پد ربزرگ محکم د ستهای پسرک را گرفت و با لبخند ی مهربان او را به سمت د ر برد ؛ د ستهای بزرگ و مهربان پد ربزرگ چنان حسی د ر پسر کوچولو ایجاد میکرد که گویی د یگر هیچ مشکلی د ر د نیا نمیتوانست او را آزار د هد .
پسرک د یگر نمیتوانست کاری کند و ناچار بود از خانه خارج شود . تا آن لحظه هم خیلی سعی کرد ه بود کسی اشکهایش را نبیند ولی وقتی پایش را بیرون گذاشت، قطرههای اشک لباسش را خیس کرد و حسابی حال او را تغییر د اد . د ر تمام طول راه با موهایش بازی کرد و سنگهای وسط جاد ه را محکم به اطراف اند اخت. عصبانی بود و حس میکرد ماد رش اصلا او را د وست ند ارد . چرا باید به مد رسه میرفت؟ وقتی خود ش میتوانست بخواند و بنویسد ، چه د لیلی د اشت از کس د یگری کمک بگیرد ؟ از همه بد تر اینکه وقتی پد ربزرگش همه چیز را مید انست، چرا باید برای یاد گرفتن موضوعات جد ید به مد رسه میرفت؟
خواهرش که د و سال از او بزرگتر بود ، همیشه میگفت برای اینکه بتواند بخواند ، بنویسد و اعد اد را با هم جمع کند لازم است به مد رسه برود ؛ اما پسر کوچولو که همه این کارها را بلد بود !
صد ها سوال مختلف د ر ذهن تامی وجود د اشت؛ سوالاتی بد ون جواب. اما اگر جوابی هم برای آنها پید ا میکرد د یگر فاید های ند اشت؛ چون حالا سر کوچه مد رسه بود ند و تا د ر مد رسه چند قد می بیشتر فاصله ند اشتند . با هر قد می که به مد رسه نزد یکتر میشد ند ، بد ن تامی بیشتر میلرزید و ترسش شد ید تر میشد . د هانش خشک شد ه و حسابی وحشت کرد ه بود . بچههای د یگر را مید ید ؛ بعضیها میخند ید ند ، بعضیها هم خیلی خوشحال نبود ند ، اما همه آنها با پد ر و ماد رشان خد احافظی میکرد ند و تنهای تنها وارد حیاط مد رسه میشد ند .
تامی هم برخلاف میلش، د ست پد ربزرگ را رها کرد و تنها رفت. د اخل حیاط ترسش بیشتر شد ه بود ؛ همه معلمها و مسوولان مد رسه را به شکل آد مهایی د راز و خیلی بزرگ مید ید ؛ کسانی که بیشتر شبیه موجود ات افسانهای بود ند و اصلا شباهتی به انسان ند اشتند .
چند د قیقهای گذشت تا بالاخره کلاس تامی مشخص شد . روی صند لی سوم اسم او را نوشته بود ند و باید همانجا مینشست. به محض اینکه نشست و کتابهایش را د رآورد ، خانم معلم هم وارد کلاس شد . خانم معلم لاغر بود و عینکی. عینکش تامی را بیشتر میترساند . وقتی خانم معلم تامی را نگاه کرد ، پسر کوچولو با خود ش فکر کرد همه چیز تمام شد ؛ الان این معلم لاغر و بد اخلاق، من را کتک میزند و حسابی تنبیه میکند .
برای همین با صد ای بلند شروع کرد به گریه کرد ن. تامی گریه میکرد و منتظر بود خانم معلم او را از کلاس بیرون کند . اما خانم معلم نزد یک میز تامی آمد . ایستاد ، او را نوازش کرد و سعی کرد کمی آرامش کند . بعد هم به همه بچهها گفت بهتر است روز اول را به حیاط بروند و کمی با هم فوتبال بازی کنند .
آن روز تمام شد و پد ربزرگ آمد تا تامی را با خودش به خانه ببرد . تامی میخند ید . خوشحال بود و با چند نفر از بچههای مد رسه هم د وست شد ه بود . تامی وقتی پد ربزرگ را د ید ، با خند ه گفت: «بابابزرگ، مد رسه بهترین جای د نیاست.»
حالا 25 سال از آن روز میگذرد و آقای تامی هانسون بهترین معلم د انشآموزان ابتد ایی منطقه است. تامی هنوز هم آن معلم لاغر و عینکی را به یاد د ارد ؛ معلمی که او را عاشق د رس خواند ن کرد ؛ معلمی که اگر روز اول گریه تامی کوچولو را ناد ید ه گرفته بود ، امروز هم آقای هانسون نمیتوانست یک معلم موفق و مجرب باشد .
زهره شعاع
authorsden. Com