ایرانی مزدور

زمانی که عزیز مجروح می شود، او را به عقب می برند و جراحت پایش را پانسمان می کنند و به دنبال آمبولانس می روند تا او را به عقب برگردانند. در آن هنگام یک رزمندۀ موجی را به آنجا می آورند و با او تنها می گذارند. آن رزمندۀ موجی با دیدن عزیز خون جلوی چشمانش را می گیرد، بلند می شود و با فریاد می گوید: عراقی پست می کشمت!
کد خبر: ۴۹۴۳۲۹

عزیز رزمنده ایست که از فرط سیاهی در شب دیده نمیشود. در یکی از عملیات ها، بعد از سقوط خرمشهر، وی مجروح می شود و او را به عقب منتقل می کنند. روزی تعدادی از همرزمان عزیز، برای دیدن او روانۀ بیمارستان می شوند. وقتی به اتاقی که پرستار آن ها را راهنمایی می کند می روند، سه بیمار را می بینند که دو نفر آن ها غریبه است و یکی هم سر تا پایش باندپیچی است.

یکی از بچه ها می گوید که شاید اتاق را اشتباه آمده اند. ناگهان آن مجروحِ سرتاپا باندپیچی، شروع به سر و صدا می کند. بچه ها فکر می کنند که حتماً موجی است و یا اینکه زیر تانک مانده است که اینگونه داغون است! پرستار وقتی متوجه سردرگمی بچه ها می شود به مجروح سر تا باندپیچی اشاره می کند و می گوید مگر دنبال ایشان نیستید؟ همۀ بچه ها با تعجب سر تخت عزیز می روند.

عزیز با صدایی غصه دار می گوید: حالا دیگه مرا نمی شناسید؟ یکی از بچه ها به شوخی می گوید که یه ترکش به پا خوردن که این همه دستک بندک نمی خواهد!

عزیز می گوید: اتفاقی برایم افتاده که ترکش خوردن در مقابل آن ناز کشیدن است! سرانجام با اصرار زیاد بچه ها، عزیز ماجرا را تعریف می کند.

زمانی که عزیز مجروح می شود، او را به عقب می برند و جراحت پایش را پانسمان می کنند و به دنبال آمبولانس می روند تا او را به عقب برگردانند. در آن هنگام یک رزمندۀ موجی را به آنجا می آورند و با او تنها می گذارند. آن رزمندۀ موجی با دیدن عزیز خون جلوی چشمانش را می گیرد، بلند می شود و با فریاد می گوید: عراقی پست می کشمت!
هر چه عزیز در آن شرایط کمک می خواهد، کسی آنجا نیست که به دادش برسد؛ تا اینکه سرباز بعد از کتک زدن زیاد، خسته می شود و به خواب می رود.

یک ساعت بعد به جای آمبولانس یک وانت می آید و عزیز را به همراه آن سرباز موجی به بیمارستان اهواز منتقل می کند. بعد از رسیدن به اهواز دوباره حال سرباز خراب می شود و به مردمی که در اطراف بیمارستان ایستاده اند و صلوات می فرستند و شعار می دهند، می گوید که این یک مزدور عراقی است و دوستان مرا کشته است.

این دفعه چند قل چماق به کمک سرباز موجی می آیند و دیگر جای سالمی در بدن عزیز نمی ماند. او با فریاد می گوید که ایرانی است که این کار او، اوضاع را بدتر می کند و پیرمردی از آن بین می گوید که این منافق، فارسی را هم می داند...

همانطور که عزیز جریان را برای بچه ها تعریف می کند، بچه ها به همراه آن دو بیمار بستری در اتاق از شدت خنده چشمانشان پر از اشک می شود. ناگهان پرستار با اخم وارد می شود و می گوید که برای عیادت آمده اید یا خندیدن؟ در آن هنگام یک نفر با لباس بیمارستان وارد می شود و می گوید: عراقی مزدور می کشمت! و عزیز ناله کنان می گوید: بچه ها خودشه، ترا به خدا مرا از اینجا نجات دهید! (نوید شاهد)

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها