1ـ هر چی میخواد دل تنگت بگو آمممما: حاصل فکر و تلاش و قلم خودت رو بفرست [ولی خب، مسئولان یهچی دیگه میگن] 2 ـ نام واقعی یا مستعار، یکیش چاپ میشه. اسامی خارجی و به قول همون مسئولا: مورددار و نامفهوم، میشن «بدون نام». 3 ـ رونویسی از نوشتههای دیگران یا مطالب منتشر شده در اینترنت، حتی اگه از وبلاگ خودت هم باشه، ممنوعه! 4 ـ کوتاه بنویس، وگرنه، واسه رفع کمبود جا، علامتِ [...] میآد تو متنت. 5 ـ پارتیمارتیبازیام نهرییییمهاااا، مگه واسه نوشتههای طنز و بانمک... پارتی نداری؟ آاااخی گووووگگولیمگول! پَ یهچی بِنیس چفت و بستش درست باشه، به درد دیگرانم بخوره، آخرش نگیم: «حالا منظور؟»! خودم هوات رو دارم! ولی زمینش؟ با خودت! 6 ـ تا اطلاع از رسیدن نامهت، یه یکی دو ماه (نااااقاااابل!) و ایمیلت، یه دو سه هفته (چیزی نیس بااااو!) صبر کن. بچّهم رو گاااازه و نامهم نوبره و اینام چیییی؟... نددارییییمممم جوووونم!
سیاه و دل سفید: دلم برای دفن دلتنگیهام تنگ شده. دلم برای جوونههای شادی تو قلب مچالهم تنگ شده. دلم برای اونهایی که دوستشون دارم تنگ شده. دلم برای یه حرف راست، یه نگاه مهربون، یه دست محکم، یه پای راسخ، خلاصه یه رفیق بیطمع تنگ شده. آخ که صداقت و صمیمیت چه واژههای غریبه و بیکسی شدن در این دنیای تشنه محبت و من چه در حسرتم از نبود یه جو معرفت تو دل نارفیق...
* از ابوالکهترِ ابن کلهفندقی نقل است: اِوا نشنیدهای از قدیم گفتهاند، بل حتی بر وانتها و ایضاً کامیونها هم نوشتهاند: رفیق بیکلک ماااادر؟! هوم؟ نه واقعاً... هوم؟! (میگن ابوالمهتر، برادر همین ابوالکهتر هم بهش گفته: گشتم نبود، نگرد... دِ نگرد اَح! سرم گیج رفت خُ!)
سید رضا تولاییزاده: دوباره با یاد تو/ دلم شده هوایی/ کاش تو را ببینم/ ای یار من کجایی؟/ با دیگران نگویم/ حرف غم دلم را/ در سینه مینشانم/ حدیث غصهام را/ [...].
این وزن شعر عیییزم!/ بیشتر واسه بچههاس/ اینجا ولی امیدم/ اسمش بروبچههاس!
محمد اسکندری: اگر افق دیدم باز بود تا کجا را میدیدم/ تا درون قلب پارهپاره یک دوست/ تا ته چاه عمیق غصههایش را/ تلخ ژرفای تنهایی او را/ تا کجا را؟/ شادی بیوصف خود را در غروبی خوش/ در آغوش رؤیای عزیز خویش/ بیغم آن دوست/ تا کجا را؟/ غصه و شادی گذر خواهد کرد/ مثل عمر من و او/ خوش به دیدی که نبیند غم دوست/ و ببیند که چه در عمق دل او جاریست.
ها؟! (بفرما! سپهری هم گیج شد. هی میگه: من کجام؟ اینجا کجاست؟!)
نسیم، 16 ساله از مریخ: هر چقدم شیشه عینک کثیف باشه و تار ببینم مهم نیست، تو مبهم و ناواضح هم زیبایی گلم!
خیالات ورت داشته از کمای مریخ بیا بیرون نسیمِ چمنم!
پیمان مجیدی معین: خیلی وقته که با خودم تنها نشدهم، آنقدر که تو خلوت خودم احساس غربت میکنم. هنوز آنقدر با خودم صادق نشدهم که جلوی آینه گریه کنم. حرفایی هست که حتی به خودم نمیگم. چقدر باید دیگران رو از خودم راضی نگه دارم وقتی خودم از همه دلگیرم؟ این روزها شدهم یه آدمی که جای خالیش معلومه اما بودنش رو خیلی، کسی نمیفهمه... اما چهکار میشه کرد؟ از خودم که نمیتونم فاصله بگیرم، هر چقدر هم که تند راه برم، جایی باید برگردم و به خودم
بیام.
بهاره عاطفی، 22 ساله از اهواز: خاطرات لخته شده در آخرین عکس سیتیاسکنم بخوبی دیده میشود! دکترها زنده بودنم را معجزه میدانند! قرار است جراحی کنند تمام بودنهایت را و خالیام کنند مرا از تو! بیشک برای جراحی خاطراتم رضایت میدهم تا تویی نباشد که خاطرم را بیازارد.
احسان رستمی از ملایر: اگه دلت سنگ شد و خواستی چشمات رو به روی من ببندی، بهم بگو. هر وقت حضورم برات حرمت نداشت، دلت دیگه دوستم نداشت، بهم بگو. اگه یه راهی بود باور کنی غرق توام بهم بگو ولی هرگز نگو دلنگران و بیقرارت نباشم. اگه میبینی کملطفیها و زخم زبونات، کممهریها و بیوفائیات کارگر نمیافته و حریف دل بیرقیبم نمیشه، من رو ببخش. اگه به تو نمیشه دل نبست، اگه نمیشه از تو دل برید، من رو ببخش. اگه مث من هیشکی، همیشه، از نبودت این همه کلافه نیست من رو ببخش... زمانه بهانه است، نگاهت را زندگی میکنم.
ارس 144: گاهی یاد تو چنان لبخندی مرموز بر لبانم مینشاند که اطرافیان در حسرت این دل خوش من میمانند و در تقلا تا بتوانند این لبخند مرموز من را تحلیل کنند، اما به آنها نخواهم گفت که یاد تو من را دلشاد میکند تا چشمان حریص و تنگنظر آنان شورشورانه باعث از بین رفتن این سرخوشی نشود. اگر آنها بدانند که فقط یاد تو، فقط یاد تو، فقط یاد تو من را به این اغمایی از خوشی میبرد، حتماً خواهند گفت اگر او را ببینی چقدر دیدنیتر خواهی شد! من چطور متشکر نباشم از تو که سر منشأ همه این خوششدنهایی؟
زینب احمدی از بام ایران: من از زلالی اشکهای ابر و باران مینویسم، از قلب گرم و مهربان خورشید، از روشنی چشمان ستاره و از نگاه عاشقانه مهتاب. من از اندیشه بیکران دریا مینویسم و از سخاوت باشکوه آسمان، از عطر لبخند نسترنها و احساس پاک یاسمنها. من از دستهای پرسخاوت درخت سیب مینویسم و از خوشههای پرامید انگور، از کوچ زیبای پرستوها و صدای پرواز بال کبوترها.
باز سر و کله ابوالدوغی ماستبند پیدا شد! میگه: خب؟ حالا این همهم نوشتی...! آاااخرششش؟! نتیجهش؟ پندی، عبرتی، حرفی که به کار آید...؟ (ولش کن! ناراحت نشیهاااا... این ابوالدوغی ماستبند حرفای آبدوغ خیاری زیاد میزنه! عوض ناراحتی، محتوای حرفش رو بگیر و برا اینکه پوزش رو همچی درست و حسابی بزنی، یه چی بنویس بهتر و بدون ایرادتر، خودم میبرمش وسط صفحه چاپ میکنم چشاش دو تا شه... ها...؟ دِ نه دِ! سوتی و گافی در کار نیس... آخه ابوالدوغی یه چش داره فقط! وقتیام تعجب میکنه عوض اینکه چشاش چار تا شه دو تا میشه! نخند! ئح! نقص چشم دیگران خنده داره؟ خوب بود خودت پنش تا دماغ داشتییییی رو صورتت؟! با پنش تا چسب زخم روش؟!!)
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)