خانه بروبچه‌ها

دلیل‌تراش

کد خبر: ۴۹۲۱۹۵

قصه فقط کلیدی نیست که هرز شده و قفل را باز نمی‌کند. قصه، نظریه‌های فروید و نقشة انگلیسی‌ها نیست! اصلا چرا [دارم] کلید می‌کنم به کلیدی که دیگر نمی‌خواهد کلید باشد؟ قصه، لحظه‌هایی‌ست که من به همه چیز کلید می‌کنم؛ حتی به ظرفهای نشُسته... با آن‌که در حیطة وظایف و تخصصم نیست! اما دست‌کم ده الی دوازده «تز» اصولی، عملی، علمی، فرهنگی، اجتماعی، روان‌شناسانه و... راجع به نحوة شستن ظروف دارم! ...و بقیه را ناشی می‌بینم! حتی تو [را]، تویی که خسته، منتظری من بیایم، بنشینم، بگویی، بشنوم، به تو حق بدهم، تظاهر کنم که تو را می‌فهمم، بگویم، بخندیم... تا دلیلی نباشد، که دلیلی پیدا کنی برای رفتن!

چسب زخم

بقال‌الشعرا

کلماتم را برای «منظم شدن» به صف چیده‌ام و یکی یکی بر ترازو کشیده‌ام که از «وزنشان» مطمئن شوم! خود نیز «همردیف» با کلمات در انتهای جملاتم می‌نشینم تا تاوان شاعر بودنم را پس دهم. دیگر نوشته‌های منظوم و موزون من دست کمی از شعر ندارند...

شلوار مکعبی

سهراب سپهری زنگ زده می‌گه: «ببخشید این با یه همچی شلواری، پاسبونه؟»! می‌گم: «نه بابا... اون زمونِ شما بود که پاسبونا شاعر بودن، زمونة ما شاعرا دربه‌در دنبال یه لقمه نونن!» نم‌دونم دیگه... اگه جواب بهتری داری بگو تا موبایلش آنتن داره بش بگم! (خودمونیم، مفاهیم رو خوب جفت و جور کرده بودی؛ آفرین)

تلخ و شیرین

وقتی تمام ثانیه‌ها به راههای نرفته می‌اندیشید و تو گره‌گره، تمام آسمانهایت را به ریسمان این حادثة عجیب می‌بافتی، هیچ بارانی، حتی، پیالة دستان سبز را پر نکرد.

مست اشکهای نبودنت/ ناتوان شدم/ و نشستم/ اما.../ نمی‌دانم به کدامین نیکی ناکرده/ روزی برق نگاه مرگ/ آیینه‌ای شد به روی حقیقتی.

تلخیِ پایان این قصه، ارزانی یک میلاد دوباره!شبنم اطهری از بروجن

چنان عشقیم، آرزوست!

1-تو در کجای این زمین ایستاده‌ای؟ از چه رو از من گریزانی؟ حرفت را به من بگو، دستت را به من بده، برای رسیدن به نقطة رهایی با من همراه شو. نگو دیره، نگو فرصتی نیست. برای تازه شدن، برای تولدی دیگر، همیشه وقت هست.

2-فردای من و تو می‌تواند از عشق سرشار شود. بودن آدمی می‌تواند به اخلاص برسد. صدای تو می‌تواند صدای سبزِ خواهش باشد. تو از عشق ابدی سرشار شو، در این شب به فردای پر امید سلامی دوباره کن، ترنم باران می‌شویَد زشتیها را. برای تو می‌خوانم، برای تو می‌مانم. عشق اگر باشد و به دوست داشتن برسد، همة زیباییها را در خود نگه می‌دارد.

ا.ب.گلشن

آففففریییین! عوض ساعت شنی، رفتی دنبال هندونه شیرین‌هاااا! ینی یکی از ویژگیهای «عشق به شرط چاقو» رو بالاخره پیدا کردی. حالا بگو بینم... تعریف و طبقه‌بندی و ویژگیهای دوست داشتن چیه؟ هوم؟ اگه اینا رو هم درست تشخیص بدی، می‌شه گفت یه زندگی قرمز و شیرین و آبدار برا فصل گرم زندگیت پیدا کردییییی (دیگه چطو راهنمایی کنم خُ؟ کلید طلائیه‌هاااا... زیرش خط بکش، نکته کنکوری محسوب می‌شه‌...!)

خیس نشی باباجون!

صدا زدم تو را و بیدرنگ باریدی/ به صحن بایر دلم قشنگ باریدی!/ من از تبار تشنگان باده‌پیمایم/ تو مست‌تر به غنچه‌های تنگ باریدی/ تو هم برای نَشو گل به خاک می‌باری،/ و تا اثر کنی به قلب سنگ باریدی.../ ز بستر نوازشت غزل رسد به گوش/ تو بر سکوت دل به ساز و چنگ باریدی.

یُمنا از مشهد

هوای شهر شمام همچی بدجوووور چتریه‌هاااا...! خیام یه اس.ام.اس داده به من، یه ساعته هی داره التماس درخواست می‌کنه دایورت و ریپلی‌ش کنم به تو! ببین چی نوشته: تو کز تبار تشنگان باده‌ای عزیز من!/ چرا به زیر چتر، حال ساده‌ای عزیز من؟/ هواشناس شهر ما مضارع است و گفت: «ببین!/ ...بدو برو یه چتر بیار که خیس نشی عَ‌ییییز من!» خیامه دیگه... دندوناش افتاده، عزیز رو می‌گه: عَ‌ییییز!

دنیای صفر و یکی

واااای، عجب سرعتی، چه میییی‌کنه این سرعت! نمی‌دونم معنی سرعت واسه‌م تغییر کرده یا این چیزایی رو که می‌بینم حقیقته. درسته... مث این‌که حقیقته ولی نمی‌دونم چرا همه چیز رو سیاه و سفید می‌بینم! دیگه مغزم نمی‌تونه این سرعت سرسام‌آور رو تجزیه و تحلیل کنه... وااای...

آخه چی می‌شد هر شب خواب اینترنت می‌دیدم؟ [بااااور کن] به [یه] سیاه و سفیدش هم راضی‌ام!

مجید از نوشهر

(مجیییید... دلبندم! گمونم اونقد آرزوی سیاه و سفیدش رو داشتیییی که الان دیگه سیاهیهای چاپ رو هم سفید می‌بینی! یه دقتی خُ... چش‌پزشکیییی... چیزی آخه...! نشونی ایمیل هر شماره داره چاپ می‌شه توی صفحه... ببیییین... اون‌جا که می‌گه: پرندگان خیالتان... به‌به... حالا از اون ور چاپار... اه‌اه... ئوه‌ئوه... ایح‌ایح!)

از باب اطلاع

دیروز از فرط بی‌حوصلگی سری به کتابخانة کوچک اتاقم زدم. کتاب شعری برداشتم. جمله‌ای در یکی از شعرها توجهم را جلب کرد: «برخی از انسانها تنها جهت اطلاع به دنیا آمده‌اند و صرفاً هیچ‌گونه ارزش دیگری ندارند». به نظر جمله‌ای جالب و قابل توجه بود. شاید من خود یکی از این انسانها باشم که صرفاً جهت اطلاع به دنیا آمده‌ام[...].

راهم را گم کرده‌ام. [...]چاره‌ای نیست؟ هست! ما به دنبال راه آن نیستیم. همه چیز را به دست قسمت و تقدیر سپرده‌ایم. بهانة خوبی است نه؟

عاطفه سوری، 27 ساله از کرج

پس تو راهت رو گم نکردییییی... یخده همچی یا گییییج می‌زنی! یا تنبلی می‌کنی! دیگه یکی توی خواب واس خودش لالایی بگه... آاااخرشهههه! (بهونه می‌گیری هاااان؟!)

مختصات تنهایی

گلوم پر از فریاد بی‌صداست؛ فریادی که اگر هم صدایی داشت، کسی قدرت شنیدن و درک اون رو نداشت! کاش می‌تونستم حرف دلم رو حداقل به یکی بگم. تنهایی که شاخ و دم نداره. تنها یعنی من، یعنی تو، یعنی ما... که اگرچه زیادیم و در ظاهر کنار هم اما دلهایمان فرسنگها از هم دورند.

رضوان از کنگاور

شما عنایت بفرماااا... این شاخش... اینم دمش! تازه این‌جاشم یه شیکم داره به این گندگی!! نِم‌بینی؟!

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها