چون مریض بود. چند روز گذشت و حسن هنوز بیرون نیومده بود. گلها و پرندهها و ماهیهای روی خونه دلشون براش تنگ شده بود. آخه حسن خیلی اونها رو دوست داشت و قبل از زمستون سال قبل همیشه باهاشون حرف میزد، مراقبشون بود. به گلها آب میداد، به ماهیها نون میداد، براشون آواز میخوند، خلاصه تمام بهار و تابستون سال قبل حسن و گلها و ماهیها با هم بازی کرده بودن و حسابی بهشون خوشگذشته بود.
بعد از چند روز گلها گفتن: آخه پس چرا حسن نمییاد تا برامون آواز بخونه؟ ماهیها گفتن: چرا نمییاد بهمون غذا بده و بازی کنه؟ ماهیها یه فکر خوبکردن. به پروانه گفتن پرواز کن و از پنجره اتاق برو تو و از حسن خبر بیار، پروانه هم سریع بال زد و رفت. هنوز چیزی نگذشته بود که برگشت و گفت: حسن مریضه، سرما خورده، ولی مامانش براش یه سوپ خوشمزه درست کرده بود و داشت بهش میداد که بخوره. بهشم گفت که میتونه تا 2 روز دیگه بره بیرون. 2 روز گذشت و حسن که حسابی استراحت کرده بود، حالا قوی و سالم دوید بیرون و به همه گفت سلام. بعد حسن و ماهیها و گلها با هم شعر بهار رو خوندن و دوباره بازی و خوشحالیکردن.