سرگرد شهاب و دستیارش ستوان ظهوری وقتی به محل حادثه رسیدند که تیم بررسی صحنه جرم و پزشکی قانونی تازه کارش را شروع کرده بود. کارآگاه قبل از هر کاری نگاهی به جنازه که میان زمین و سقف تاب میخورد، انداخت. مردی بود بلندقد، تو پر و تا نیمه سر تاس. لباس راحتی به تن داشت و ظاهرا از چهارپایه پلاستیکی سفید رنگ حمام برای بالا رفتن از سکوی مرگ استفاده کرده بود. جسد را پسر تازهداماد هرمز و ماموران کلانتری پیدا کرده بودند. امیر چند روزی میشد از پدرش خبر نداشت. برای همین نگران و مضطرب به خانه او آمده اما با در بسته مواجه شده و از همسایهها پرس و جو کرده بود. کسی هرمز را در چند روز گذشته ندیده و صدایی از خانهاش نشنیده بود. به همین علت امیر پلیس را خبر کرد و بعد هم ماموران در را شکستند و داخل خانه که شدند از بویی که پیچیده بود فهمیدند باید دنبال مردار بگردند و اینگونه بود که جسد در برابر چشمانشان ظاهر شد.
شرایط روحی امیر برای بازجویی مناسب نبود. بنابراین کارآگاه سراغ افسر تجسس کلانتری رفت تا ببیند او چه در چنته دارد و به چه نتایجی رسیده است. مامور جوان تقریبا مطمئن بود موضوع خودکشی است: «در از داخل قفل و کلید هم رویش بود یعنی نه کسی آمده و نه کسی رفته. پنجرهها را هم بررسی کردم. همهشان بسته بودند. هیچ راه دیگری هم برای ورود به خانه وجود ندارد. هرمز تنها بوده، حالا چرا زده به سرش و این کار را کرده، نمیدانم.»
شهاب همانطور که به حرفهای مامور کلانتری گوش میداد خانه را از نظر گذراند. آپارتمان شیکی بود، مجهز و تر و تمیز. البته روی کانتر آشپزخانه لایه نازکی از گرد نشسته بود که قدمتش به دو یا سه روز میرسید، یعنی از همان زمان مرگ هرمز. مرد میانسال اگر هم خودکشی کرده خیلی باسلیقه بوده و تا دم آخر همه چیز را مرتب و منظم نگه داشته. روی یکی از عسلیها دو قاب عکس بود که در یکی از آنها امیر و دختری جوان دست در دست هم به لنز دوربین زل زده و در دیگری هرمز کنار زنی تقریبا هم سن و سال خودش روی کاناپهای که البته نمونهاش در خانه دیده نمیشد، ژست گرفته بودند.
سرگرد داشت خودش را برای صحبت با امیر آماده میکرد که ظهوری به طرفش رفت و در گوشش چیزی گفت. شهاب بدون اینکه تغییری در چهرهاش ایجاد شود آرام سری تکان داد و دنبال دستیارش به اتاق خواب رفت. پزشک کشیک قانونی از دوستان قدیم او بود و با هم شوخی داشتند، اما دکتر خوب میدانست موقع کار فقط یک چیز اهمیت دارد و آن هم تمرکز است. کارآگاه بخوبی میتوانست به او اعتماد کند و نظریه اولیهاش را تقریبا قطعی و حتمی بداند. دکتر جای شیار را روی گردن هرمز به سرگرد نشان داد و بعد به میله فلزی نازکی که بیشباهت به آنتن رادیوی ماشین نبود و دو سه کبودی دور گلو و پشت گوش راست متوفی اشاره کرد و با لحنی قاطع و مطمئن گفت: «قتل است. خفهاش کرده و بعد هم جنازهاش را دار زدهاند.»
شهاب همچنان ساکت بود و به جای تماشای پیکر مقتول به پنجره اتاق خواب زل زده بود. پنجره کشویی بود و هرچند از بیرون باز نمیشد، اما بستناش کار سادهای بود، البته به این شرط که کسی بال داشته باشد و بتواند تعادلش را روی هوا حفظ کند. کارآگاه احتیاج داشت دور و برش خلوت باشد اما فعلا نمیتوانست به خواستهاش برسد. به سالن پذیرایی برگشت و در مبلی که رویش پارچه سفید کشیده بودند فرورفت و منتظر ماند تا هر وقت کارهای دیگران تمام شد او آستینهایش را بالا بزند. در این میان امیر یکی دوباری سعی کرد به او نزدیک شود و سر صحبت را باز کند، اما قیافه شهاب چنان بیاعتنا و سرد بود که جوان به خودش جرات نداد و ترجیح داد به اشک ریختن و مویه کردن ادامه بدهد. او تازه داماد بود و همین دیروز از ماه عسل برگشته بود و اصلا انتظار نداشت تمام آن خوشیها اینطور به کامش زهر شود. از دو سال قبل وقتی مادرش از سرطان فوت شد، پدر غصهدار و افسرده شده بود و همیشه به کنایه میگفت: «در این دنیا فقط یک کار دارم و آن هم پوشاندن لباس دامادی به تن توست. بعد میتوانم با خیال راحت پیش مادرت بروم.» یعنی منظور او از این حرف، تصمیمش برای خودکشی بود؟ امیر طی 2 سال گذشته اصلا به چنین موضوعی فکر نکرده بود.
بالاخره کار بچههای بررسی صحنه جرم تمام شد و بساطشان را جمع کردند. جنازه را هم در کاور مخصوص گذاشتند تا به پزشکی قانونی ببرند. خانه داشت خلوت میشد و حالا فقط این صدای ضجههای امیر بود که مثل تیغ بر گوش و مغز حاضران فرو میرفت. ستوان ظهوری در این مدت بر تمام مراحل کار نظارت کرده و نکات ضروری را هم نوشته بود تا چیزی فراموش نشود. او هم میدانست این پرونده از آن معماهایی نیست که براحتی حل شود. قاتل مثل شبح از در رد شده، هرمز را کشته و بعد دوباره بخار شده و فرار کرده بود.
شهاب بعد از خلوت شدن خانه، سراغ امیر رفت و با او مشغول صحبت شد. جوان که تا آن لحظه تصور میکرد پدرش خودکشی کرده است وقتی کلمه قتل را شنید چند لحظهای سکوت کرد، طوری که انگار خبری ناگهانی و غیرمنتظره به گوشش خورده است. البته واقعا هم همینطور بود. جوان از مراودات پدرش زیاد خبر نداشت. هرمز در کار بلور بود و زیاد با کسی قاطی نمیشد و در کل اهل معاشرت نبود. حتی فامیل هم از او گلایه داشتند. امیر واقعا نمیتوانست کسی را به عنوان مظنون معرفی کند بخصوص در هفت هشت ماه گذشته تمام هوش و حواسش به ازدواج خودش بود و توجه کمتری به پدر داشت. شهاب وقتی دید از امیر سرنخی بیرون نمیآید ستوان را مامور کرد به بقیه حرفهای جوان گوش بدهد و خودش سراغ پنجرهها رفت تا آنها را وارسی کند. قفل بودن در از داخل فقط یک احتمال را باقی میگذاشت آن هم ورود و خروج قاتل از پنجره بود، اما هیچکدام از پنجرهها هم از بیرون باز نمیشدند.
شهاب بعد از چند دقیقهای برانداز کردن اوضاع بالاخره به این نتیجه رسید که چارهای ندارد جز اینکه سری به پشت بام بزند. حدسهایی زده بود و برای مطمئن شدن باید همه چیز را از نزدیک میدید. او، ستوان و امیر به پشتبام رفتند. قسمتی که بالای پنجره اتاق خواب بود سه دیش ماهواره جا را تنگ کرده بود، اما میلهای در زمین جوش داده شده بود که قاتل براحتی میتوانست طنابش را به آن گره بزند و از آنجا وارد آپارتمان طبقه پنجم شود. رسیدن به پشت بام و فرار از آنجا هم کار خیلی راحتی بود، چون خانه کناری هنوز نیمهساز بود و خیلی راحت میشد از آنجا رفت و آمد کرد. شهاب به دستیارش دستور داد از تمام کارگران ساختمان کناری تحقیق کند چهبسا قتل زیر سر آنها باشد. البته بعید به نظر میرسید چنین افرادی اینطور زیرکانه مرتکب جنایت شوند.
مشکل باز نشدن پنجره از بیرون هنوز در ذهن کارآگاه بر قوت خودش باقی بود که امیر مشکل را حل کرد: «پدرم عادت داشت شبها پنجره اتاقش را باز میگذاشت.»
سه مرد در حال صحبت بودند که یکی از همسایهها خودش را به پشت بام رساند. ظاهرا آنها جلوی دیش او ایستاده بودند و سیگنال قطع شده بود برای همین آمده بود تا ببیند چه خبر است. اول ترسید اما برخورد متین ظهوری را که دید، دلش قرص شد و گفت: «سه روز پیش نمیدانم چه شد که تنظیم دیشهایمان به هم ریخت. باد نمیآمد. احتمالا کسی به آنها خورده بود الان هم خیال کردم همینطور شده است.»
سه روز پیش؟ شهاب از خودش پرسید درست زمان قتل خراب شده بود. دیگر شکی وجود نداشت قاتل از پشتبام راه خودش را باز کرده و موقع عبور و مرور به دیشهای ماهواره خورده و تنظیم آنها را به هم ریخته است.
علیرضا رحیمینژاد
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)