(قسمت دوم) شبح تیرانداز - این ماجرا؛

مظنون اشتباهی

در شماره قبل خواندید سه​پیرمرد ثروتمند که تنها زندگی می‌کردند در جنایت‌های جداگانه​ای توسط قاتلی ناشناس از پادرآمده‌اند و قاتل در هر سه قتل مبالغی میلیونی به سرقت برده است. کارآگاه شهاب و دستیارش ستوان ظهوری هیچ سرنخی از قاتل ندارند جز این‌که می‌دانند او طعمه‌هایش را از بین مدیران شرکت‌هایی که دفاترشان در محدوده خیابان‌های آفریقا،میرداماد و ولیعصر قرار دارد انتخاب می‌کند و تیرانداز بسیار ماهری است که در هر سه قتل پیشانی قربانیان را به خوبی هدف گرفته است.
کد خبر: ۴۸۲۴۰۶

ستوان ظهوری با توجه به مجرد بودن مقتولان حدس می‌زند قاتل زنی است که با دام‌ عاشقانه وارد خانه مقتولان می‌شود و دست به جنایت می‌زند. اکنون ادامه ماجرا را بخوانید:

شب از نیمه گذشته بود اما سرگرد شهاب و دستیارش هنوز مشغول کار بودند. در اتاق خودشان قدم می‌زدند و جزئیات پرونده را مرور می‌کردند. کارآگاه از کشاندن ماجرا به روزنامه‌ها پشیمان شده بود چون می‌ترسید قاتل فرار کند یا محدوده جغرافیایی فعالیتش را تغییر بدهد و همین سرنخ کوچک هم از بین برود. از طرفی می‌ترسید قتلی دیگر رخ بدهد. او مطمئن بود قاتل به پولی کلان و فوری نیاز دارد و به همین دلیل هم با ولعی جنون‌آمیز به شکار مردان ثروتمند می‌رود. شاید حق با ظهوری بود و آنها باید دنبال زن قاتل می‌گشتند.

شهاب داشت با صدای بلند فکر می‌کرد:کارمندان و خانواده هیچ‌کدام از مقتولان حدسی درباره این‌که جنایتکار چه کسی است نمی‌زنند، پس مقتولان در واقع دوستی‌شان را با قاتل پنهان کرده بودند، چه دلیلی برای این پنهانکاری وجود دارد مگر این‌که طرف زن باشد.

ستوان تایید کرد اما کارآگاه بدون توجه به او ادامه داد: قاتل قطعا یک جایی تیراندازی را یاد گرفته. این طرز شلیک کردن، کار یک آماتور نیست. او مکثی کرد و بعد یکباره به سمت صندلی‌اش خیز برداشت و به ظهوری گفت: احتمالا قاتل عضو یک باشگاه تیراندازی است. لیست همه باشگاه‌های زنانه را می‌خواهم مشخصات تک‌تک اعضایشان را باید تا ظهر برایم پیدا کنی. از چند نفر کمک بگیر. مواظب باش کسی مشکوک نشود. باید کارت را خیلی بی سرو صدا انجام بدهی. از فردا هم کل محدوده فعالیت قاتل باید پوشش داده شود. فعلا نیازی به دستگیری نیست، فقط بگو موارد مشکوک را تعقیب کنند و گزارش بدهند. هیچ‌کس خودسرانه نباید کاری انجام بدهد. فهرست مکالمه‌های تلفنی مقتولان را هم می‌خواهم هم همراه و هم تلفن‌خانه‌شان.

ستوان دستورهای رئیس‌ خود را یادداشت کرد تا موضوعی را فراموش نکند، بعد هم اجازه گرفت تا به آسایشگاه برود و چرتی بزند تا صبح توان کار کردن داشته باشد، اما خود شهاب در دفترش ماند و همچنان به مرور پرونده، دیدن عکس‌های صحنه‌های جنایت، خواندن اظهارات وابستگان مقتولان و مدارک دیگر ادامه داد. او نمی‌توانست دست روی دست بگذارد تا پیرمردهای دیگری هم راهی آن دنیا شوند.

شهاب اگر می‌فهمید قاتل برای چه کاری به این همه پول نیاز دارد، گره بزرگی را باز کرده بود اما برای این سوال احتمال‌های زیادی وجود داشت؛ شاید بدهکار بود، شاید خودش یا یکی از نزدیکانش باید هر چه زودتر زیر تیغ جراحی می‌رفتند و عملی حیاتی را انجام می‌دادند یا.... سرگرد هر چه فکر می‌کرد نتیجه‌ای نمی‌گرفت. شاید اصلا هیچ اضطراری برای قاتل وجود نداشت و او فقط به قصد مال‌اندوزی و رسیدن به ثروت و رفاه دست به کار شده بود و می‌خواست هر چه زودتر به مبلغی که به عنوان هدف برای خودش درنظر گرفته بود، برسد و بعد خودش را جایی گم کند و با خیال راحت به زندگی اعیانی‌اش برسد.

صحنه‌های جنایات نشان می‌داد قاتل کاملا خونسردانه کارش را انجام می‌دهد نه‌وسیله‌ای را می‌شکند، نه تیرش خطا می‌رود و نه سر و صدایی راه می‌اندازد. چنین آدمی قطعا از نظر روانی دچار اختلال است؛ زندگی در خانواده‌ای نابسامان یا عوامل ژنتیکی یا محیطی در این طرز رفتارش دخیل بود. او باید بین اعضای باشگاه‌های تیراندازی دنبال کسانی می‌گشت که نقطه تاریکی در زندگی شخصی یا خانوادگی‌شان وجود دارد.

نور خورشید آرام آرام سیاهی شب را پس می‌زد که شهاب بی‌اختیار پشت میز خوابش برد. ساعت 7صبح ستوان صدایش زد. با چشمانی پف کرده بیدار شد و اولین جمله‌ای که به زبان آورد این بود: زود باش نباید وقت را از دست بدهیم.

ستوان حتی اجازه نگرفت صبحانه بخورد و با سه ماموری که از شب قبل انتخاب کرده بود، جلسه‌ای مختصر برگزار و آنها را توجیه کرد و جستجو در باشگاه‌های تیراندازی که خوشبختانه تعدادشان هم زیاد نبود، شروع شد. ساعت 3 بعدازظهر همه اعضای تیم در اتاق کارآگاه جمع شدند و گزارش عملکرد خود را ارائه دادند. شهاب 21 اسم را پیش روی خودش داشت که البته بعضی از آنها را می‌شد در همان تحقیقات مقدماتی خط زد.او همه را به غیر از ستوان ظهوری مرخص کرد و دو نفری مشغول کار روی فهرست شدند. ظهوری گفت: خدا را شکر امروز تا حالا قتلی نداشتیم.

شهاب چندان هم خوشبین نبود:شاید قتل بوده ولی هنوز کسی باخبر نشده بود.

ته دل ستوان خالی شد، ولی سعی کرد بر اعصابش مسلط شود تا بتواند با دقت کار را پیش ببرد. از 21 نفر مظنون هشت نفرشان کاملا موجه بودند. یکی از آنها زنی 58 ساله و متاهل بود که به گفته ماموران وضع مالی بسیار خوبی داشت، بنابراین انگیزه‌ای برای این کشتارها نداشت، اما اسم 12 نفر دیگر در سایه‌ای از تردید فرورفت.

یک ساعت بعد واحدهای گشتی با کارآگاه تماس گرفتند. یک گروه، دختری جوان را دیده بود که سوار خودروی مدل‌بالای یک مرد تقریبا مسن شد. گروه دوم دو نفر با مشخصاتی مشابه را در یک فست‌فود دیده و تیم سوم هم قاتل و مقتولی بالقوه را در حال قدم زدن زیرنظر داشت. شهاب به همه واحدها دستور داد، سوژه‌ها را به بهانه مسائل منکراتی متوقف کنند و اسم دختران جوان را بپرسند و سریع گزارش بدهند. آیا یکی از آنها همان قاتل تحت تعقیب بود؟

ستوان ظهوری چنان به هیجان آمده بود که دیگر نتوانست پشت‌میز بنشیند و شروع به قدم زدن کرد، کارآگاه هم اضطرابش را روی چوب‌لباسی خالی می‌کرد. 15 دقیقه بعد گروهی که دختر و مرد نشسته در فست‌فود را زیرنظر داشت به هدف زد و معما را حل کرد. دختری که همراه مرد مسن بود مریم مینویی نام داشت و درست همین نام در فهرست اعضای یکی از باشگاه‌های تیراندازی دیده می‌شد. شهاب دستور انتقال او و پیرمرد را به اداره آگاهی صادر کرد.

مریم و منصور وقتی به اجبار وارد اتاق شهاب شدند بشدت عصبانی بودند و تهدید می‌کردند:کارتان کاملا غیرقانونی است. از شما شکایت می‌کنم، این خانم همسر شرعی من است و... کارآگاه با متانت به حرف‌های هر دو گوش داد و بعد با لحنی آرام و مطمئن گفت: ما فعلا مشکلی با رابطه و نسبت شما نداریم، موضوع چیز دیگری است، این خانم متهم به قتل است.

منصور چیزی نمانده بود سکته کند، مریم هم رنگ از رخسارش پرید و برای لحظاتی نتوانست حرفی بزند. سرگرد دستور داد مریم را به اتاق دیگری ببرند، بعد شروع به صحبت با مرد کرد و از او سوالاتی درباره نحوه آشنایی‌اش با مریم و نوع رابطه‌شان پرسید. مرد که کاملا غافلگیر شده و از طرفی وحشت بر سرش سایه انداخته بود با جزئیات همه ماجرا را تعریف کرد. مریم در شرکت مهندسی او کار می‌کرد و زنی مطلقه بود. آن دو حدود یک ماه قبل با هم عقد موقت کرده بودند و در این مدت هم همه چیز به خوبی و خوشی پیش می‌رفت. آنها تازه دو روز بود از سفر برگشته بودند.

بعد از عقد راهی دبی شده و مدتی را آنجا خوش گذرانده و به خودشان استراحت داده بودند.کارآگاه با شنیدن حرف‌های منصور فهمید، مریم ربطی به این قتل‌ها ندارد. او در زمان دوجنایت اخیر در ایران نبود، از طرفی این زن در شرکت شوهرش کار می‌کرد و همه از ازدواج موقت آنها خبر داشتند، در حالی‌که قاتل سعی می‌کرد روابطش را با مقتولان پنهان نگه دارد.

آیا حضور مریم در محدوده وقوع جرم، عضویت او در باشگاه تیراندازی و انتخاب مردی مسن اما پولدار به عنوان همسر همه اتفاقی بود؟ نمی‌شد براحتی این را باور کرد، از طرفی هم نمی‌شد اتهامی را به زن جوان نسبت داد. او مدرک کاملا قانع‌کننده‌ای داشت که ثابت می‌کرد هیچ ارتباطی با جنایت‌ها ندارد. معما باز هم پیچیده‌تر شد.

علیرضا رحیمی‌نژاد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها