حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
«برای اینکه مثل بیشتر مردم دنیا زندگیای عادی داشته باشی، باید خانوادهای در حد متوسط تو را پشتیبانی کرده باشد یا دستکم آنقدر قدرت داشته باشی که بتوانی با وجود همه کمبودهایی که در بچگی داشتی گلیم خود را از آب بیرون بکشی و برای خودت آیندهای بسازی. برای من هیچکدام از این دو شرایط وجود نداشت. نه پدرم هرگز حالت عادی داشت و نه مادری داشتم که به او تکیه کنم. آنها با به دلیل مشکلات بسیاری که داشتند، برای من و خواهرم وقت نداشتند که بخواهند در مورد آینده و یا حتی پیش و پا افتادهترین مسائل با ما صحبت کنند. آنچه از کودکیام به یاد دارم فقط فحش، دعوا و درگیری میان 4 عضو خانوادهمان بود که همه خاطراتم را به کابوس شبیه کرده است. میدانم اگر هر کمبودی در زندگیام وجود داشته، نیمی از آن را خودم مقصر بودهام، اما این را هم خیلی خوب فهمیدهام که اگر در خانوادهای رشد میکردم که شرایط بهتری داشت یا از حداقل امکانات برخوردار بودم، هرگز به چنین سرنوشت شومی دچار نمیشدم.
من و خواهرم هرگز روی خوشبختی ندیدیم و به یاد ندارم حتی یک شب سرم را روی بالش گذاشته باشم و زندگی را به خاطر روی خوشی که به من نشان داده، شکر کنم. هر چه بوده سختی، فقر و وحشیگری بوده و انگار این بدبختیها تمامی هم ندارد. من بیچاره به دنیا آمدهام و میدانم همینطور هم از دنیا خواهم رفت.»
مایک بکرزفیلد، جوان 22 سالهای است که به اتهام قتل پدر 57 سالهاش ادوارد دستگیر شده است. او متهم است در حالی که تحت تاثیر مشروبات الکلی قرار داشته، پدرش را با ضربات چاقو بشدت مجروح کرده و با وجود بد حال بودن این مرد، او را به بیمارستان نرسانده است. از نظر پلیس رفتار مایک قتل عمد است و باید به عنوان قاتل دادگاهی شود اما خود، او معتقد است تنها برای دفاع از خود ضرباتی را به پدرش وارد کرده و هرگز نمیخواسته او را به قتل برساند. پرونده مایک پس از بررسیهای بیشتر به دادگاه فرستاده میشود تا رای نهایی در مورد او صادر شود.
زندگی سخت ما
فکر میکنم 13 ساله بودم که برای اولین بار برای پیدا کردن کار، راهی خیابانها شدم. دیگر نمیتوانستم بدون پول توجیبی زندگی کنم و بیش از این، منت پدر و مادرم را بکشم. خیلی خوب فهمیده بودم که آنها پولی در بساط ندارند و اگر میخواهم شکمم را درست سیر کنم، باید خودم کار کنم و حقوق داشته باشم. خواهرم که کوچکتر از من بود، وضع بهتری داشت. مادرم تا حدودی مراقبش بود و به اندازه من آسیب نمیدید. اما من زندگی سختی داشتم که روز به روز هم به جای بهتر شدن، شکل بدتری به خود میگرفت. پدرم هرگز اهل کار نبود و این مادرم بود که در خانه سالمندان به عنوان کارگر کار میکرد و خرج زندگی را میداد. من و خواهرم از صبح تا ظهر مدرسه بودیم اما وقتی به خانه میرسیدیم، بناچار بیشتر ساعات روز را با پدرمان سپری میکردیم.
گذراندن اوقات روز با مردی بیکار در خانه که تنها سرگرمی اش نوشیدن الکل بود، کار آسانی نمیتوانست باشد. او آنقدر بهانهگیر و خشن بود که من و خواهرم ترجیح میدادیم هر چه کمتر در اطرافش ظاهر شویم و او را به حال خودش بگذاریم. اما انگار دوست داشت سر به سر ما بگذارد. خواهرم کمتر در معرض خطر بود اما من هر چند وقت یک بار به دلیلی کاملا نامعلوم هدف کتکهایش قرار میگرفتم و سیاه و کبود میشدم. زندگی سخت و غیرعادی ما به همین شکل پیش میرفت تا این که مادرم به خاطر ابتلا به آرتروز شدید که کار زیاد مسببش بود دیگر نتوانست کار کند و شرایطمان از آنچه که بود، سختتر شد.
همان زمان بود که من برای اولین بار به خیابان رفتم تا هر کاری که شده، جور کنم تا پولی در جیب داشته باشم. دلم برای مادرم بشدت میسوخت و هیچ کاری هم از دستم بر نمیآمد. پدرم به جای اینکه همراه باشد، تنها مایه عذاب بود و با وجود مادرم در خانه اوضاع بشدت سختتر هم شده بود. آنها مدام دعوا و جنجال داشتند که همه ریشه مالی داشت و راه حلی هم برایش نمیدیدیم. نه مادرم دیگر میتوانست کار کند و نه پدرم را که اعتیاد به الکل داشت، جایی استخدام میکردند. خرجی ما از کمک هزینه بسیار کمی که دولت پرداخت میکرد، تامین میشد و روزهای سخت پشت سر هم ردیف میشدند.
من با کارگری کردن غیرقانونی در مغازهها توانستم کمی درآمد داشته باشم که دستکم میتوانست شکمم را سیر نگه دارد و مادرم هم مراقب خواهرم بود. در این میان، پدرم ـ که نمیتوانم هرگز او را ببخشم ـ تنها اوضاع را سختتر میکرد و دعوا و کتک کاریهایش زندگی را به کاممان تلخ میکرد. 17 ساله بودم که مادرم بر اثر سکته قلبی فوت شد و با از دست دادن او، بزرگترین ضربه زندگی به من وارد شد. بعد از رفتن او دیگر احساس میکردم که هیچ علاقهای به ادامه زندگی ندارم و میدانستم اگر تنها بودن او، انگیزهای برای بهتر زندگیکردنم بود، دیگر آن را هم ندارم.
رفتن او انگار نور و زندگی را از خانه با خود برده بود و من تبدیل به مرده متحرکی شده بودم که حتی خودم هم نمیدانستم از زندگی چه هدفی دارم و چرا زندهام. احساس تنفر از پدرم روز به روز در من بیشتر میشد و رابطه بیمارگونه ما تا زمان مرگش ادامه داشت.
تماس با پلیس
مایک خودش با پلیس تماس گرفت. او ادعا کرد طی درگیریای که با پدرش داشته، او زخمی شده و اکنون دیگر نفس نمیکشد. دقایقی بعد، ماموران در محل حاضر شدند و جسد بی جان ادوارد را کف زمین در خانهاش پیدا کردند. به نظر میرسید حدود 4 یا 5 ضربه چاقوی عمیق به بدنش وارد شده و خونریزی شدید، مرگش را رقم زده باشد. مایک که مدعی بود حادثه تنها نیم ساعت قبل رخ داده به عنوان متهم به قتل عمد دستگیر شد و پرونده قتل پدرش با جزئیاتی که او ادعا میکرد، تشکیل شد.
بنا به گفته مایک او پس از درگیری لفظی با پدرش ناگهان کنترلش را از دست داده و به سوی او حمله ور شده بود اما آسیبی به او نرسانده بود. چند دقیقه بعد زمانی که متوجه شده ادوارد قصد دارد او را با چاقوی بسیار تیز آشپزخانه مجروح کند، بناچار از خود دفاع کرده و او را نقش زمین ساخته بود. ادعاهایی که از نظر پلیس ضد و نقیض است و ثابت میکند ابهاماتی در پرونده وجود دارد و حقایق به نوعی پنهان شدهاند.
طبق اولین گزارشهای ثبت شده در پرونده، احتمالا مایک از روی نقشه قبلی و به عمد زمانی که خواهرش در خانه نبوده، این مرد را با ضربات چاقو از پا درآورده، سپس آنقدر صبر کرده تا از خونریزی شدید و مرگش مطمئن شود و بعد با پلیس تماس بگیرد. اتهامات سنگینی که گرچه این پسر جوان، آنها را قبول ندارد و انکار میکند اما به نظر میرسد حقیقت داشته باشد و سالها زندان را برای مایک به ارمغان بیاورد.
بیچاره، بیچاره میماند
وقتی مادرم به شکل ناگهانی سکته کرد و ما را برای همیشه تنها گذاشت، اوضاع بدتر شد. جای خالیاش بعد از رفتنش بشدت احساس میشد و خواهر کوچکم که افسردگی گرفته بود، بیش از همه ناراحتم میکرد. من که از کودکی چیزی جز دعوا و کتککاری و بیپولی ندیده بودم و کارگری میکردم هم جا پای پدرم گذاشتم و مثل او برای التیام بخشیدن به دردهای روحیام به نوشیدن مشروبات الکلی و حتی مصرف مواد مخدر رو آوردم. تا جایی که میتوانستم خودم را در این مواد غرق میکردم تا متوجه نباشم چطور روزهای عمرم به این شکل تلف میشود. اوضاع پدرم افتضاح بود. او در طول این سالها آنقدر مشروبات الکلی خورده بود که کبدش بیمار شده بود و حتی از نظر من از لحاظ روانی دیگر به هیچ عنوان متعادل نبود.
انگار تقدیر بر آن بود که ما یک روز خوش نداشته باشیم و همواره در رنج و عذاب باشیم. گاهی فکر میکردم مادرم راحت شد که بالاخره از این اوضاع خراب بیرون رفت و بیش از این عذاب نکشید. ما بیچاره بودیم و سعی من برای بهتر شدن شرایطمان بیهوده بود. قرار بود بیچاره بمانیم و راه فراری وجود نداشت. درگیری من و پدرم بر خلاف آنچه میگویند از پیش طراحی شده نبود و نمیخواستم او را بکشم. او با چاقو به سمتم حمله ور شد و من برای دفاع از خودم ضرباتی به او وارد کردم. امیدوارم دادگاه حرفم را بپذیرد و این روزهای شوم هر چه زودتر تمام شوند. لااقل به خاطر خواهرم هم که شده من باید به خانه برگردم و اوضاع را بهتر کنم. او گناه دارد و لیاقتش بهتر از اینهاست. خود من هم هنوز زندگی نکردهام. میخواهم همه چیز را تغییر دهم و برای یک بار هم که شده، از زنده بودنم لذت ببرم.»
مترجم: المیرا صدیقی
منبع: کورت نیوز
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....