حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
وی خطاب به دانشجویان گفت: شما به ضیافت اندیشه آمدهاید که پس از آن وارد ماه رمضان میشویم. ما هم به جبهه و یک مهمانی رفته بودیم و اعتقاد ما این است که این برنامه مهمانی در مهمانی ضیافت اندیشه می شود.ضیافت اندیشه خروجی مناسبی داشته است ما مانند آن هشت سال پشت در بهشت خدا را نفهمیدیم که ما را بیرون کردند و این زمان یک ماهه ماه مبارک رمضان هم تمام میشود.هر کسی اگر چیزی به دست آورد خوب استفاده می کند.
من در این چند روز کتابی را در خصوص بچههای اسیر مطالعه میکردم که متوجه شدم بچههایی که اسیر شدند یک سبک زندگیای داشتند که همان مشکلی است که همه ما با آن مواجه هستیم. در آن کتاب خواندم که رزمندهای در حال نماز و به قنوت ایستاده بود که عراقیها به پشت در این اردوگاه آمدند و با باتوم به نردههای آهنی میکشیدند و میگفتند نمازت را تمام کن در حالی که آن بچه در حس خودش بود و نماز میخواند عراقیها وارد اردوگاه شدند و اطراف این اسیر چرخیدند و نگاهش کردند که چرا نماز و قنوتش را نمیشکند.
نماز این اسیر تمام شد و عراقیها دو دست او را به پنجره اردوگاه بستند و با باتوم و میلگرد آنقدر زدند تا مچهای دو دستش شکست. سپس رهایش کردند و فردا صبح دوباره روی دستهای شکستهاش ضربه زدند و آن را خرد کردند و سپس دستش را باز کردند.
آن رزمنده به گوشه اردوگاه آمد و به نماز ایستاد. عراقیها پس از پایان نماز او را به سمت فاضلاب دستشویی بردند و گفتند که وارد فاضلاب شود که نپرید و سپس هلش دادند و سرش را با چوب زیر فاضلاب کردند و سپس آن را بیرون کشاندند. تمام این شکنجهها به خاطر یک دو رکعت، قنوت و نماز بود.
در آن کتاب نوشته شده بود: ما را با یک کامیون به بصره آوردند و یک بازجویی ساده انجام دادند. من هم که دست و پایم ترکش خورده بود در یک بیابان خالییمان کردند و شکم و صورت ما روی زمینی که منطقه آن حصارکشی شده بود قرار گرفت.
دیدم که کنار من یک رزمندهای در حال درد کشیدن است. پرسیدم چی شده است؟ و احساس کردم که یک ترکش به پشت او وارد شده که داد و فریاد کردم و یک عراقی با یک جعبه آچار آمد و یک درفش کفاشی که در آن بود را بیرون آورد و با هم درفش پیراهن و زخم آن رزمنده را پاره کرد.
سپس انبردست را از داخل جعبه خارج کرد و با آن ترکش را گرفت و پیچاند و از داخل نخاع و ستون فقرات آن رزمنده را بیرون کشید و در آن لحظه تمام بچههایی که صحنه را دیدند ذکر یا قمربنیهاشم میگفتند و آن رزمنده که سن زیادی هم نداشت دستش را در دستان من میفشرد و آخ نمیگفت تا داغ به جگر عراقیها بگذارد سپس عراقی پیراهنش را که کثیف بود بر روی زخمش انداخت و رفت. از او پرسیدم که خوبی؟ که من را نگاهی کرد و چشمانش را بست و شهید شد. عراقیها او رامقداری آن طرفتر در یک چاله انداختند و رفتند.
آنچه در جبهه گذشت یک جمله بیشتر نبود. یک عده اسیر تکلیف بودند، یکسری مست لیلی جماران بودند و تا مست نشوی کار حل نمیشود.
بعضی اوقات خاطرات را که برای بچهها تعریف میکنیم میپرسند حاج آقا راستی جنگ بوده؟ افسانه است؟ راست است؟
"علی فردپور" برای روحیه دادن به رزمندهها روی خاکریز رفت و اذان گفت و همین رزمنده در عملیات چنگوله، مهران و عاشورای 2 تیر خورد و مفقود شد و استخوانش هم پیدا نشد.
برای هر نفری بین خود و خدایش در هر مقام و ادبیاتی یک لحظه، پشت خاکریز گرفتار میشود که باید اذان بگویی حتی به انجام یک ثواب. ترک گناه و یا دل دادن به امام زمان (عج) باشد.
یکی دنبال جنازه میدوید تا تابوت شهید گمنام را بگیرد پرسیدم: برای چه میخواهی؟ گفت: مادرم گفته تابوت شهید گمنام را به خانه بیاور.
پرسیدم: برای چه میخواهی ببری؟ جواب داد: مادر من 95 سالش است و فوق تخصص قرنیه چشم دارد. به من گفت دنبال این شهیدان گمنام برو و زمانی که شهیدی را دفن کردند تابوتش را برایم بیاور زیرا ما ارامنه رسم داریم که ما را با تابوت در قبر بگذارند. مادرم گفت اگر میشود جنازه مرا داخل تابوت یکی از شهدا بگذارید.(ایسنا)
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....