در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
«همه برنامهریزیهایم بههم خورده بود. هر چه فکر میکردم غلط از آب درآمده بود و همه چیز به شکل عجیبی برخلاف آنچه پیش میرفت که انتظارش را داشتم. میخواستم بعد از وصلت ناموفق اولم، دیگر هرگز ازدواج نکنم، اما حضور «تام» در زندگیام همه چیز را تغییر داد. او مهربان بود و با وجود رفتار پر از احترامش سبب شده بود که بار دیگر به زندگی امیدوار شوم. وقتی با او وصلت کردم تصورم این بود که یک زندگی آرام و سرشار از خوشبختی را تجربه خواهم کرد، اما اشتباه کرده بودم. در واقع همه پیشبینیهایم غلط بود و من ناخواسته وارد شرایطی شده بودم که به آن تعلق نداشتم؛ شرایطی که آنقدر برایم ناخوشایند بود که سرانجام سبب شد رفتاری از خودم بروز دهم که از آن پشیمانم و نمیتوانم هرگز خودم را ببخشم. شاید درست این بود که همان اوایل زندگی مشترک و زمانی که متوجه شدم قرار است فرزندی که تام از ازدواج اولش داشت با ما زندگی کند، با آن مخالفت میکردم و احساس واقعیام را در این رابطه بروز میدادم. سکوتم طناب دار شد و مرا به قعر سیاهیهای زندگی انداخت.»
«جسیکا باون»، زن 45 سالهای است که به اتهام قتل فرزندخوانده هفت سالهاش «ماریانا» دستگیر شده است. این زن متهم است در حالی که همواره و طی سالها زندگی با شوهرش تام، با دختر او ماریانا مشکل و درگیری داشته کنترلش را از دست داده و رفتاری خشن بروز داده که سبب مرگ دخترک شده است. جسد بیجان ماریانا در حالی که با چهار ضربه چاقو از پا درآمده بود در اتاق خوابش و توسط پدرش کشف شد و ساعتی بعد نامادری او به اتهام قتل عمد دستگیر شد؛ اتهامی که او هیچ دفاعی از خود ندارد و آن را تمام و کمال به گردن گرفته است.
تصمیم غلط زندگی ام را خراب کرد
«تام، مدیر بخش مالی شرکتی بود که در آن کار میکردم. او چند ماه بعد از من وارد شرکت شده بود، اما خیلی خوب خودش را در دل همگان و حتی رئیسمان جا داده بود. از رفتارش میفهمیدم که از خانوادهای بسیار سطح بالاست که چنین فرزندی تربیت کردهاند و این نهتنها نظر من، بلکه فکر تمام افرادی بود که در این شرکت با ما کار میکردند. او بسیار مودب و رفتارش در برابر زنان قابل ستایش بود. وقتی از من درخواست ازدواج کرد شوکه شده بودم. در میان تمام همکارانمان که زنانی جوانتر و جذابتر از من بودند، او مرا انتخاب کرده بود و این برایم ارزش زیادی داشت.
احتیاجی به فکر کردن نبود. آنقدر شیفته رفتارش شده بودم که وقتی ادعا کرد هیچ مشکلی با ازدواج سابق من ندارد و تنها فرزندش که دختر بود هم با مادرش زندگی میکند، بیمعطلی جواب مثبت دادم. شاید همان تصمیم غلط زندگی ما را خراب کرد. خیلی زود زندگی یکنواخت و کسلکنندهای که داشتیم، خستهام کرد. آنچه که در زندگی برای او اهمیت داشت تنها فرزندش بود که سه ماه پس از ازدواجمان به خانه ما آمد و برای همیشه ماند. ظاهرا مادرش قصد کرده بود دوباره ازدواج کند و شوهر جدید حاضر به نگهداری از ماریانا نبود. من نمیخواستم رفتارنامادری بدجنس را داشته باشم که حاضر نیست چند ماهی از دختر کوچک بیآزار مراقبت کند، این بود که با وجود آن که علاقهای به این کار نداشتم قبول کردم که به خانهمان بیاید و کنارمان زندگی کند، اما این اجازه همه چیز را خراب کرد. زندگیمان بشدت کسلکننده بود و همه چیز حول محور ماریانا میچرخید. اصلا مهم نبود که ما تازه ازدواج کردهایم و حرفهای زیادی برای هم داریم و زمان برایمان غنیمت است. این دخترک بود که تعیین میکرد چه زمانی بخوابیم، کجا برویم و حتی چه برنامهای را از تلویزیون نگاه کنیم. رفتارهایش غیرقابل تحمل بود و از آن بدتر شوهرم بود که توجه بیش از حدی که به فرزندش داشت غیرعادی بود و مرا آزار میداد. خیلی زود فهمیدم که باید طبق نقشهای که سالها پس از طلاق اولم در ذهن داشتم مجرد میماندم و هرگز ازدواج نمیکردم. ورودم به خانه تام هیچ سودی برایم نداشت و تنها سبب شد سالها آزار ببینم».
نامادری دخترک را کشت
پلیس ویسکوزین در آمریکا با تماس مردی که خودش را «تام باون» معرفی میکرد. در جریان جنایتی هولناک قرار گرفت. ماموران پلیس به محض حاضر شدن در محل حادثه جسد بیجان دخترک نحیفی را روی زمین در اتاق خوابش پیدا کردند که با ضربات متعدد چاقو از پا درآمده بود. تام که حال عادی نداشت و مدام از ناراحتی فریاد میکشید تنها اسم همسرش را به زبان میآورد که تصور میکرد تنها او میتواند چنین جنایت وحشیانهای را رقم بزند. با تلاش ماموران این زن تنها چند ساعت بعد در حالی که قصد داشت با خودروی شخصیاش از شهر خارج شود دستگیر شد و به قتل فجیع فرزندخواندهاش اعتراف کرد.
با وجود اعترافات متهم و تکمیل پرونده، خانم «جسیکا باون» به اتهام قتل عمد راهی دادگاه شد تا از خود دفاع کند. با وجود تایید مشکلات روحی و افسردگی در متهم او از اعدام خواهد گریخت، اما سالها زندان را پیش رو خواهد داشت.
طاقتم تمام شد
«ماریانا اصلا مرا دوست نداشت و حاضر به همکاری با من نبود. مدام به من میگفت که قصد آزار و اذیتش را دارم و بهتر است که همیشه از او دوری کنم. کمکم از وضعی که داشتم کلافه و درمانده شدم. ماهها که گذشت احساس مستاصل بودن بیشتری میکردم. انگار در جهنمی گیر افتاده بودم که راه خروجی برایش وجود نداشت. با تام که حرف میزدم احساس میکردم که به جای سبکتر شدن بیشتر احساس گناه میکنم. طوری به من نگاه میکرد که انگار متهمی هستم که از این که از نگه داشتن و تحمل دختر بدرفتارش خسته شدم باید توبیخ شوم. خودم میدانستم حال خوشی ندارم و بهتر است از شرایطی که در آن قرار گرفته بودم بیرون بیایم اما راه فراری هم نبود.
از طرفی تام میگفت باید یاد بگیرم که در زندگی مسوولیتپذیر باشم و نگهداری کردن از دخترش برای چند سالی از وظایف من خواهد بود و از طرف دیگر هر چه بیشتر به من فشار میآمد بیشتر فکر میکردم که به نقطه پایان نزدیک و نزدیکتر میشوم. ماههای سختی را پشتسر میگذاشتم که تحمل هر روز آن برایم یک سال بود. انگار در حصاری گرفتار بودم و حق اعتراض کردن هم نداشتم. کمکم رو به مصرف قرصهای ضدافسردگی آوردم که میدانستم کمکم خواهند کرد. روانشناسم به من میگفت با مصرف آنها حال و روز بهتری پیدا میکنم و میتوانم با مسائل بهتر روبهرو شوم، اما این طور نبود. عملا اوضاعم روز به روز بدتر میشد و به جای این که بتوانم ماریانا و پدرش را راحتتر قبول کنم از دیدنشان کلافهتر میشدم.
دخترک هر چه بزرگتر میشد نسبت به من بیشتر گستاخی میکرد و شکایات من به پدرش در مورد رفتارش کاملا بیفایده بود. نه میتوانستم خودم مسوولیت تربیت کردنش را به عهده بگیرم و نه تام حاضر بود از گل کمتر به دخترش بگوید. اوضاع خندهداری بود. انگار سه راس مثلثی بودیم که هر کدام میل به جدا شدن داشتیم، اما هیچ کداممان راه فراری پیدا نمیکردیم. لااقل تام و دخترش برای خودشان یک تیم بودند که شبهای تعطیل سینما میرفتند و تفریح میکردند، اما من تنها افتاده بودم و کسی را نداشتم.
خسته شده بودم. از انتخاب غلطی که کرده بودم شرمسار بودم و هر لحظه دنبال راهی بودم تا از این شرایط خلاص شوم. روز حادثه من و ماریانا در خانه تنها بودیم. مثل همیشه به من گستاخی میکرد و رفتاری داشت که انگار کنیزش بودم. تنها باید خواستههای او را هر چه که بود برآورده میکردم. بالاخره طاقتم تمام شد. به خودم که آمدم بر سرش فریاد زدم و هر چه میخواستم میگفتم و او بهتزده مرا تماشا میکرد. نمیخواستم بیش از این عذاب بکشم و صورت حق به جانب تام یا دخترش را ببینم. نمیدانم چه شد که دنبال ماریانا تا اتاقش دویدم و وقتی فحشی زشت را از دهانش شنیدم به سویش حملهور شدم. چون در حال آشپزی بودم و چاقو دستم بود با همان همه نفرتم را خالی کردم.
دخترک بیحال روی زمین افتاده بود و من که انگار خواب میدیدم تنها نگاهش میکردم. به خودم آمدم. خیلی زود و قبل از آن که شوهرم از راه برسد چمدانم را بستم تا برای همیشه بروم. خانه را که ترک کردم فکر میکردم کابوسهایم بالاخره تمام شده است، اما دستگیری زودهنگام چشمم را به روی واقعیت باز کرد. من متهم به قتلی هستم که جایی برای بخشش او وجود ندارد و باید تاوان رفتار هولناکی که مرتکب شده را بپردازد. حکم هر چه که باشد مستحق آن هستم و اعتراضی به آن نخواهم داشت».
مترجم: المیرا صدیقی
منبع: کورت نیوز
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: