تلاش‌های من و «نونا» بی‌فایده بود

اندرو جابف مرد 30 ساله‌ای است که به اتهام مشارکت در قتل نامزدش نونا رایت 27 ساله دستگیر شده است. او متهم است نامزدش را در شرایطی قرار داده که به سویش شلیک شده و جانش را از دست داده است.
کد خبر: ۴۸۹۱۱۳

«برای زوجی که می‌خواهند زندگی مشترکی را آغاز کنند یکی از مهم‌ترین لوازمات زندگی پول است. تا زمانی که به اندازه لازم در‌آمد نداشته باشی که خانواده‌ای را بچرخانی آن ازدواج و وصلت محکوم به شکست می‌شود. می‌دانم که برخی می‌گویند تنها عشق است که حرف اول را می‌زند، اما حقیقت چیز دیگری است. من و نونا باید پول جمع می‌کردیم تا به خواسته‌هایمان برسیم. قرارمان این بود که برای آینده‌مان هر کاری که لازم شد انجام دهیم و از هیچ تلاشی فروگذار نکنیم. هیچ کدام‌مان خانواده‌ای نداشتیم که از ما حمایت کنند، بنابراین خودمان بودیم که باید زندگی را می‌ساختیم. علاقه‌ای که به نامزدم داشتم باعث شده بود از همه کارهای خلافی که تا آن زمان کرده بودم عقب بنشینم. او مرا قانع کرده بود که برای به دست آوردن پول راه بهتری به‌جز فروش مواد مخدر به جوانان هم هست و من هم آن را پذیرفته بودم.»

اندرو جابف مرد 30 ساله‌ای است که به اتهام مشارکت در قتل نامزدش نونا رایت 27 ساله دستگیر شده است. او متهم است نامزدش را در شرایطی قرار داده که به سویش شلیک شده و جانش را از دست داده است. مرگ نونا برای اندرو که در تدارک ازدواجشان بود و نقشه‌های بسیاری برای آینده‌شان داشت شاید سنگین‌ترین خسارتی بود که برای اشتباهش پرداخت؛ اشتباهی که نه‌تنها زندگی آزادانه‌‌اش را گرفت، بلکه شریکی را که او بعد از سال‌‌ها تنهایی پیدا کرده بود به کام مرگ فرستاد. با رای دادگاه اندرو به 30 سال حبس محکوم شده و در این مدت نیز حق درخواست تجدیدنظر ندارد.

بهترین اتفاق زندگی

«وجود نونا بهترین اتفاق زندگی‌ام بود. وجودش باعث شده بود که احساس کنم زنده هستم و دوست دارم روزهایم را به بهترین شکل سپری کنم. او برادری 15 ساله داشت که در اثر مصرف مواد مخدر سال‌های قبل جانش را از دست داده بود و به همین خاطر مدام به من می‌گفت کسی که از این راه پول دربیاورد قاتلی است که آزادانه زندگی می‌کند. شاید حق هم داشت. در تمام مدت 4 سالی که من در ایالت‌های مختلف آمریکا به فروش مواد مخدر از جمله کراک اقدام می‌کردم هرگز نتوانستم ذره‌ای پول جمع کنم و حتی برای امری مفید خرج کنم. پول مواد انگار از هر پول دیگری در دنیا حرام‌تر بود و خرج کردن آن آسان نبود. وقتی با نونا آشنا شدم از همه چیز خسته بودم، از زندگی بدم می‌آمد و احساس می‌کردم هر چقدر هم که تلاش کنم هرگز موفق نخواهم بود.

واقعیت هم این بود که سختی‌هایی که می‌کشیدم هیچ کدام نتیجه نمی‌داد و درهای بسته یکی پس از دیگری جلویم ظاهر می‌شد. انگار اگر کسی درس درستی نخوانده باشد و خانواده‌ای حمایت‌کننده پشت سرش نداشته باشد محکوم به شکست است. لااقل در مورد من که این‌طور بود و آن را بخوبی در زندگی‌ام احساس کرده بودم. نونا کم‌کم به من آموخت که می‌شود به زندگی مثبت هم نگاه کرد. نتیجه آن این بود که با وجود سخت بودنش هر طور که بود از زنجیره فروشندگان مواد مخدر خارج شدم، اما چون کسی که این کار را بکند از سوی رئیس‌اش محکوم به مرگ است مجبور شدم از شهری که در آن اقامت داشتم خارج شوم.

اعضای گروه و همدستانم هم هرچه را که پس‌انداز داشتم و در منزلم پنهان کرده بودم پیدا کردند و آن را بردند و تهدیدم کردند در صورت پیگیری با مرگ مواجه خواهم شد. از آنجا بود که پشتم دیگر به طور کامل خالی شد و با جیب خالی در این دنیای بی‌رحم رها شدم. نونا مطمئن بود که می‌توانیم زندگی راحت‌تری بسازیم. وقتی راهی ایالت آرکانزاس شدیم مطمئن بودیم برای دو جوان که انگیزه زیادی برای کار کردن دارند کارهای زیادی هست که می‌توان انجام داد. اما عملا این طور نبود و ما هر روز با درهای بسته بیشتری مواجه می‌شدیم؛ درهای بسته‌ای که بالاخره حتی نونا، نامزدم را که برای خرید لباس عروسی‌اش طرحی ساده را انتخاب کرده بود به شخصی تبدیل کرد که تصمیم گرفت هر طور شده آنقدر پول به دست آورد که همه عقده‌های این مدت زندگی‌اش را با آن جبران کند. راهی نداشتیم و باید دزدی می‌کردیم تا هر طور شده پول کمی دست و پا کنیم و بتوانیم عروسی بگیریم و به خانه‌مان برویم.

من و نونا گرچه هیچ کدام‌ اقوامی نداشتیم که بخواهیم برای آنها مراسم بگیریم، اما نامزدم آرزو داشت که لباس عروس به تن کند و در کلیسا دست در دست همسرش بگذارد. من می‌خواستم هر طور که هست این آرزویش را برآورده کنم و حاضر بودم هر کاری که از دستم برمی‌آمد انجام دهم. متاسفانه زمانی که ما وارد بازار کار شدیم اوضاع بسیار بدی بود. ما هیچ کدام‌ درس نخوانده بودیم و تجربه هیچ کاری را هم نداشتیم. نونا که سال‌های بعد از دبیرستانش تنها چند سال از یک پیرزن نگهداری کرده بود که برایش هیچ مزیتی به حساب نمی‌آمد. من هم با وجود سابقه بدی که داشتم وضعی بهتر از او نداشتم و باید به‌سختی می‌گشتیم تا کار مناسبی پیدا کنیم. چند ماه اول شوق زیادی داشتیم و با این که با درهای بسته زیادی مواجه شدیم، اما امیدوار بودیم.

شرایط بد اقتصادی بود که کم‌کم اوضاع را برایمان سخت‌تر کرد. همان پول کمی که برایمان باقی مانده بود خرج کرده بودیم و باید هر طور بود دست به هر کاری می‌زدیم. نونا دیگر عصبی شده بود و به مرور از آن دختر جوان و خوش‌بین که به آینده‌اش بسیار امیدوار بود اثری باقی نماند. من سعی‌ام را می‌کردم تا فشار کمتری روی او وارد شود، اما بی‌فایده بود. حتی برای کار کردن در رستوران هم پذیرفته نمی‌شدیم. انگار طلسم شده بودیم نونا مدام می‌گفت کارهای خلاف من در گذشته باعث شده در زندگی‌مان این گره‌های متعدد باشد و نتوانیم زندگی‌ای مثل همه مردم داشته باشیم و انگار درست می‌گفت. هر در بازی که به آن نزدیک می‌شدیم برای ما به منزله بن‌بست بود. ده‌ها بار برای کار کردن در محل‌های مختلف مشغول شدیم، اما هر بار بعد از یک یا دو روز به علت‌های نامعلومی عذر ما را می‌خواستند. می‌دانستم که با سفر کردن به شهرهای دیگر هم مشکلی از ما حل نمی‌شود. چاره‌ای نبود باید سعی‌مان را می‌کردیم.

هر چه فکرهایمان را روی هم گذاشتیم به نتیجه‌ای نرسیدیم. سرانجام یک روز که در پارک نشسته بودیم به فکر دزدی افتادیم. آنقدر ناراحت و عصبی بودیم که ساعت‌ها بود با وجود نشستن روی یک صندلی حتی کلمه‌ای با هم حرف نزده بودیم تا این که نونا نگاهی به من کرد. از نگاهش خواندم که چه می‌گوید. کمی دورتر زنی فرزندش را برای گردش به پارک‌ آورده بود و برای تاب دادن او مدام کیفش را روی صندلی جا می‌گذاشت. با بهت و ناباوری به نامزدم نگاه می‌کردم، اما فکرم اشتباه نبود، او می‌خواست برای اولین بار دزدی کنیم. در یک لحظه تصمیم‌ام را گرفتم. اگر این آن چیزی بود که او می‌خواست پس انجامش می‌دادم. به‌سرعت به کیف ‌زن نزدیک شدم و قبل از آن که او حتی متوجه شود آن را برداشتم و از محل دور شدیم. در جای امنی در مترو کیف را باز کردیم. حدود 500 دلار پول نقد به همراه تعداد زیادی کارت وجود داشت. که ارزش زیادی داشت. نونا برای اولین بار پس از مدت‌ها لبخند می‌زد. او به من گفت که یک قدم به ازدواجمان نزدیک‌تر شده‌ایم. این آغاز دزدی‌هایمان شد؛ دزدی‌هایی که قرار بود آینده‌مان را بهتر رقم بزند، نه آن که به مرگمان بینجامد.»

قربانی سرقت

نونا رایت به خاطر گلوله‌ای که به گردنش برخورد کرده بود راهی بیمارستان شد. خونریزی زیادی داشت و مردی که به سوی او شلیک کرده در پاسگاه پلیس مورد بازجویی قرار گرفته بود. پس از مرگ نونا در اثر شدت جراحات وارده مشخص شد که او همراه نامزدش در حالی که هفته آینده قرار ازدواجشان را در یک کلیسا گذاشته بودند برای آخرین دزدی تصمیم می‌گیرند خودروی مدل بالایی را از منزل ویلایی یک مرد ثروتمند بدزدند. آنها با این که به‌راحتی وارد خودرو می‌شوند، اما هنگام فرار از پشت سر توسط صاحب خودرو هدف چند گلوله قرار می‌گیرند که یکی از آنها به نونا اصابت کرده و او را از پا درمی‌آورد. در این پرونده علاوه بر قاتل، اندرو جابف نیز شریک در قتل شناخته شد.

همه چیز را باختم

«مرگ نونا زندگی‌ام را به باد داد. باورم نمی‌شود همه برنامه‌هایی که برای آینده‌مان ریختیم ناگهان این‌طور نابود شود. می‌خواستیم بعد از ازدواجمان خلاف را کنار بگذاریم و برای چند ماه هم که شده زندگی عادی را تجربه کنیم، اما انگار قرار بود تقدیرمان این‌طور رقم بخورد. برای آخرین سرقت بارها به نونا گفتم احساس خوبی ندارم و بهتر است این بار قید دزدی را بزنیم، اما زیر بار نمی‌رفت. آنقدر دلش می‌خواست ماه عسل خوبی بعد ازدواجمان برویم که هیچ برنامه دیگری را قبول نمی‌کرد. نمی‌دانم صاحب خودرو اسلحه را از کجا آورده و چرا به سمت دو جوان آنقدر شلیک کرد تا یکی از ما از پا درآید. تنها می‌دانم آرزو داشتم به جای نونا من هدف گلوله قرار بگیرم تا لااقل او برای مدتی هم که شده از زندگی‌اش لذت ببرد. ما هیچ‌وقت نتوانستیم به آن زندگی رویایی که داشتیم برسیم. همه تلاش‌هایمان بی‌فایده بود.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها