در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
پارسال بود اگر اشتباه نکرده باشم که برای رفتن پیش پزشک متخصص به تهران آمدم. آنقدر عجله داشتم نوبت دکتر را از دست ندهم که با عجله از اتوبوس پیاده شدم. خیلی عجله داشتم باید چند تا کار انجام میدادم. به چند جا سر میزدم و اطلاع میدادم. باید بلیت برگشت به شهرستان میگرفتم و به مطب دکتر زنگ میزدم که یک وقت ملاقات ما را به بیمار دیگر ندهند. یکدفعه متوجه شدم که ساک وسایلم نیست. هرچه اطراف را گشتم، پیدا نکردم. اصلا افکارم به هم ریخته بود که آیا ساک وسایلم را روی نیمکت سالن گذاشتهام یا... . همه جا سر زدم و به دفتر اتوبوسرانی رفتم. آنها مرا به دفتر اشیای گمشده فرستادند. ولی به هیچ نتیجهای نرسیدم. وضع عصبیام خراب شده بود.
دم به دم به خودم لعنت میفرستادم. نشد در زندگی یک بار با آرامش کارهایم را انجام بدهم. احتمالا ساک وسایلم به سرقت رفته بود. سارق در کمین من بوده و در یک فرصت مناسب ساک را برداشته و فرار کرده ا ست. حالا هر چه سرقت شده مهم نیست. یا سوغاتی بود یا لباس که زیاد مهم نیست. اما درساک چند تا نامه یادگاری داشتم که نبودن آنها بیشتر از همه وسایلم، مرا دیوانه کرده بود. البته به فکرم رسید که چنین نامهای اگر چاپ شود شاید سارق دلش به رحم بیاید که وسایل خصوصیام را برایم به آدرسم بفرستد. حاضرم هر چه خواست مژدگانی بدهم تا سارق دفتر یادداشتهای روزانه و چند نامه خصوصیام را برایم بفرستد.
بعد ازاین که به خانه یکی از بستگان رسیدم، آنها بعد از این که موضوع سرقت ساک وسایلم را شنیدند، اول از همه آه حسرت کشیدند که سوغاتیها هم جزو وسایل به سرقت رفته است اما یک ذره احساس همدردی هم برای وسایل برده شده نکردند. میگفتند وسایل خودت مهم نیست! مهم چیزهایی است که قرار بود برایمان بیاوری. آنقدر عصبانی شده بودم که از آنجا با حالت قهر زدم بیرون و به خانه یکی دیگر از بستگان رفتم.
او هم فقط متلک گفت. مرا بیدست و پا و بیعرضه و کودک به حساب آورد و با اخم و تخم برخورد کرد. آنقدر سرد برخورد کرد که تصمیم گرفتم آنجا هم نمانم. به بهانهای زدم بیرون و به خانه برنگشتم، خلاصه ناامید در شهر پرسه زدم و نمیدانستم به کجا بروم. هیچ بشری به درد من در آن روز دچار نشود. به ترمینال برگشتم و با باقیمانده پولم بلیت برگشت به شهرستان را خریدم.
حداقل در خانه خودم، خانوادهام اظهار همدردی میکردند و به من امید میدادند. پدرم وقتی ماجرا را شنید، آنقدر دلداریام داد که ماجرا برایم بیشتر مثل یک فیلم درآمد و ضربه وارده به ذهنم را کم کرد. کلی صحبت کرد که پسر عیب ندارد آن یک تجربه در زندگی بود که هم اطرافیانت را بشناسی و هم اینکه درچنین شرایطی بایدمراقب باشی که زندگیات به باد نرود و هم سریع اقدام کنی و بگردی وسایلت را شاید پیدا کنی. دست رو دست گذاشتن دردی را دوا نمیکند. باید همان لحظه از پلیس کمک میخواستی تا با اقدامی سریع، محوطه داخلی اتوبوسها را بگردند و ساک را پیدا کنند. نه اینکه گریه و زاری راه بیندازی و بدون مقدمه به خانه بستگان بروی. خلاصه امیدوارم چنین بلایی بر سر هیچ بندهخدایی نیاید.
محمود رحمتی ـ اندیمشک
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: