ماجراهای‌کارآگاه شهاب - قسمت اول

سرقت شبانه

ساعت 2 و 30 دقیقه صبح بود که متهم را آوردند. جوانکی استخوانی و زردرو که نشانه‌های اعتیاد در تک‌تک اجزای صورتش دیده می‌شد.او را به اتهام قتل گرفته بودند.
کد خبر: ۵۰۰۴۹۶

شبانه همراه مردی دیگر به خانه‌ای در شهرری رفته و مجسمه‌ای را دزدیده و مرد صاحبخانه را به قتل رسانده بود. البته خودش قتل را قبول نداشت و می‌گفت کارش فقط دزدی است و در همه عمرش دست به کارد نبرده و از خون و خونریزی تنفر دارد.

سرگرد شهاب آبی به صورتش زد و بعد کار را با خواندن گزارش کلانتری شروع کرد. متهم اسمش حمید و سابقه‌دار بود. موقع فرار از محل قتل، زن صاحبخانه متوجه شده و داد و فریاد راه انداخته و اهالی محل دنبال دزدها رفته و حمید را گرفته بودند اما کسی نفر دوم را ندیده بود، انگار که در سیاهی شب حل شده باشد.

کارآگاه سوالات مقدماتی را پرسید و بعد رفت سراغ اصل مطلب:ماجرای قتل را توضیح بده. خوب و دقیق. طفره هم نرو که اصلا حال و حوصله ندارم.

تا حمید بخواهد دهان باز کند ستوان ظهوری در را باز کرد و داخل آمد. تازه از خواب بیدار شده و چشمانش قرمز بود. سردرد بدی هم داشت.او با نگاه از رئیس‌اش اجازه گرفت و پشت میزش نشست. حمید شروع کرد: من از قتل چیزی نمی‌دانم.

سرگرد به طعنه گفت: حتما کار همدستت بوده، همیشه همین‌طور است. می‌اندازید گردن کسی که فلنگ را بسته.

- نه کار او هم نبوده اصلا ما داخل خانه نرفتیم.مجسمه توی حیاط بود لب پنجره آن را برداشتیم اما تا آمدیم در را باز کنیم و بزنیم بیرون یکی صدایش را انداخت روی سرش، نمی‌دانم اصلا از کجا ما را دید. سرگرد کلافه شد، می‌دانست حمید فعلا مقر نمی‌آید. دستور داد او را به بازداشتگاه ببرند. بعد به ستوان گفت آماده شود تا سری به محل جنایت بزنند.

محل قتل، خانه‌ای حدود 85 متری بود با حیاطی 15 متری. سارقان از دیوار، داخل پریده و به اتاقی که پدرام در آن خوابیده، رفته و او را با چهار ضربه چاقو کشته بودند.جنازه هنوز به همان حالت در اتاق بود. همسر پدرام هم در گوشه‌ای از سالن روی زمین نشسته، سر روی لبه پشتی گذاشته بود و مویه می‌کرد. رختخواب او هم هنوز همان‌طور جلوی در آشپزخانه پهن بود.

او همیشه عادت داشت آنجا بخوابد. شهاب زمان را برای بازجویی مناسب ندید و بار دیگر به اتاق خواب برگشت تا نگاهی به جنازه بیندازد. ناگهان چشمش به فرورفتگی گوشه فرش افتاد، به اندازه مربعی کوچک.تقریبا قرینه آن در طرف دیگر هم همین مربع گود افتاده وجود داشت. در اتاق هیچ مبلی نبود کارآگاه به سالن برگشت و نگاهی به مبل‌ها انداخت. اندازه پایه آنها به اندازه فرورفتگی‌ها بود.جنازه را جا به جا کرده بوده‌اند، اما چرا؟

شهاب به همین سادگی نتیجه گرفت همسر مقتول هم در جنایت دست دارد اما ترجیح داد فعلا به روی خودش نیاورد، البته به دستیارش هم حرفی نزد. ملیحه کمی آرام‌تر شده بود و می‌شد با او حرف زد. کارآگاه سوال زیادی نداشت و فقط می‌خواست ماجرا را یک بار دیگر  بشنود.

ملیحه با صدایی خش‌دار و گرفته، گفت: پدرام همیشه توی اتاق می‌خوابید و من اینجا جلوی آشپزخانه. خواب بودم که یکهو صدایی شنیدم شبیه ناله. اول خیال کردم خوب می‌بینم اما چشمم را که باز کردم دو سایه دیدم که داشتند می‌دویدند. دنبال‌شان کردم و شروع به داد و فریاد کردم. یکی از همسایه‌ها سریع بیرون پرید و یکی‌شان را گرفت اما آن یکی انگار آب شد و رفت توی زمین.

ظهوری پرسید: چه دزدیدند؟

- هیچی یک مجسمه الکی.مجسمه یک اسب.فکر کردند چه تحفه‌ای است.

همه اینها ظاهرسازی بود.اولین بار نبود که زنی با کمک افراد دیگر شوهرش را می‌کشد و وانمود می‌کند، دزد به خانه‌شان زده و خون به پا کرده است. این دفعه هم می‌شد حدس زد ماجرا همین است. احتمالا ملیحه، حمید و آن نفر دوم را برای قتل اجیر کرده، اما موقع فرار آنها، کمی زود داد و فریاد راه انداخته و از شانس بدشان یکی از همسایه‌ها که بیدار بوده سریع بیرون پریده و حمید را گرفته و نقشه‌ها را نقش بر آب کرده بود.

سرگرد دستور داد خانه پلمب شود. از نظر ظهوری نیازی به این کار نبود و فقط کافی بود کمی حمید را در بازداشت نگه دارند تا خماری به جانش بیفتد و آن وقت به قتل اقرار کند البته او اطاعت کرد و کارهای قضایی لازم را انجام داد. ملیحه هم مقاومتی نکرد و فقط یک ساک لباس با خودش برداشت تا به خانه مادرش برود. شهاب صبر کرد تا همه محل حادثه را ترک کنند، بعد کوچه که خلوت شد به دستیارش گفت: همسایه‌ای که حمید را گرفته را صدا کند بیاید توی کوچه تا کمی با هم حرف بزنیم.

- این وقت شب؟

- الان وقتش است.

مرد همسایه حرف خاصی برای گفتن نداشت. بی‌خوابی به سرش زده بود و در حیاط داشت سیگار می‌کشید که صدای فریاد را شنیده و به کوچه دویده بود. بی‌خوابی او همه نقشه‌های ملیحه و دو همدستش را به باد داده و محاسبات‌شان را به هم زده بود.

صبح روز بعد حمید را برای بازجویی به اتاق شهاب بردند. کارآگاه همان اول کار، اتمام حجت کرد: اگر بخواهی طفره بروی و آسمان و ریسمان ببافی کلاه‌مان توی هم می‌رود. اصل ماجرا را بگو و خودت را خلاص کن وگرنه تا روز قیامت هم که شده ولت نمی‌کنم و هر روز باید بازجویی پس بدهی.

مرغ حمید یک پا داشت: من دزدم، نه قاتل.

- دزد چی؟دزد یک مجسمه گچی به درد نخور.خیال می‌کنی نمی‌دانم پشت پرده چه خبر است.

- مجسمه گچی؟عتیقه است. قیمت ندارد. برای یک کلکسیونر خارجی دزدیدمش.

شهاب تقریبا شکی نداشت حمید دروغ می‌گوید ولی از او خواست ماجرا را از سیر تا پیاز تعریف کند. متهم داستانی تعریف کرد که بیشتر به ماجرای فیلم‌های سینمایی شباهت داشت.

- پاتوق من قهوه‌خانه‌ای در خزانه است. یک روز که آنجا بودم قهوه‌چی پاکتی را برایم آورد و گفت یک آقایی داده. توی پاکت یک سیمکارت بود و روی کاغذی نوشته شده بود اگر کار نان و آبدار می‌خواهی سیمکارت را توی گوشی بینداز و منتظر تلفن باش. طرف همان شب زنگ زد و ماجرای مجسمه را تعریف کرد. من هم قبول کردم. دو میلیون تومان به عنوان پول پیش داد البته دستی، گفت اگر به حسابم بریزد بعدا لو می‌رویم.

در قهوه‌خانه بودم که پیک موتورسوار بسته را برایم آورد. همه‌اش تراول صدی بود. من خودم آن شخص را ندیدم و حتی نمی‌دانستم قرار است دو نفری دزدی کنیم.

شب دوباره به همان خط زنگ زد و گفت یکی دیگر هم با من همدست است. بعد شکل و قیافه‌اش و اسم رمز را هم گفت، مرغ سحر قدقد. بعد از این‌که همدیگر را پیدا کردیم رفتیم و کار را انجام دادیم اما موقع فرار من گیر افتادم. قرار بود مجسمه را پیک بیاید و از ما بگیرد و پول‌مان را بدهد. من فقط همین‌ها را می‌دانم قتلی هم در کار نبود.

شهاب پرسید: سیمکارت را چه کار کردی؟

قبل از این‌که برویم توی خانه درش آوردم و شکستم، یعنی طرف این طوری دستور داده بود.

- شماره‌اش چند بود؟

- به خدا نمی‌دانم.

- باید این حرف‌ها را باور کنم؟

- هرچی گفتم عین واقعیت بود.

کارآگاه دوباره دستور داد متهم را به بازداشتگاه برگردانند، باید ملیحه زیرنظر گرفته می‌شد. او تیمی را هم برای این کار مامور کرد. حمید نه همدستش را می‌شناخت و نه سفارش دهنده سرقت را. داستانش هیچ پایه و اساسی نداشت و نمی‌شد آن را باور کرد. احتمالا دیشب تا صبح نخوابیده و این سناریو را طراحی کرده بود.

شاید اصلا مرد دومی در کار نبود چون همسایه کسی را به غیر از حمید ندیده بود و فقط حمید و ملیحه ادعا می‌کردند دو مرد در این کار دست داشتند. احتمالا می‌خواستند آنها را گمراه کنند. شهاب گیج شده بود. چطور می‌توانست حمید را وادار به اعتراف کند؟ ملیحه را چگونه می‌شد به دام انداخت؟ به حیاط رفت تا کمی قدم بزند و فکرش را متمرکز کند.

علیرضا رحیمی‌نژاد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها