسیون را خبر کردم. کمیسر سپس از کیف خود قلم و یک برگه کاغذ درآورد و پیش روی جووانا گذاشت و گفت: اینهایی که را گفتید در چند سطر بنویسید.

جووانا همین کار را کرد. کمیسر به دقت به دستخط جووانا زل زد و رفت در فکر. جووانا مکثی کرد و بعد از جا بلند شد و یکراست به طرف پنجره اتاق که مشرف به خیابان بود رفت و در را باز کرد.

کمیسر نگران شد. جستی زد و از پشت او را گرفت. پنجره را بست و دست جووانا را گرفت و او را روی لبه تخت نشاند و به او گفت: چرا باعث مرگ آلبا شدید؟

ـ اشتباه می‌کنید. شما دلیلی برای این اتهام خودتان ندارید.

ـ نه اشتباه نمی‌کنم. دو دلیل دارم.

خواننده عزیز، شما فکر می‌کنید به چه دلایلی کمیسر جومک لین، جووانا نیومن را عامل مرگ رابرت آلبا می‌داند.

اگر به دقت این ماجرا را خوانده باشید متوجه می‌شوید که دلایل کمیسر چیست.

حمید موفق

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها