وقتی میخواست جلوی آینه موهای حنایی بلندش را شانه کند، گیج میشد و نمیفهمید موهای کدام سر را شانه کند. ننه بزرگ فکری کرد و رفت بازار. یک آینه خوب و سالم خرید و آمد خانه. آینه جدید را گذاشت لب تاقچه. آینه قدیمی با دیدن آینه جدید و ننه بزرگ غصهاش گرفت و ترکهایش بیشتر شد.
ننه بزرگ که خیلی مهربان بود دلش سوخت. فکری کرد و آینه قدیمی را برد توی حیاط و گذاشت لب حوض و گفت: تو از این به بعد آینه حیاط باش. آینه خندید. آینه حیاط بودن خیلی خوب بود. اصلا حوصلهاش سر نمیرفت.
از آن روز به بعد حیاط خانه ننه بزرگ پر از کلاغ و گنجشک شد.
گنجشکها و کلاغها ده تا ده تا توی حیاط میچرخیدند و جیک جیک و قار و قار میکردند و خودشان را توی آینه نگاه میکردند. ننه بزرگ هم توی اتاق جلوی آینه جدید موهای حنایی بلندش را شانه میکرد.
لیلا خیامی
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)